چهارسالی که کهنوج زندگی میکردم هر سال یکی دوبار میآمدیم میناب. به خاطر مردمش، به خاطر ترشیهای انبه اش و به خاطر لیموهایش. میناب برای من استقلالی، زادگاه عبدالصمد مرفاوی بود و هر بار که میآمدم پوسترهایش روی در و دیوار مغازهها کاغذ دیواری شهر بود انگار. فرفره روزگار چرخید، من هجرت کردم. از کهنوج که رفتیم کرمان پلکی دیگر به این سرزمین شریف، به این هندوستان کوچک ایران باز نشد تا دیروز. تا دیروز که رسیدم و انگار جگر همه لیموها خون بود. انگار خزان نشسته بود به جان باغات انبه. آن مردم خون گرم صورت هاشان سنگی بود. انگار خون در رگهاشان یخ بسته بود، از خشکی و اندوه و سوگ. انگار زخم داشتند همه. اتفاقی به هر که در کوچه و خیابان میدیدی و سلام میکردی وتسلیت میگفتی در جوابت میگفت: «جگرمون سوحت ...» نه خانم یا آقای خواننده ح سوخت را خ نخوان... مینابیها به سوخت میگویند سوحت؛ و این سوحتن جگر، انگار مثل کرونا در همه قلبها فراگیر شده است ... آمدنی برای تسلای دل خودم به مزار شهدای میناب رفتم؛ اما من اهل کلمه لال بودم. لال بودم از این حجم اندوه که چگونه میشود بر سر یک شهر، یک سرزمین، یک مادر، یک پدر، آوار شود و زنده ماند! این مردم از نخل ها، از انبه ها، از کوههای عجیب و غریبش آموختهاند صبور باشند و امیدوار.
دور میدان بنری از عکس دختران معصوم و پسران عزیز زدهاند و دارم از بنر عکاسی میکنم که یک پراید میپیچد جلویم: - چرا عکس میگیری؟ از چی عکس گرفتی؟ گفتم از بنر. گفت چرا؟ گفتم، چون نویسندهام. گفت کارت شناسایی؟ گفتم شما؟ گفت من یک شهروند مینابی! گفتم من به شهروند که نمیتوانم کارت شناسایی نشان بدهم. گفت: توی میناب عکس و فیلم ممنوع است مگر با مجوز.
گفتم مجوز دارم ولی شما را نمیشناسم و نمیتوانم به شما نشان بدهم و پراید رفت. رفت و من کیف کردم که چنین هموطنان غیوری دارم که یکی، چون او همهی شهر را خانهی خودش میداند و وقت میگذارد و ...
آه کشیدم از اینکه در همین خاک هم افرادی داریم که مفت و مجانی نوکری و جاسوسی شبکههای بیگانه میکنند و عکس و فیلم و موقعیت میفرستند و دم میرقصانند مفت و رایگان.
قصه همین است. همیشه جنگ حق و باطل بوده است، همیشه خیر و شر مقابل هم بودهاند و این لقمه و رزق حلال و حرام ماست که کدام سمت بایستیم و از چه طرفداری کنیم؟ از میناب باز هم خواهم نوشت ...