به گزارش شهربانو، دلتنگی مادران شهدا از آن دلتنگیهایی است که هیچ وقت رنگ کهنگی و فراموشی به خود نمیگیرد. چه مادرشهیدی که سی سال است فرزند خود را از دست داده است چه مادرشهیدی که حتی سی روز از شهادت فرزندش نمیگذرد، هردو دلتنگیهایی تازه و غمی نو از فراق فرزندی دارند که دردانه خانه آنها بوده است، فرزندی که با خون دل و هزار یک آرزو بزرگش کردهاند.
ناصر حیدریدژ پسر اول خانواده بود، دردانه مادر. متولد سوم تیرماه سال ۱۳۸۲ بود. اسم خواهر و برادر بعد از خودش را هم او انتخاب کرده بود. میخواست اسم همه با حرف نون شروع شود. برای همین اسم خواهرش را که متولد سال ۸۶ بود نرگس گذاشت و اسم برادر کوچکتر را که سال ۹۸ به دنیا آمد نیما. با این کارها شده بود انیس و مونس مادر، از آن پسرهای گوشبهحرفی که تحمل کوچکترین ناراحتی مادر را هم نداشت.
رقیه خانم خودش هم سن و سالی ندارد. متولد سال ۶۱ است و بیستسالگی مادر شده است. زنی حدود چهلساله که از زمان شهادت پسرش انگار فروریخته و به اندازه سالهایی که پسر شهیدش راتر و خشک و بزرگ کرده پیر شده است. «بچهام خیلی خوب و حرفگوشکن بود. درسخوان بود. کلاس چهارم ابتدایی بود که یک تجدید آورد. دعوایش کردم و تابستان همان سال فرستادم در آپاراتی کار کند. میگفت: مامان، برای یک هفته کار به من ۵ هزار تومان میدهند! میگفتم: این کار را کردم تا قدر درس خواندن را بدانی. من و پدرش با نان کارگری و زحمتکشی همیشه تلاش میکردیم شرایط درس خواندن را برای بچهها فراهم کنیم. میخواستم درس بخواند تا به جایی برسد. همان سال بود. دیگر تجدید نیاورد. معدل بالایی هم نداشت ولی درسش را میخواند و تابستانها روستای خودمان در قوچان میرفت و کمکدست مادرشوهرم بود.»
{$sepehr_key_200570}
«گذشت تا اینکه به ایام انتخاب رشته رسید. اول قرار شد حوزه برود ولی بعد نظرش عوض شد. درسهای حوزه را دوست داشت ولی نمیخواست لباس بپوشد. این شد که رفت رشته هتلداری و در دبیرستان این رشته را ادامه داد. همان ایام به دوران کرونا خوردیم که باید در خانه درس میخواند و گوشی لازم داشت. رفتم و برای او و خواهرش یک گوشی قسطی برداشتم تا از درس عقب نمانند. مادرم دیگر. نگران آینده بچهها بودم. مدتی با دوستهایش بیرون میرفت و، چون مدرسه تعطیل بود، وقت خالی زیاد داشت. میترسیدم یک وقت گمراه شود. برای همین، گفتم با پدرش که در باربری گمرک کار میکند سر کار برود. بعد از چند وقت، دیدم پشت بچه ترکترک و زخم شده است. دلم نیامد که دیگر برود. رفت مغازه نصب دزدگیر ماشین و مشغول کار شد. درس را هم میخواند. بچهام فوتبالیست هم بود ولی، چون خرج داشت، فوتبال را کنار گذاشت. به خاطر همین خرجها رشته هتلداری را هم کنار گذاشت. میگفت خرج زیاد دارد و ما از پس آن برنمیآییم. درس را دیگر ادامه نداد و سرکار دزدگیر ماشین رفت.»
«تصمیم گرفت سربازی برود. میخواست جواز کسب بگیرد و خودش مغازهای راه بیندازد. از اول بچهام را طوری تربیت کرده بودم که حق کسی را نخورد و نگذارد کسی حق او را پایمال کند. قانون خانه ما این بود که راه درست را برویم و به اینکه دیگران چه میکنند کاری نداشته باشیم.»
«اول تیر ۱۴۰۱ رفت سربازی. وقتی سرش را برای اعزام زده بود یک نفر در اتوبوس به او گفته بود: دیوانهای که میخواهی سربازی بروی! او هم گفته بود: اگر نروم چه کسی از وطن دفاع کند؟! به این حرف اعتقاد داشت. دوره آموزشی بیرجند بود و خدمت او در مرز زاهدان. از همان زمان با دوستش یونس که با هم شهید شدند، همراه شده بود. این دفعه آخری که مرخصی آمده بود، برای یونس کمی ناراحت بود. عمل داشت. میخواستند پلاتینهای پایش را دربیاورند. بعد که رفیقش برگشت، دیگر خیالش راحت شد. با هم مرز خدمت میکردند. ناصر مرز را دوست داشت و میگفت برجک را از همهجا بیشتر دوست دارد. همانجا خدمت کرد تا خبر شهادتش برایم آمد.»
«برایم هیچوقت چیزی تعریف نمیکرد. هربار که مرخصی میآمد با هم حرم میرفتیم و میپرسیدم: سربازی چطور است؟ میگفت: همه چیز خوب است و خطری ندارد. تازه بعد که شهید شد فهمیدم چه سختیهایی کشیده. برای زنعموهایش تعریف کرده بود ولی خواسته بود که چیزی به من نگویند. ناصر پشتوانه من بود. پسرم خیلی مهربان و مظلوم بود. بچه که بود، وقتی برایش کیک میخریدم و میگفتم به بقیه بچهها هم بدهد، مساوی تقسیم میکرد. میگفت آنها به اندازه من شکم دارند و باید یک اندازه بخوریم. وقتی پول داشت، اول برای خواهرش خرید میکرد و درآمدش را خرج خانه میکرد. میگفتم: برای خودت پسانداز کن که فردا روز میخواهی داماد شوی! میگفت: خدا بزرگ است. همیشه میگفت: مادرجان، کاری میکنم که هرجا رفتی کفشهایت را جفت کنند. میگفتم: مقام به درس خواندن است که تو نخواندی! چه میدانستم قرار است شهید شود. انگار از شهید شدنش باخبرم میکرد و من نمیفهمیدم.»
«شب قبل از شهادتش با هم حرف زده بودیم. صبح میخواستم پای چرخ بنشینم که گوشی شوهرم زنگ خورد. گفتند: ما از دوستان پسرتان هستیم. یک امانتی از او دست ماست که باید به شما برسانیم. آدرس بدهید تا بیاییم. آدرس دادیم. تلفن را که قطع کردم، دیدم شمارهای نیفتاده. نگران شدم. به شوهرم گفتم یک پنجهزارتومانی صدقه بگذار. ۱۰ هزار تومان هم نیت کن که اگر خبر بدی نبود، فردا صدقه بدهیم. در خانه را زدند. یک نفر لباس شخصی، یک نفر لباس نظامی و یک نفر روحانی با هم آمده بودند. پرسیدم: چه شده؟ گفتند: پسرتان مجروح شده. گفتم: برای یک مجروح که این همه آدم نمیآید! گفتند: شما مادر شهید شدید. این را که گفتند، دیگر چیزی نفهمیدم. از وقتی شهید شده است، میگویم: خدایا بدون ناصر چه کنم. اصلا فکر نمیکردم یک روز مادر شهید شوم. من و شوهرم یک قوطی نوشابه را قلک کرده بودیم و هزارتومانی و دوهزارتومانیها را توی آن میریختیم تا شب عروسی پسرم روی سرش بریزیم. برایش پارچه لحاف و تشک یکرنگ گرفته بودم تا برای دامادیاش بدوزم. چه میدانستم که اینطور میشود؟»
***
شهید ناصر حیدریدژ در تاریخ ۳۱ اردیبهشتماه امسال در برجک مرزهسر هنگ مرزی سراوان در درگیری با اشرار مسلح به شهادت رسید و در شهر پدری خود، قوچان، به خاک سپرده شد. گفتوگوی ما با مادر او در بیستویکمین روز شهادت پسرش بود.