به گزارش شهرآرانیوز؛ روسیه جزو معدود جغرافیاهایی در جهان است که در فرهنگ و هنر دارای اقبالی بلند بوده است و بیشک نمیشود کتابی از فهرست نویسندگان یا نمایشنامهنویسان بزرگ جهان برداشت و در فهرست اسامی آن نمایندهای از روسیه وجود نداشته باشد. در جهان تئاتر، بیشک روسیه در تاریخ تئاتر دنیا سهم بزرگ و بهسزایی دارد. در نظریه پردازان و کارگردانان کسی نیست که از تئاتر چیزی بداند و نام کنستانتین استانیسلاوسکی را نشنیده باشد یا در میان درامنویسان چیزی از آنتوان چخوف نداند.
آنتوان چخوف زاده ۱۸۶۰ میلادی است. او که پزشکی و درامنویسی را همزمان پیش برد، در طول عمر خود تعداد قابل توجهی درام نوشت و تحولات مهمی از دل آثار او در تاریخ تئاتر دنیا پدید آمد. در تمامی نقاط دنیا، در هر شهر و هر کشوری که تئاتر و سالن تئاتر وجود داشته باشد، روح چخوف و کاراکترهای آثارش حاضرند و این حضور پررنگ سبب میشود که کمی بایستیم و بر مولفههای اصلی آثار وی متمرکز شویم.
۴ نمایشنامه اصلی است که عمده شهرت چخوف را در دنیا برایش ایجاب میکند: «دایی وانیا»، «سه خواهر»، «مرغ دریایی» و «باغ آلبالو» هستند که به عنوان آثار مهم و تاثیرگذار در تئاتر مدرن شناخته میشوند.
درام چخوف شدیدا انسانی است و از رنجها و عواطفی حرف میزند که در درون اکثر خوانندگانش وجود دارد و همین باعث میشود که تمامی اقشار از خواندن و دیدن آثار چخوف لذت ببرند. اشخاص و کاراکترها در جهان چخوفی کاملا عادی هستند و هیچ وجه قهرمانگونهای ندارند و گویی در درام چخوف است که بخشی از درام مدرن پیریزی میشود و شخصیتهای قهرمانگونه در درام کلاسیک به «قهرمانان شکست خورده» بدل میشوند و این موضوع تنها در چخوف بسنده نمیشود و میشود این مولفه را به کلیه آثار موجود که در دستهبندی درام مدرن قرار دارند، نسبت داد.
دغدغههای شخصیتهای چخوف به دغدغههای انسان امروزه بیشباهت نیست؛ این شخصیتها پیوسته منتظر بستری برای تغییر هستند و منتظر میمانند تا موقعیتی برای تحول و کنشگری مهیا شود که هیچوقت هم نمیشود. گویی چخوف از انفعالی حرف میزند که انسان نسبتا متمدن و مدرن به آن گرفتار میشود. انسانی که در انتظار میمیرد. شاید بتوانیم بگوییم درام مدرن تشریح دقیقی از وضعیت انسان مدرن صورت میدهد، انسانی که پیوسته، بسته و وابسته به تحولات است و اگر رخدادی یا واقعهای پیش نیاید، نمیتواند دست به اقدام و حرکتی بزند.
چیزی که شاید در «سه خواهر» به برجستهترین شکل ممکن وجود دارد. «اولگا»، «ماشا» و ایرینا» هر سه به نوعی به «آرمانشهر» فکر میکنند که در ادامه به تشریح جزئیتری از آن میپردازیم.
در این نمایشنامه، سه خواهر مفروض، آینده را در جایی میبینند که «زندگی واقعی» ممکن است و هیچوقت در حین نمایشنامه به درک دقیقی از «زندگی واقعی» نمیرسیم. این «زندگی واقعی» چیست که هیچگاه محقق نمیشود؟ بهنوعی هر سه خواهر موجود در نمایشنامه از آینده و آرمانشهری صحبت میکنند که بیش از یک امید به آینده، بیانگر نارضایتی از وضعیت موجود است و همین نارضایتی و انتظار، منجر به شخصیتهایی میشود که تنها اقدام پیشبرندهشان برای تغییر شرایط موجود، حرف زدن است و این حرف زدن نوعی واکنش دفاعی است، گویی خواهران با حرف زدن است که ارضا میشوند و آماده میشوند تا دوباره برای رسیدن به آرمانشهر احتمالی صحبت کنند و این تکرار است که ملال درام چخوف را شکل میدهد و هسته اصلی را ایجاد میکند.
آرمانشهر «سه خواهر» مسکو نیست، بلکه تلاشیست برای معنا بخشیدن به آینده. بهجای مسکو هر سرزمینی دیگری که قرار گیرد، تفاوتی حاصل نمیشود.
حسرت گذشته موضوعی در «سهخواهر» است که آینده کاذب را ایجاد میکند، مسکو جایی بوده است، سرشار از ویژگیهای مثبت و مسئله این است که اگر مسکو بهترین مکان برای حیات خواهران است، چرا اقدامی پیشبرنده صورت نمیگیرد؟ گویی مسکو خیلی دور است از خانه خواهران روایت چخوف، به قدری که هیچوقت به آن نخواهند رسید و شاید مسکو نمادی از کودکی و هویت از دست رفته است که دیگر نمیتوان به آن رجعت و سفر کرد.
از جایی به بعد حسرت گذشته و کاذب بودن آینده، خواهران را به دام رویا کشانده است و این رویا آهسته آهسته مسیر توهمواری را ایجاد کرده است و اکنون حلقه واسط سه خواهر نمایشنامه است، به نوعی که هیچ شباهتی به جز همین میل مریضگونه به گذشته از دست رفته در آنها نیست و هر «سهخواهر» فراموش کردهاند که آرزوی مسکو در آینده «حال بیروح» را تسکین میدهد، در این روایت گویی چخوف، «اکنونیت» را مدام به تاخیر میاندازد و در وضعیتی ژاک دریدایی معنا پیدرپی به تاخیر میافتد و «متافیزیک حضور» است که جهان «سهخواهر» را در برگرفته است.
شاید دلیل دیگری که خواهران به مسکو سفر نمیکنند، هراس از فروریختن آینده است، آیندهای که هیچ انطباقی به رویایی که بافتنش همچنان ادامه دارد، ندارد.
خواندن چخوف در این ایام بهویژه خوانش «سهخواهر» خالی از لطف نخواهد بود؛ ما نیز در وضعیتی هستیم که پیوسته اکنونیت را به قتل میرسانیم و گویی این خصلت انسان مدرن است که از جایی به بعد به وسیله چرخدندههای سرمایهداری حاکم، قدرت زندگی و حیات در لحظه را از دست میدهد و اگر به اکنونیت دست پیدا کند، به شرایطی علیه نظم جهانی برخواسته و از این سیکل معیوب خارج میشود که عمده افراد در جامعه به این توانایی دست پیدا نمیکنند، مبادا به واسطه هنر و فرهنگ، زیرا این ۲ هرگز در هیچ چهارچوب و قاعدهای نگنجیدهاند و خود را از میان تمامی حصارها بیرون زدهاند و بقای همیشگیشان را وامدار همین ویژگیشان هستند.
در ایران نیز مانند سایر کشورهای دنیا چخوف مورد اقبال کارگردانان ما قرار گرفته است؛ مجموعه تئاترشهر در سال ۱۳۵۱ با اجرای نمایشنامه «باغ آلبالو» توسط آربی آوانسیان افتتاح شد و پس از آن نیز مورد توجه بسیاری از فعالان تئاتری ایران قرار گرفت، محمد چرمشیر نیز، وقت بسیاری را روی آثار چخوف گذاشت و تعدادی بازخوانی از آثار چخوف توسط وی به چاپ رسیده است.
{$sepehr_key_201611}
همچنین محمدحسن معجونی بسیاری از آثار چخوف را به صحنه برده و بسیاری از نسل جوان، چخوف در ایران را به وسیله معجونی با شکل و شیوه متفاوت نگرش او به آثار این نویسنده شناختند. نمایش «سهخواهر» و «باغ آلبالو» از جمله آثاری از چخوف است که توسط معجونی به صحنه رفته است.
اکبر زنجانپور نیز از هنرمندانی است که نمایشنامههای «باغ آلبالو»، «سه خواهر»، «مرغ دریایی»، «ایوانف» و «دایی وانیا» را در سالهای مختلف به صحنه برده و اشراف کاملی به جهان این نویسنده بزرگ دارد.
حمید امجد، امیررضا کوهستانی و شهاب الدین حسینپور نیر از جمله کارگردانانی هستند که اجراهای به یادماندنی از آثار چخوف روی صحنه بردهاند.
منبع: مهر