آخرین بار، شب و روزهای قرنطینه سفت و سخت کرونا بود. آخرین باری که این طور از ذره ذره هوای حرم، بغض و غم و سکوت، چکه میکرد. حالا توی صحنها خالی نیست، اما یک بی حرفی عجیبی در فضا جاری است. آدمها میآیند، میروند، سلام میدهند، روضه خوان از بلندگوها روضه میخواند، آن سوتر صدای ترتیل خوانی صحن گوهرشاد میآید، بچهها بازی میکنند، کالسکهها پتوپیچ شده، سنگ فرشها را طی میکنند، اما انگار صدا از گلوی هیچ جنبندهای بیرون نمیآید. حالا هی جعبه جعبه بنفشههای تازه بیاورند بکارند توی باغچه ها.
هی اسپند دود کنند. هی فرشها را بشویند و غبار از چلچراغها بگیرند. کسی دستش به بغض نشکسته گلوی زائرها نمیرسد. آدم میآید مینشیند زل میزند به آن بیرق سیاه بالای گنبد و دلش میخواهد برای تمام زمستان سیاهی که گذشت، گریه کند. ما پیش خودمان فکر میکردیم سال نو میشود، بهار قرآن میرود و بهار طبیعت میآید. عید در عید میشود و نقاره خانه، بر طبل مبارکِ نو شدن میکوبد.
{$sepehr_key_198614}
از خیلی پیش از این ها، تقویم را ورق زده بودیم و از تقارن روز اول سال نو با ایام عید سعید فطر، قند توی دلمان آب شده بود. حالا، اما نه اینکه ایام مبارک نباشد و زبانم لال، عیدمان عید نباشد، اما فکرش را میکنیم میبینیم لابه لای همین سیل زوار نوروز، چه بسیار آنهایی که سال گذشته این ایام در تدارک سفر به مشهد بودند و حالا نامشان در لیست چندصدنفره شهدای جنگ دوازده روزه و وقایع دی ماه و جنگ رمضان آمده و حالا مسافر ابدیت شدهاند. سال نکویی نبود آقای امام رضا. ما هربار با هجوم بلا، گسیل شدیم سمت پناهگاه امن شما. اینجا همیشه امانِ مردمان بی پناه بود.
یک لشکر، آهوی لرزان بودیم که زانوهایمان میلرزید، اما یقین داشتیم اینجا کنار شما، از گزند حوادث به دوریم. اگر داغ سنگین مردمانمان نبود، حالا شاید از آجر به آجر این سرا، سبزه میرویید و آن بیرق بالای گنبد، این همه سیاه نبود. با این همه، آدم فکر میکند توی این سرزمین پهناور، آنها که توی شهرشان امام رضا ندارند چه کار میکنند.
کجا پناه میگیرند. تلخ و شیرینِ سالی که گذشت را رو به کدام گنبد با خود مرور میکنند. باری، میگذرد. این موج بلا هم فرو مینشیند. آن بیرق سیاه دوباره سبز میشود. روزگار میگذرد و ما دوباره زیر همین پرچم به گواه خط روشنی که بر آن زردوزی شده است، سوره فتح میخوانیم چرا که نصر، نزدیک است.