آقای قاب‌های غریب

به گزارش شهرآرانیوز؛ در این سرزمین، خبر‌های بزرگ همیشه با یک سکوت شروع می‌شوند. سکوت‌هایی عمیق و مهیب که تو دوست داری رسانه‌ها شلنگ بگیرند به اعتبار و آبروی رسانه خودشان و فردایش پس فردایش خبر اصلاحی بروند، مجبور به معذرت خواهی و حذف خبر از درگاه شوند، جریمه شوند و وکیلشان به دادگاه برود.

همه این‌ها ضربه به حیثیت یک رسانه است، اما برای بعضی خبر‌ها می‌ارزد، چند دقیقه بهت و سکوت است و بعد انگار زمان چیزی را می‌بلعد. دهانت طعم شور خون می‌گیرد و ناگهان می‌بینی یک چیزی از دلِ زمان کم شده است، مثل چراغی که سال‌ها در ایوان خانه‌ای روشن بوده و یک شب، بی صدا خاموش شده باشد.

همین طور خبر اتفاق افتاد، سیدعلی خامنه‌ای رهبر شهیدمان نامش برای خیلی‌ها فقط یک عنوان سیاسی نبود. یک حضور بود. برای مادربزرگ‌ها مثل یک برادر بزرگ بود که هر وقت در قاب تلویزیون حاضر می‌شد مثل یک خواهر کوچک ذوق می‌کردند و دوست داشتند همه خوراکی‌های پنهان از نوه‌ها را یکجا پیش پای او پهن و پاشان کنند، بودن او یک بودن جاری و بزرگ بود.

حضورش در میان خانواده‌ها شبیه حضور مردی بود که حداقل یک بار در زندگی شان یک مرافعه را حل کرده، از یک طلاق جلوگیری کرده، یک خواستگاری را جوشکاری کرده و برای همه محترم و عزیز بوده، او در حاشیه قاب‌های ساده زندگی مردم ایستاده بود. او از آن آدم‌ها بود که اگر مهمان مادربزرگ‌ها بود از آمدنش آن قدر بی پیرایه خوشحال می‌شدند که ساده و سلیس می‌گفتند ببخشید سیدآقا دست و پایی نداشتم خانه را مرتب کنم تو که از خودی، از آن شخصیت‌هایی نبود که به هر ضرب و دردی مادربزرگ‌ها آشغال‌ها را بکنند زیر فرش که فقط بیاید و برود. او در قاب‌های کوچک و غریبی ماندگار شد که شاید هیچ وقت تیتر نشدند. 

کم نیستند و می‌دانید مثل قاب یک خانه ساده در جنوب شهر. روی دیوارش عکس پسری بود که رفته بود شلمچه، طلاییه، کردستان، دهلران و انگار که هیچ وقت برنگشته بود. مادری که هنوز با روسری مشکی کنار قاب ایستاده بود و مردی که آمده بود بنشیند کنار همان قاب. نه برای سخنرانی، برای اینکه چند دقیقه، مزه سکوت آن خانه را بفهمد. بعضی‌ها قدرت را در کاخ‌ها تعریف می‌کنند، اما در حافظه مردم، قدرت همین است، اینکه رهبر یک کشور بداند نشانیِ خانه‌های داغ دار کجاست. 

دست پخت کیک مادر شهید ارمنی را بخورد و اجازه بدهد بچه‌های شهدای مدافع حرم با محاسنش بازی کنند و پیش نماز نمازاولی‌ها بایستد، کشورداری را جور دیگری معنا می‌کرد، می‌شد در‌های کشور را واکند، هزار جنس گول زنک رنگ ووارنگ بریزد توی پاساژ‌های شهر و پشت سرش به به چه چه درو کند، اما گفت خودمان بهترش را تولید می‌کنیم.

{$sepehr_key_198585}

گفت و شد. نمونه اش همین موشک‌هایی که شب‌ها تل آویو را چراغان می‌کند. او عاشق تولید بود. ساختن، خلق اختراع و ایجاد از کارخانه‌هایی که باید روشن بمانند. از دست‌هایی که باید کار کنند و شعر هم یک تولید بود. برای او زبان فارسی بانک انبوهی از چندواژه نبود. یک موجود زنده بود. یک زنده فریبا و دلبر که مراقبش نباشی، پاسبانش نباشی، از او حراست نکنی، بیمار می‌شود و آفت زده، همین کتاب خوانی اش بود که به گواه دوست و دشمن از او یک حکیم فرزانه ساخته بود.

سخنرانی هایش بوی کتاب می‌داد، آغشته به ضرب المثل و ابیات درست و شیرین بود و بوی شعر و خاطراتی جمعی که در حافظه این ملت مانده‌اند. وقتی از زبان محترم فارسی حرف می‌زد، انگار داشت از خانه‌ای قدیمی مراقبت می‌کرد، خانه‌ای که اگر دیوارهایش فرو بریزد، انگار پایه هایش را اره انداخته‌ای و خاطره‌های یک ملت زیر آوار مدرنیته‌ای پوشالی و پوسته‌ای مدفون می‌ماند.

او رفت و ما حالا نه با خامنه‌ای که با میراث خامنه‌ای روبه روییم. علی خامنه‌ای رهبر شهید و فرزانه ما حالا از کالبد و حصار تن بیرون زده و ما با روحی از او روبه روییم که قدرتش از زمانی که اسیر کالبد جسم بود بیشتر است.

دشمن ما معنی خون شهید را نمی‌فهمد و نمی‌داند برای پدوفیلی‌های جزیره اپستین یک آیت ا... خامنه‌ای خیلی خطرش کمتر بود تا شهید آیت ا... خامنه‌ای. این کلمه چهارحرفی سرخ قبل از اسم شریفش خیلی کار‌ها می‌کند. حالا باشید و تماشا کنید.