داستان کودک | پرچم ایران همیشه بالاست

به گزارش شهرآرانیوز، مثل هر شب دیگر لحظه شماری می‌کردم که با بابا و مامان به خیابان برویم وکنار بقیه مردم شعار‌های انقلابی بدهیم. از شروع جنگ آمریکا و رژیم کودکش صهیونیستی به کشورمان، کار هر شبمان بودکه دست بابا ومامان را بگیرم وپرچم سه رنگمان را برداریم وبه خیابان برویم وشعار بدهیم و برای پیروزی کشورمان دعا کنیم.

در خانه ما هرنفر برای خودش پرچمی دارد. امشب هم شب سی‌ام است که زودتر از همه دوتا پرچم کوچکم را بر می‌دارم. خانه ما تا چهار راه مخابرات راه زیادی نیست. همیشه بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به جمعیت بزرگ دور میدان می‌رسیم. همیشه چشم‌هایم از آن همه مردم که بیشترشان را نمی‌شناسم، اما انگار خانواده و فامیل من هستند، برق می‌زند..

امشب جمعیت خیلی زیاد شده است. بابا من را بغل می‌کند و می‌گذاردروی شانه‌هایش. من می‌خندم وای چقدرقد من از همه بلند‌ترشده است. با تمام خوشحالی‌ام، پرچم هایم را در هوا تکان می‌دهم. بابا چند قدم جلوتر می‌رود. ناگهان یک دختر هم سن خودم می‌بینم. او هم روی شانه بابایش داشت با جمعیت شعار می‌دهد. کنارش پرچم‌ها را تکان می‌دهم. لبخند می‌زند. به او لبخند می‌زنم. صورت مهربانش برایم خیلی آشناست. انگار جایی او را دیده‌ام. دارد به من و دو پرچم کوچک در دستم نگاه می‌کند. می‌گویم: «بیا این پرچم مال تو.» با خوشحالی یکی از پرچم‌ها را از من می‌گیردو می‌گوید: «مال من باشه؟ می‌گویم: «بله مال خود خودت. من به غیر این پرچمام یکی دیگه هم دارم.»

دختر کوچولو از من تشکر می‌کند و با دستش مقنعه سفیدش را مرتب می‌کند.

همین طور که شعار می‌دهیم و جمعیت آرام آرام جا به جا می‌شود. به پرچم‌های زیبا نگاه می‌کنم. به دوست جدیدم که برایم دست تکان می‌دهد ولا به لای جمعیت مردم وپرچم‌ها از چشمم دور می‌شود.

از روی شانه‌های بابا یک دریای دیگر از پرچم‌های بزرگ را می‌بینم که مثل بال‌های فرشته‌ها روی سر مردم بال می‌زنند. توی خیالم کمی بالاتر از پرچم‌ها در آسمان، بچه‌های شهید مدرسه شجره طیبه را می‌بینم که از بهشت برای ما دست تکان می‌دهند. شعار‌های مردم، کوبنده‌تر می‌شود:

«این همه لشگر آمده، به عشق رهبر آمده. خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.»

ازروی شانه‌ی بابا جمعیت مردم را می‌بینم که مثل یک خانواده‌ی بزرگ ومهربان و قوی مثل یک دریای پرموج حرکت می‌کنیم. آدم‌ها مثل نقطه‌های رنگی کنار هم ایستاده‌اند بامشت‌های گره کرده شان در نور چراغ‌های میدان و بارانی که می‌بارد.

باران تند‌تر شده است، اما هر لحظه به تعداد جمعیت اضافه می‌شود. یک لحظه چشمم به مقّوای بزرگ دست مامان می‌افتد که روی آن چند عکس از دختران شهید مینابی است. با دیدن عکس‌ها بغض می‌کنم. وای خدایا چقدر این یکی از عکس‌های دختر‌های شهیدمدرسه «شجره طیبه» برایم آشنا ست. انگار همین الان او را دیده باشم. دوباره توی جمعیت و پرچم‌ها می‌گردم تا دختری که یکی از پرچم هایم را به او هدیه داده بودم را پیدا کنم. اما نیست. به بابا می‌گویم: «اون دختر کوچولو که پرچم بهش دادم کو؟ بریم پیداش کنیم. «بابا لا به لای جمعت جا به جا می‌شود. اما دخترک پیدایش نیست. دوباره به عکس دختران شهید مدرسه میناب نگاه می‌کنم و خیال می‌کنم الان با او حرف زدم.

بابا مشتش را گره کرده و هم صدا با جمعت فریاد می‌زند: «تو رستم تهمتنی بزن که خوب می‌زنی. حاج مجید نقطه زن، تلاویو رو شخم بزن.».

من هم پرچم قشنگم را که عکس رهبر عزیزمان رویش چاپ شده است، در هوا تکان می‌دهم.

در همان حین، سرم را رو به آسمان می‌چرخانم. من مطئن هستم که همه آنهایی که شهید شدند دارند ما را از بهشت تماشا می‌کنند. من مطمئن هستم همه بچه‌های شهید در کنار ما این شب وروز‌ها دعا می‌کنند تا ایران پیروز شود. پرچمم را بالاتر می‌برم و فریاد می‌زنم: «مرگ برامریکا. مرگ بر اسرائیل»

{$sepehr_key_200853}