آزاده خلیلی | شهربانو، قرار دورهمی پرونده این شماره را با دختران دههشصتی گذاشتهایم که هرکدام برای خودشان کار و باری دارند و به قول قدیمیها از هر انگشت آنها هنری میریزد. این دختران توانمند به هر دلیلی، خواسته یا ناخواسته هنوز ازدواج نکردهاند و مجردند. به قول روانشناسان و جامعهشناسان یا مرز تجرد قطعی را رد کردهاند یا لب مرز هستند یا کمکم به این مرز که چهلسالگی برآورد شده است نزدیک میشوند.
با آنها با دو شرط که نامشان را منتشر نکنیم و عکسی از آنها نگیریم به گفتوگو نشسته و سه سؤال پرسیدهایم: اول اینکه چه شد که ازدواج نکردند. دوم اینکه از شرایطی که دارند راضی هستند یا ناراضی. سوم هم اینکه از این به بعد حاضر به ازدواج هستند یا نه.
برای حفظ حریم شخصی و با رضایت خودشان، آنها را با شماره معرفی میکنیم که بدانید این پاسخها از طرف دخترانی با چه سن و موقعیتی مطرح شده است.
{$sepehr_key_202308}
***
۱.
متولد:۶۰
پدر و مادر هردو فرهنگی بودهاند و پدر فوت کرده است
تحصیلات: کاردانی
شغل: خیاطی و طراحی دوخت
***
۲.
متولد: ۶۳
پدر شغل آزاد و مادر جدا شده است
تحصیلات: دانشجوی دکتری
شغل: کارمند و استاد دانشگاه
***
۳.
متولد: ۶۱
پدر کارمند بازنشسته و مادر خانهدار
تحصیلات: دیپلم
شغل:بیکار است ولی دستی به نقاشی دارد
***
۴.
متولد: ۵۹
پدر ارتشی و مادر فرهنگی
تحصیلات: کارشناسی
شغل: فرهنگی
***
پدر خدابیامرزم همیشه میگفت دختر بالش زیر سر پدر و مادر است. میگفت پیش خودم بمانید بهتر از این است که بروید و دوباره برگردید. البته این حرفش به خاطر ماجرای جدایی خواهرم بود. به هزار و یک زحمت با حقوق معلمی خواهرم را خانه بخت فرستاد ولی شوهرش معتاد از کار آمد و آخرش مهریهاش را بخشید تا توانست طلاق بگیرد. همین شد که دیگر برای من و خواهر کوچکترم خواستگار به خانه راه نداد و ما مجرد ماندیم.
به خاطر قضاوتهای مردم مجرد ماندم. خواستگار خوب که میآمد، اول به خانوادهام نگاه میکرد. وقتی متوجه میشدند مادرم جدا شده است، میرفتند و دیگر نمیآمدند. انگار قرار بود من هم مثل مادرم یک روزی طلاق بگیرم و بروم!
من تکدختر خانه هستم. به خاطر موقعیت اقتصادی پدرم خواستگار خوب زیاد داشتم ولی همیشه فکر میکردم باید دیر ازدواج کنم تا ازدواج بهتری داشته باشم. تصورم از خودم این بود که هنوز خام هستم. مادرم همیشه از این رد کردنهای من شاکی بود ولی در نهایت پدرم حامی من بود و میگفت بگذار خودش انتخاب کند. حقیقتش از وقتی هم که احساس کردم که دیگر میتوانم ازدواج کنم خواستگار خوب نداشتم. سیوچهار سالگی واقعا سنی نبود که بهخاطر آن من بخواهم زن مردهایی شوم که تجربه یک زندگی دیگر را داشتند.
من هنوز هم که هنوز است احساسی به ازدواج ندارم. یک وقتهایی به این فکر میکردم که برای بچه ازدواج کنم ولی این را اصلا نمیفهمم که بخواهم زندگیام را با یک نفر تقسیم کنم و برای او وقت بگذارم. این تنهایی و برای خود بودن را بیشتر دوست دارم.
من کنار مادر و خواهرهایم زندگی خوبی دارم. بعضی وقتها فکر میکنم اگر مردی کنار ما بود بهتر بود. به هر حال، خیلی از کارها واقعا مردانه است و ما که برادری نداریم و پدر فوت کرده است به یک مرد نیاز داریم، اما این دلیلی کافی برای ازدواج نیست. مردهای الان شرایط خیلی مناسبی ندارند. سنپایینها که اصلا درآمد و کار مناسبی ندارند و دنبال زنی هستند که خرج آنها را بدهد. سنبالاترها هم که اغلب تجربه یک زندگی را دارند و دنبال زن دومی هستند که بتواند خرج خودش را دربیاورد.
شرایطی را که در آن هستم خودم ساختهام و از زندگیای که آن را با انتخاب ساختهام راضیام ولی اگر بگویم از مجردی و تنهایی لذت میبرم، دروغ گفتهام. من هم خیلی وقتها که زنوشوهرها را در خیابان دست در دست هم میبینم غبطه میخورم.
راضی هستم، چون گزینه خوبی برای ازدواج ندارم. پدرم هزینههای زندگیام را میدهد و مجبور نیستم مثل خیلی از دختران کار کنم. از طرفی هم، چون پای داماد تا به حال به خانه ما باز نشده است، هیچ وقت مقایسه نشدهام و سرزنشی در کار نبوده است که اذیتم کند.
راضی صددرصد. سفر میروم، ورزش میکنم و روحیه خوبی دارم. معتقدم حالم از خیلی متأهلها بهتر است. خواهرهایم که استقلال من را میبینند، گاهی به مادرم میگویند: چرا این یکی دخترت را مجبور به ازدواج نمیکنی؟!
شاید بعد از اینکه مرز پنجاه سال را رد کردم به یک نفری که در کنار او بتوانم زندگی آرامی داشته باشم فکر کنم. البته این در شرایطی است که تنها باشم و خواهرهایم ازدواج کرده باشند و زبانم لال مادرم فوت کرده باشد وگرنه از زندگی با خانوادهای که دارم راضیام. کنار هم حال خوبی داریم و به هم کمک میکنیم.
دوست دارم ازدواج کنم، چون همیشه فکر میکنم میتوانستم یک مادر خوب باشم. اگر ازدواج نکنم، شاید حسرت مادری را تا همیشه در دلم داشته باشم.
اگر مورد مناسبی پیدا شود، رد نمیکنم بلکه به آن فکر میکنم ولی آدم از یک سنی به بعد، نگاه متفاوتی به ازدواج دارد. وقتی در چهلسالگی ازدواج میکنی، دیگر شرایط یک دختر بیستساله را نداری که بهراحتی بتوانی مادر شوی یا حوصله تغییر و با هم رشد کردن و اینها دیگر نیست. بیشتر جنبه همراهی و داشتن همدم اهمیت پیدا میکند و به قول قدیمیها انگار بعد از این سن ازدواج میکنند که اگر وقت یا بیوقتی حالمان خراب شد، یکی باشد که یک استکان آبی دست ما بدهد و با اورژانس تماس بگیرد.
نه. بعد از چهل و اندی سال زندگی مجردی و وفق با شرایط، اصلا تحمل این را ندارم که یک آدم جدید را با تفکرات و نظرات متفاوت و مخالف به زندگیام بیاورم.
یکی از دغدغههای جدی بسیاری از دخترانی که هنوز ازدواج نکردهاند و قصد ازدواج دارند یا مردانی که میخواهند به فراخور سنوسالشان با دخترانی ازدواج کنند که چهل سال را رد کردهاند، این است که آیا بعد از این، امکان بارداری و مادری دارند یا نه.
مرجان صباغ، پزشک زنان، در پاسخ به این دغدغه میگوید: سن بارداری یکی از دغدغههای جدی خانوادههاست که البته دغدغه درستی هم است. سن بارداری زنان بهطور متوسط بین دوازده تا پنجاهویکسالگی است، اما این بهمعنای برابری توانایی بدن در همه این سنین برای حمل یک نوزاد نیست. با وجود این، با افزایش سن نباید نگران بارداری بود، چراکه با حفظ یک بدن سالم، در چهلسالگی هم میشود مادر شد. رعایت تغذیه سالم، ورزش و وزن مناسب از نکات کلیدی است. بارداری در چهلسالگی برای خیلی از خانوادهها با آرامش بهتری همراه است، چراکه هم به ثبات اقتصادی رسیدهاند، هم پیوند مستحکمی دارند و هم به بلوغ کامل رسیدهاند.
مادری به تعبیر من باید قسمت و روزی افراد شود. من مراجعهکننده بیش از چهلسال با فرزندان سالم و کمتر از بیستسال با اختلالات زیاد داشتهام و اعتقاد دارم این موضوع به سبک زندگی افراد برمیگردد؛ اما یکی از پیشنهادها برای خانمهایی که استرس بیش از حد دارند، این است که از روش فریزکردن تخمک استفاده کنند تا چنانچه تصمیم گرفتند باردار شوند، آن را بارور کنند.
{$sepehr_key_202309}