حضور پرقدرت مشهدی‌ها در سنگر خیابان

به گزارش شهرآرانیوز؛ برای اینکه پرچم سه رنگ ایران برافراشته بماند، مردان زیادی از آسایش، آرامش و خواب و خانواده گذشته‌اند. ایران مردان جان نثار کم ندارد و زنان جان فدا هم. نشان به این نشان که حساب روز‌های دفاع از عدد سی گذشته است و خیابان‌ها خلوت نشده‌اند که شلوغ‌تر هم شده‌اند. مثل هر سال بهار، حاشیه اتوبان‌ها و میادین بنفشه کاشته شد و عید آمد.

کوچه‌ها و خیابان‌ها و چمن‌ها سبز شدند و تماشایی. هوا مثل همه بهار‌ها شفاف و دلبر است، فقط یک فرق با گذشته دارد؛ بهار امسال زیر آسمان ایران آتش و دود بلند است و صدای جنگنده. در صدر هر خبر نام یک شهید می‌درخشد. هرچه تعداد شهدا بیشتر می‌شود، در خیابان‌ها بیشتر آدم می‌جوشد. 

هرقدر چشم بچرخانی، تمام نمی‌شوند؛ نه آدم‌ها و نه قصه‌های عجیب وغریبشان. روایت گزارشگر ما از کف خیابان‌های شهر در چند شب پیاپی است از بهاری متفاوت و انقلابی. در هر خیابان که پا می‌گذارم، نمایش زنده رقص سماع پرچم است؛ چهارراه برق، خیابان عبادی،  بولوار قرنی،  میدان شهدا، میدان فردوسی، میدان جانباز و.... آدم‌ها زیادند، اما حرف‌ها مشترک است. گفته همه آن‌هایی که زندگی و دیدوبازدید‌های عیدشان را گذاشته‌اند کف خیابان، یک کلام است. می‌گویند: «انتقام».

تجربه‌های تلخ و شیرین

فاطمه گزن چیان کنار خیابان عبادی پرچم به دست ایستاده است. می‌گوید: من همه یک ماه گذشته را هر شب و بی وقفه آمده‌ام و هر بار یکی همراهم شده است؛ یک دوست، همسایه و فامیل. باز آن یک نفر بهانه آوردن جمعی دیگر شده و همین طور تعدادمان زیاد شده است. عادت کرده‌ایم شب‌ها در خیابان باشیم. این هم یک سبک از زندگی است که تجربه اش تلخ و شیرین بوده است. ما عزیزان زیادی از دست داده‌ایم و در عوض، دستاوردهایمان هم کم نبوده است؛ «وحدت و همدلی».

او ادامه می‌دهد: حال وهوای همه شهر‌ها و خیابان‌ها یکی است. استغاثه از ته دل آدم‌ها وجه مشترک آن است. من فکر می‌کنم خالصانه‌ترین ماه مبارک عمرم، رمضان امسال بود و قشنگ‌ترین و زیباترین عید و بهار هم امسال رقم خورد. چون هدفمان یکی است و هر وقت هدف یکی باشد، هم بستگی بیشتر می‌شود. هم بستگی حسی شیرین و وصف نشدنی دارد. من به این مردم می‌بالم. صدسال بعد که هیچ کدام از ما نیستیم، مردم با افتخار این فصل از تاریخ را‌ می‌خوانند.

پیروزی، نتیجه اتحاد

محمد نعیمیان مقابل مسجد حضرت امام حسین (ع) برای عابران چای می‌ریزد. این برنامه هر شب آن هاست؛ یک جمع چندنفره از بچه مسجدی‌ها که ساعت ۸ تا ۱۱ شب ادامه دارد. او به این روال عادت کرده و برنامه زندگی اش را بر پایه آن تنظیم کرده است. او هم می‌گوید: تا هر زمانی که نیاز باشد، در صحنه هستیم. خیابان با ماست.

هر شب با تکان دادن پرچم‌ها صدای ا...  اکبرهایمان بلند و بلندتر می‌شود. ما هدفمان مقدس است و وقتی هدف این طور باشد، تعداد افرادی که به میدان می‌آیند، روزبه روز بیشتر می‌شود. ما تعداد شب‌های به خیابان آمدنمان را به اشتراک می‌گذاریم تا معنای آن بسط پیدا کند. نتیجه اش همین می‌شود که‌ می‌بینید. ما زندگی مان را آورده‌ایم کف خیابان و همین جا با هم شوخی می‌کنیم و غصه می‌خوریم و بغض می‌کنیم و‌ می‌خندیم و برای کشورمان دعا می‌کنیم. این‌ها مفهومی ندارند جز اتحاد و هر جا اتحاد بوده، پیروزی پشت بندش آمده است.

ما فرزندان ایرانیم

کنار برادران و بچه‌های مقاومت و بسیج و مسجدی و...، افغانستانی‌ها هم پای کار هستند؛ همان‌هایی که‌ می‌گویند ما فرزند ایرانیم، حتی اگر روزی از ما بخواهند که از این خاک برویم. کبری امیری را در عرصه میدان شهدا می‌بینم. زادگاهش همین جاست و هجده بهار از عمرش را همین جا بالیده و بزرگ شده و به مدرسه رفته است. می‌گوید: هیچ جا برای من ایران نمی‌شود. البته پدر و مادر و خانواده‌ام هم همین اعتقاد را دارند. ایران کشور عشق و هم بستگی است و ما این را به همه دنیا اعلام می‌کنیم. به میدان می‌آییم تا ادای دین کنیم و بگوییم ما هم کنار و همراه شما هستیم و‌ می‌مانیم؛ تا هر زمانی که نیاز باشد.

تاریخ تکرار می‌شود

جواد داوودآبادی بیش از سی روز جنگ با دشمن را در میدان خیابان بوده است و‌ می‌گوید: حتی یک شب هم این وسط وقفه نیفتاده است. در عمر هفتادوسه ساله اش یک بار دیگر این شکوه را دیده است. آن وقت‌ها خیلی جوان بوده است؛ در دهه ۶۰ و جنوب در سنگر مبارزه با دشمن. می‌گوید: دقیقا همین صحنه‌ها بود، با همین صلابت و اقتدار و شکوه. بیش از یک سال ونیم در عملیات‌های مختلف شرکت کردیم. رفقایمان یک به یک شهید شدند و مجروح، اما ما مصمم‌تر از قبل می‌شدیم که باید جنگ را تا پیروزی ادامه دهیم.

انگار تاریخ تکرار شده است. این عبارت که به زبانش می‌آید، اشک مردمک چشم هایش را خیس می ‎کند و ادامه می‌دهد: همان حماسه و همان شور و همان انگیزه یک بار دیگر ما را کنار هم قرار داده است؛ درست در زمانی که فکر می‌کردیم ایمان در خیابان‌های ما آب می‌رود و نگران حجاب زنان و دخترانمان بودیم و دلهره اعتقاداتی را داشتیم که تصور می‌کردیم کم رنگ‌تر می‌شود. اما عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. این جنگ برای خیلی‌ها تلنگری بود تا فرق بین باطل و حق را بشناسند و بدانند دشمنشان چه کسانی هستند؛ جنگی که خادمان انقلابی زیادی را از ما گرفت، اما تأثیرگذاری اش جهانی بود. ما خون دادیم، ولی خودمان را ثابت کردیم به دنیا.

او ادامه می‌دهد: حالا خیلی‌ها شرکت در این تجمع‌ها را وظیفه شرعی شان می‌دانند. البته یک نشاط معنوی خاصی دارد و به آدم آرامش می‌دهد. هر کس یک بار آن را تجربه کند، معتادش می‌شود. اینجا حال آدم‌ها کنار هم خوب است و این جای شکرگزاری دارد.

این پرچم زمین نمی‌ماند

کبری سادات موسوی همراه خانواده اش در اجتماعات شرکت می‌کند. از آن دسته افرادی هستند که حتی یک شب را از کف نداده‌اند و آدم‌های زیادی را در این اجتماعات دیده‌اند. می‌گوید: قسم می‌خورم این آدم‌ها نظیر ندارند. هیچ جای دنیا مردمی پیدا نمی‌شوند که عزیزشان را از دست داده باشند، اما باز هم به میدان بیایند و دوشادوش دیگران پرچم را بلند کنند و نگذارند پرچم کشورشان روی زمین بماند. این پرچم حس غرور دارد و تک تک ما دوست داریم در بالاترین شکل ممکن نگهش داریم.

ما اینجا در میدان خیابان حضور داریم و حافظان امنیت در میدان نبرد. ما نمی‌گذاریم این پرچم زمین بماند و هر شب حضورمان را اعلام می‌کنیم؛ تا هر زمانی که نیاز باشد. ما با همین پرچم‌ها امسال به پیاده روی اربعین می‌رویم. قولش را از همین حالا می‌دهیم و از امام حسین (ع) می‌خواهیم یاری مان کند.

این خاک غرورآفرین است

احمد شاکر، دانش آموز کلاس ششمی است. هم سن وسال و هم قد او خیلی‌های دیگر در خیابان‌اند. مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زند. می‌گوید: شب‌های اول به صورت خودرویی با پدرم در خیابان‌ها چرخ می‌زدیم. تونل پرچم‌ها را دوست دارم و وقتی سرود حماسی «بزن که خوب می‌زنی» را‌ می‌شنیدم، سرم را از پنجره بیرون می‌آوردم و من هم می ‎گفتم «بزن که خوب می‌زنی». بعد تصمیم گرفتیم خودمان پرچم به دست کنار خیابان بایستیم. گاه پدرم بادکنک می‌خرد و من باد می‌کنم و شب دست بچه‌ها می‌دهم. خوش حالم که ایرانی هستم و اهل این وطن. این خاک غرورآفرین است.

انتقام می‌گیریم

خانواده فاطمه سادات حسینی کار هرروزشان این است که آمار بگیرند ببینند کجا‌های شهر خلوت‌تر است و قرارشان را برای آنجا بگذارند. فاطمه سادات و فاطمه حلما، دخترخاله و هم سن وسال هستند و محصل. اولین بار است که به میدان فردوسی آمده‌اند. تصورش را‌ نمی‌کردند اینجا به این شلوغی باشد. با هم حرف می‌زنند و می‌گویند: همه این شور و اشتیاق‌ها واقعی است و جای ایول گفتن دارد. تا وقتی این مردم هستند، جای هیچ نگرانی نیست.

ما یک وجب از خاکمان را هم به دشمن نمی‌دهیم. حتی اگر زنان و دخترانمان هم تک به تک سلاح به دست بگیرند، انتقام خون رهبر شهید و دیگرشهدایمان را از آن‌ها خواهیم گرفت. این را قول می‌دهیم. مردم دنیا حالا فهمیده‌اند وقتی یک ایرانی قول می‌دهد، می‌شود روی قولش حساب باز کرد. ما انتقام سیدعلی‌ها را از دشمن می‌گیریم.

در خیابان می‌مانیم تا دنیا بیدار شود

زهرا امانی هم محصل است. می‌گوید: نیرو‌های امنیت تلاش می‌کنند حافظ ایرانمان باشند و ما هم قول داده‌ایم در خیابان‌ها از سرزمینمان حفاظت کنیم. گاه خیلی ناراحت می‌شوم از اینکه نمی‌توانم جلو آسیب دیدن شهر‌های کشورمان را بگیرم، اما دل خوشم به اینکه این قدم را‌ می‌توانم بردارم. نمی‌گویم هر شب آمده‌ام، ولی دلم با خیابان بوده است و امیدوارم توانسته باشم قدمی بردارم.

حرف برای گفتن زیاد است. خلاصه اش می‌کند به چند عبارت که شاید کلیشه‌ای به نظر برسد: ما نه خسته می‌شویم و نه ناامید. به راحتی به این نقطه و اینجا نرسیده‌ایم که بخواهیم به راحتی آن را تقدیم دشمن کنیم. نمی‌گذاریم. این را از من نوجوان محصل بشنوید و به حرفی که‌ می‌زنم ایمان داشته باشید. نمی‌گذاریم انقلابمان به دست نااهلان بیفتد و تا قیامت هم که باشد، در خیابان می‌مانیم تا دنیا را بیدار کنیم.

ما با سلاح ایمان پیروزیم

محمدصالح ایزدی دانشجوی رشته فلسفه است و با چند نفر از دوستانش موکب راه انداخته‌اند. زیاد فرصت گپ وگفت و حرف زدن ندارد. می‌گوید: برخی‌ها می‌گویند این اجتماعات بر پایه شور و هیجان است، اما اگر با این جماعت همراه باشی، بیشتر متوجه خواهی شد که اجتماعات بر پایه بینش و فهم و شور است و این انسجام روزبه روز بیشتر می‌شود. اصلا دشمن فکرش را‌ می‌کرد این همه آدم هر شب در میدان بمانیم؟! حرف‌هایی که زده می‌شود، بین آدم‌ها اشتراکات زیادی دارد. همه می‌خواهند لکی بر این پرچم نیفتد و‌ نمی‌گذارند این اتفاق بیفتد؛ پرچمی که این روز‌ها قرمزش چنان گلگون است که انگار با خون خضاب می‌شود و ...

حضور آرامش بخش

رقیه حسینی هم تعریف می‌کند: شب‌های اول به خیابان می‌آمدیم، چون حضور فیزیکی مان مهم بود و امنیت شهر ما نیازمند پرشدن خیابان ها. شب‌های عبادت و رمضان، اول آمدیم خیابان تا صدای وطن فروش و خائنی بلند نشود. همه ما به این باور رسیده بودیم که این کار کمتر از دعاخواندن و قرآن خواندن نیست و بعد دیدیم که هیچ چیز نمی‌تواند مثل صدای ا...  اکبر و لااله الاا... آراممان کند؛ آن هم در حوالی شب و روز‌های عید که رهبرمان را شهید کرده بودند.

ما دل تنگ رهبرمان بودیم و این ذکر‌ها که در آن روز‌ها از حنجره مان بیرون می‌آمد، انگار سبکمان می‌کرد. وقتی پای ایران و دفاع از آن به میان باشد، همه هستند. من و تو نداریم و هر کسی ناگفته وظیفه خود را‌ می‌داند. حافظان امنیت کارشان را بلدند و به بهترین شکل ممکن انجامش می‌دهند و ما هم همین طوریم. بهترین‌ها را برای بهترین کشور به میدان آورده‌ایم. شاید جسممان خسته شود، ولی حال روح که خوب باشد، با قدرت می‌شود ادامه داد.

{$sepehr_key_200972}

به دنیا نشانمان دهید

به قول خودش از هشتادسال سه ماه کم دارد و یعنی تولدش به همین زودی هاست. اسمش را هم نمی‌گوید، اما به گفته خودش این شب‌ها پرقدرت در خیابان‌ها حاضر بوده است. وقتی این پیرمرد هشتادساله مثل جوانی خوش قدوبالا پرچم را به دست گرفته است و همراه با جمعیت شعار می‌دهد، حجت بر ما تمام می‌شود که همه این دعا‌ها به آسمان می‌رسد و استجابتش نزدیک است. پرچممان که در باد می‌رقصد، آدم حس غرور و نشاط پیدا می‌کند. می‌گوید: عکس بگیرید و به دنیا نشانش دهید.

انسجام یعنی این

به سیدمحمدحسین شریعتی نمی‌آید بیشتر از سیزده چهارده سال داشته باشد، اما مثل یک مرد بزرگ حرف می‌زند: پرچم‌ها را‌ می‌دوزیم و‌ می‌فروشیم و سودش را برای کمک به مناطق جنگ زده می‌گذاریم.

تا گرفتن انتقام آرام نمی‌گیریم

اسماعیل سلیمی بازنشسته است. دوست داشته است هر شب در صف اول اجتماعات باشد، اما خب گاهی نشده است. می‌گوید: این پرچم و این خاک و این ایران، حس غرور دارد. ما همیشه خدا پرچممان را دوست داشته‌ایم و ایرانمان را دوست داشته و داریم؛ با همه سختی ها. ما این پرچم و این کشور را در بالاترین شکل ممکن نگه می‌داریم و تا انتقام نگیریم، نه آرام می‌گیریم و نه خیابان‌ها را خالی می‌کنیم.