به گزارش شهرآرانیوز، در روز سیوپنجم جنگ رمضان، میدان روایتها در پاریس، پکن، واشنگتن و تهران، در کنار اظهارات سیاستمداران و تحلیلگران همگی در حال بازتعریف جهان بعد از بسته شدن تنگه هرمز هستند؛ جهانی که در آن، فقط قدرت نظامی حرف آخر را نمیزند، بلکه واژهها هم دارند مرزهای نفوذ و اثربخشی را دوباره رسم میکنند.
از اروپا شروع کنیم؛ جایی که معمولاً در بحرانهای خاورمیانه یا نقش میانجی محتاط را بازی میکند یا ساکت میماند. اما حالا از پاریس، صدایی میآید که با ادبیات رسمی همیشگی فرق دارد. امانوئل ماکرون، رئیسجمهور فرانسه، در دو جمله، هم از واشنگتن فاصله میگیرد و هم از پکن: «فرانسه نمیخواهد رعیت دو قدرت هژمونیک باشد؛ ما نمیخواهیم به سلطه مثلاً چین وابسته باشیم یا بیش از حد در معرض غیرقابل پیشبینی بودن ایالات متحده آمریکا قرار بگیریم.» و بعد، در اشارهای صریح به رفتار ترامپ در جنگ با ایران، میگوید: «نمیتوان ترامپ را جدی گرفت؛ چون او بارها اهداف خود را در جنگ با ایران تغییر داده است. وقتی جدی هستیم، هر روز ضد حرفی که روز قبل زدهایم را نمیگوییم؛ شاید بهتر باشد آدم هر روز صحبت نکند.»
این، فقط یک طعنه دیپلماتیک نیست؛ نوعی اعلان استقلال استراتژیک است. ماکرون، بهنوعی میگوید عصر تکقطبیبودن جهان زیر چتر آمریکا تمام شده و اروپا نمیخواهد در دعوای هژمونها، «رعیت» باشد.
در شرق، چین بحران را از زاویهای حقوقی-سیاسی صورتبندی میکند. سخنگوی وزارت خارجه پکن انگشت اتهام را به سمت واشنگتن و تلآویو میگیرد: «ریشه اصلی اخلال در تردد در تنگه هرمز، عملیات نظامی غیرقانونی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران است. روشهای نظامی مشکل اساسی را حل نمیکنند. تنها با پایان دادن به اقدامات نظامی و بازگرداندن صلح و ثبات به منطقه خلیج فارس است که مسیر کشتیرانی بینالمللی میتواند باز و ایمن باشد.»
پکن، اینجا فقط دلسوزی نمیکند؛ دارد خط میکشد: اگر نفت خلیج فارس شریان اقتصاد جهانی است، نمیشود بدون درنظرگرفتن امنیت ایران، روی آن حساب باز کرد. چین، تلویحاً حق ایران برای واکنش را به رسمیت میشناسد، بدون آنکه این جمله را مستقیم بگوید.
در جهان نظریهپردازان، تحلیلگرانی مثل لوگان مکمیلن، جنگ رمضان را از تنگه هرمز به کانال پاناما وصل میکنند. او یادآوری میکند که آمریکا سالهاست از گلوگاههای دریایی خود عوارض میگیرد، اما حالا از ایران میخواهد در هرمز، فقط «راه را باز بگذارد» و سکوت کند. مکمیلن بهصراحت هشدار میدهد، وقتی آمریکا خود، منافع اقتصادیاش را بالاتر از «حقوق بینالملل» مینشاند، دیگر نمیتواند همین حقوق را مثل یک سلاح علیه دیگران و بهویژه ایران، به کار بگیرد. او از «مرگ قانون دریاها» حرف میزند و این مرگ را، آغاز پایان دکترین کارتر و حتی ستون پنهان پترودلار میداند.
اگر از بیرون، آمریکا هنوز ابرقدرتی است با ناوهای هواپیمابر و پایگاههایش در خلیج فارس، از درون، تصویر چیز دیگری است: امپراتوریای که همزمان زیر بار بدهی، شکاف اجتماعی، خستگی جنگ و بیاعتمادی عمومی خم شده است.
وندی شرمن، معاون پیشین وزارت خارجه، وقتی تصاویر سقوط جنگندههای آمریکایی بر فراز ایران و شعلهور شدن آسمان را میبیند، مینویسد: «به ما وعده قدرت داده بودند؛ اما اکنون در لحظهشمار بزرگترین زوال تاریخ کشورمان هستیم. آیندهمان تکهتکه در ازای جنگی که هیچگاه واقعاً از آنِ ما نبود، معامله میشود.»
{$sepehr_key_200957}
کیث سِلف، عضو کنگره، این تصویر را پررنگتر میکند. او از نشانههای تاریخی یک امپراتوری رو به زوال میگوید: بدهی انباشته، ماجراجویی نظامی، شکاف داخلی، تمرکز افراطی ثروت و ناتوانی دولت در تأمین زیرساختهای ابتدایی. جنگ ایران، برای او دیگر «نمایش قدرت» نیست، بلکه یک علامت هشدار بزرگ است کنار سایر علامتها.
اما زوال، فقط در اقتصاد و افکار عمومی نیست؛ در قلب ماشین جنگی هم دیده میشود. اخراج و حاشیهنشین کردن ژنرالهای منتقد، در سیوپنجمین روز جنگ، به نماد این بحران تبدیل شده است. یوجین ویندمن، نماینده کنگره، میگوید: «اینکه فرماندهای با آن درجه از شایستگی به حاشیه رانده میشود، فقط به این خاطر است که رئیسجمهور یک آدم "بلهقربانگو" میخواهد...
اگر درباره کیفیت فرماندهی در پنتاگون سوالی وجود دارد، باید متوجه خود هگزث باشد.»
سناتور کریس مورفی، بدون تعارف، نتیجه میگیرد: ژنرالهای باتجربه احتمالاً به وزیر دفاع گفتهاند طرحهای او برای جنگ با ایران «غیرعملی، فاجعهبار و مرگبار» است و حالا یکییکی از صحنه کنار گذاشته میشوند. در دل جنگی که بنا بود یک «پیام بازدارنده» باشد، پنتاگون در حال خوردن خودش است.
روی لبه این بحران، گروهی از مشاوران و تحلیلگران مستقیماً سراغ نقش اصلی ماجرا میروند: شخص ترامپ. یاسمین الجمال، مشاور سابق پنتاگون، تهدیدهای ترامپ مبنی بر «بازگرداندن ایران به عصر حجر» را نه نشانه قدرت، که سند استیصال میخواند: «آنچه دولت ایران از سخنرانیهای ترامپ دریافت میکند این است که او در واقع برای دستیابی به یک توافق مستاصل است. اینکه بگوییم ما خواهان توافق هستیم، اما اگر آن را به ما ندهید شما را به عصر حجر برمیگردانیم، راهی نیست که بتوان با آن یک رقیب را به میز مذاکره کشاند.»
جفری ساکس، اقتصاددان و منتقد سرسخت جنگ، پا را فراتر میگذارد و از «دو رژیم قاتل آمریکا و اسرائیل» حرف میزند که دنیا را به لبه پرتگاه میبرند. او ادبیات ترامپ را «دیوانهوار» و بیسابقه میخواند؛ ادبیاتی که در شأن کسی که خود را «رهبر جهان آزاد» مینامد، نیست.
در همین حال، برخی تحلیلگران، جنگ ایران را از زاویه حساب و کتاب زندگی روزمره آمریکاییها روایت میکنند. استیون رانتر یادآوری میکند که شوکهای نفتی گذشته، سیاست و اقتصاد آمریکا را زیر و رو کردهاند؛ حالا شوک تازهای که بهخاطر این جنگ ایجاد شده، «تقریباً دو برابر بزرگتر» است. پدرو گونزالس، از جناح راست، با لحنی تلخ میگوید: برای تأمین هزینههای این جنگ، پوشش درمانی مردم در داخل آمریکا کاهش یافته، در حالی که موشکها زیرساختهای ایران را هدف میگیرند.
شاید صادقانهترین جمله را جو کنت، مدیر مستعفی مرکز مبارزه با تروریسم، میگوید؛ جایی که جنگ از سطح استراتژی و ایدئولوژی پایین میآید و به سطح انسانی میرسد: «برای سربازان ما که جانشان در خطر است دعا کنید و دعا کنید رهبران ما این جنگ احمقانه را سریعتر تمام کنند.»
در سطح کلان، اما یک جمله بیش از همه تکاندهنده است؛ جملهای از رابرت پیپ، مشاور پنتاگون و طراح مفهوم «تله تنش تصاعدی». او که سالها هشدار داده بود جنگ با ایران میتواند آمریکا را در چنین تلهای اسیر کند، حالا مینویسد: «ایران از این درگیری بیرون میآید و ما در طول عمرمان هرگز چنین چیزی ندیدهایم: یک مرکز جدید قدرت جهانی که ظرف یک ماه شکل گرفته است.» برای او، این جنگ دیگر فقط نبردی بر سر موشک و پایگاه نیست؛ لحظه تولد یک قطب جدید در نظم جهانی است.
در این سوی معادله، در تهران و پایتختهای منطقه، لحنها از طیفهای مختلف میآیند، اما یک مضمون مشترک دارند: این جنگ، فرصتی تاریخی برای بازتعریف جایگاه ایران و موقعیت منطقه است. جواد ظریف، در مقالهای تحلیلی برای فارنافرز، تصویر کلی را اینگونه ترسیم میکند، «ایران جنگ با ایالات متحده و اسرائیل را شروع نکرد. اما بیش از یک ماه از آغاز آن گذشته و جمهوری اسلامی بهوضوح در حال برنده شدن این جنگ است.» او استدلال میکند که آمریکا، با سابقه خروج از توافقها و بیاعتنایی به حاکمیت ایران، شریک قابلاعتمادی نیست؛ بنابراین «هیچ دلیلی برای مذاکره و اعطای راه خروج» به واشنگتن نمیبیند. نسخهای که او پیشنهاد میکند، تهاجمی و روشن است. ادامه فشار بر پایگاههای آمریکا در منطقه و حفظ فشار در تنگه هرمز، تا آمریکا ناگزیر به تغییر اساسی حضورش در خاورمیانه شود.
حسین مرندی، تحلیلگر بُعد منطقهای ماجرا را برجسته میکند. او میگوید دو حکومت عربی متحد آمریکا، در اوج جنگ، با ایران تماس گرفتهاند تا شروط تهران درباره هرمز را بپذیرند. اگر این روایت را بپذیریم، پیام واضح است: «امنیت خریدنی از واشنگتن» دیگر ارزشی در منطقه ندارد؛ هر راهحلی باید از مسیر پذیرش نقش برتر ایران در خلیج فارس بگذرد.
در سطح دیپلماتیک، عباس عراقچی در تماس با سرگئی لاوروف، هشداری میدهد که هم به شورای امنیت اشاره دارد و هم به بازیگران منطقهای: «هرگونه اقدام تحریکآمیز متجاوزان و حامیان آنها، از جمله در شورای امنیت سازمان ملل در ارتباط با وضعیت تنگه هرمز، صرفاً موجب پیچیدهتر شدن اوضاع خواهد شد.» اینجا، ایران نه تنها در میدان نظامی، که در میدان حقوقی و دیپلماتیک هم تلاش میکند ابتکار عمل را دست بگیرد و دیگران را از «بازی با واژهها» بر سر هرمز برحذر دارد.
همزمان، صداهای منتقد ایرانی خارج از ساختار رسمی هم روایت خودشان را ارائه میکنند. علی افشاری، منتقد خارجنشین، میگوید آنچه از ترامپ در سخنرانیهای اخیر دیده، نه یک «رهبر مقتدر»، بلکه «یک پیرمرد خسته و درمانده با حرفهای تکراری» است. او به تناقضهای تازه اشاره میکند: مردمی که زمانی در اروپا علیه حکومت ایران شعار میدادند، حالا در اعتراض به حملات آمریکا، زیر پرچم ایران به خیابان میآیند.
ولی نصر، مشاور سابق دولت اوباما، نیز با تمسخری ظریف، روایت پنتاگون از حمله به یک پل در کرج را زیر سؤال میبرد: «فکر کنید موشکها و قطعات موشکی ایران اینقدر آشکارا روی زمین و در جادههای تجاری، صدها کیلومتر از تهران تا غرب ایران جابهجا میشدند!» این جمله کوتاه، هم نقدی است به روایت رسانهای جنگ و هم اشارهای به اینکه چقدر افکار عمومی دیگر آماده پذیرفتن هر توجیه سادهای نیست.
اگر این سه لایه نقلقول را کنار هم بگذاریم «صدای جهان بیرون، صدای آمریکا در آیینه خودش و صدای ایران و منطقه» یک تصویر کلی بهدست میآید: سیوپنجمین روز جنگ رمضان، فقط ادامه یک درگیری نظامی نیست؛ روزی است که در آن، دستور زبان «قدرت» در حال تغییر است.
تحلیلگران بینالمللی از پایان «قانون دریاها» و فروریختن ستونهای پنهان امپراتوری آمریکا حرف میزنند. در واشنگتن، مشاوران و سناتورها از استیصال، زوال، اختلاف در پنتاگون و شوکهای اقتصادی دو برابرِ گذشته مینویسند. در تهران، دیپلماتها و تحلیلگران از برتری در میدان و تنگهای حرف میزنند که دیگر یک آبراه ساده نیست، بلکه کلید بازتعریف حضور آمریکا در منطقه است.
{$sepehr_key_200958}