روایت را در تعریفش گفتهاند؛ انتقال امر واقع در قالب کلمات با عبور دادن دادهها از عینک شخصی نویسنده.
روایت مقدمه میخواهد، ساقه میخواهد و از یک جاهایی باید چرخها را واکنی و به مخاطبت کم کم حالی کنی که مخاطب عزیز تا چند سطر دیگر در جایی از امر واقع فرود میآییم و شما باید از متن من پیاده شوی و باقی اش را خودت تصور کنی، خیال کنی، بشکافی، سر بندازی یا درد بکشی یا لذت ببری یا بترسی یا بخندی یا تعجب کنی... در ساقه روایت که نقطه مرکزی و کانونی روایت است تو باید همه جانت را چه در میدان و چه در نوشتن بکنی که حواس مخاطب از متنت لق نشود و ول نکند برود توی گوشی اش، در ساقه روایت اجازه داری تا حدی که اغراق نشود و دروغ نباشد کمی غلیظتر بنویسی، کمی فضاسازی کنی، متمرکزتر بنویسی که مخاطب را درگیر کنی، گرمای هوا، غم آدم ها، چهره غمگینشان، همه اینها را تا جایی که صداقت روایت شود و به تنه روایت به مثابه یک متن مانا در تاریخ و حافظه جامعه ضربه نزند میشود چربتر نوشت، میشود اغراقی شاعرانه کرد، میشود به قول قدیمیها پیازداغش را زیاد کرد و جذابش کرد.
در میناب، اما قصه فرق میکند، تو باید دروازه بانی اندوه کنی. تو باید مراقب باشی چیزهایی که میشنوی، میبینی و میخواهی را چگونه مدیریت کنی که توی سرت هوریز نکند و متنت را خیس از سوگ نگرداند.
به این جمله دقت کنید: «مامان فردا دوتا لقمه بزرگ برام بذار میدونم خیلی گشنه میشه ...» یک جمله معمولی است، آن قدر معمولی مثل ساعت چنده؟ مثل خوابم میاد ... که هر مادری هزار بار در طول عمر مادرانگی اش شنیده و کیف کرده که بچه اش بخور شده است و به غذا میل پیدا کرده، ولی وقتی مینشینی پای حرف مادری و میگوید: دوتا لقمه براش درست کردم و گذاشتم توی کیفش و از توی همون لقمههای توی کیف سوخته فهمیدم پیکر دخترم احتمالا جایی همین حوالی باشد.
با کدام واژه باید بنویسم؟ کجای این روایت را چربتر بنویسم؟ پیازداغ کجایش را زیاد کنم! از حجم زیادت اندوه و دردناکی اصلا نباید بنویسمش.
{$sepehr_key_202260}
هزاربار در میناب بغض کردم، بعد گفتم نه از این غمگینتر هم هست گریه نکن. بعد هی رفتم جلو هی قلبم مچالهتر شد و هی به خودم گفتم کاش همان اولی را گریه میکردم. من با میناب حالاحالاها کار دارم. بسیار باید بنویسم و بسیار باید بروم. شب آخر است که در هرمزگانم و حالا که این متن را دارم مینویسم توی آپارتمانی در بندرعباس در میان سرجی و بوی دریا نشستهام و دارم مینگارم و باید با این خاک فعلا وداع کنم، تابستان پیش رو داریم. بچهها خلوت ترند، روزهای جنگ است.
آرام و لطیف قصه میناب را نمیگویم شعله ور و سوزان ولی مثل یک وارمر کوچک در میان قلبشان روشن نگاه دارید، مرگ بر آمریکا خیلی وقت است جزو تعقیبات نمازهای یومیه من است، چرا؟ یکی اش همین مدرسه شجره طیبه میناب. هزارتا دلیل دیگر هم دارد ... شما هم بسیار بگویید و بگویید که بچه هایتان هم بگویند.