مجید خاکپور | شهرآرانیوز؛ بزرگترین خلأ در وجود داوود اشرف، شجاعت است. بسیاری از کنشها و وجوه شخصیتی او را میشود با توجه به غیاب همین فضیلت درک کرد. بر مبنای باوری کهن، شجاعت یکی از چهار فضیلت اصلی- در کنار احتیاط، اعتدال و عدالت- است که این فضایل چهارگانه را پایه تمام فضایل دیگر دانستهاند: «براساس این باور، که ریشه در تاریخ اندیشه یونان دارد و در قرون وسطی رونق فراوان داشت، فضایل اصلی در تمام فضیلتهای دیگر دخیلاند، به حدی که اگر بهرهای از فضایل اصلی نبرده باشیم، از تمام فضیلتهای دیگر نیز بی بهره میمانیم.»
گرچه تکانهایی در داوود اشرف میبینیم -بالاترین حدش ارتکاب به آدم کشی-، اما همه این تکانها برآمده از ترس است. او تا پایان فصل دوم «وحشی» نمیشود و تحلیلی که از شخصیت او میدهیم با توجه به آن چیزی است که تاکنون منتشر شده است. بعید نیست که در ادامه، نویسنده و کارگردان این اثر، یعنی هومن سیدی از شخصیت اصلی سریالش طبق توقعی کلاسیک یک یاغی و وحشی بسازد، اما تا اینجا نشانهای از این تحول و دگرگونی شخصیت نمیبینیم.
داوود اشرف، کارگر معدن زحمت کشی است که از همان قسمت اول و سکانسهای ابتدایی سریال «وحشی» میفهمیم اهل صلح و سازش است و به شدت از حاشیه و درگیر شدن -حتی برای گرفتن حق و حقوق خودش نیز- پرهیز دارد، بیشتر آدم خواهش است تا طلب کردن و تمام تلاشش این است که بی اینکه پَرَش به پرِ کسی بگیرد از کنار ماجراها رد شود.
اما این شر و حادثه است که دنبال داوود اشرف میگردد. اقبال نقش و سهم بزرگی در سرنوشت او دارد؛ سوار کردن دو کودک و پایین پریدن آنها از ماشین او و مرگشان است که ناخواسته این آدم را وارد مهلکه و گردابی میکند که همان طور که داوود اشرف را در خود فرو میبرد سبب میشود وجوهی از شخصیت او را بیابد؛ ویژگیهایی که شاید خودش هم گمان نمیکرد آنها را در خود حمل میکرده است.
دروغ دم دستترین ابزاری است که داوود اشرف برای نجات خود از آن استفاده میکند. دروغهایی که دروغ میزایند و به مرور تکثیر و بیشتر و بیشتر میشوند. او اگر شجاعت رو دررو شدن با آن واقعه و بداقبالی مرگ بار -یعنی پایین پریدن دو کودک از ماشینش- را داشت و فضیلت شجاعت سبب میشد که سراغ رذیلت دروغ نرود خیلی ماجراهای بعدی پیش نمیآمد.
اما آنچه رفتار او را باورپذیر و مخاطب را با او در تلاش برای رهایی از آن مهلکه همدل و همراه میکند، این است که میدانیم که احتمالا اگر ما هم جای او بودیم همین کار را میکردیم؛ و اگر انصاف بدهیم، یادمان میآید که برای مسائل خیلی پیش پاافتاده تری هم دروغ گفتهایم؛ بنابراین هیچ کدام آن قدر بی گناه نیستیم که سنگ اول را به او بزنیم، اما ما تا همه جا پای داوود اشرف نمیمانیم.
از جایی به بعد حس همدلی جای خودش را به ترحم میدهد. هر چند در ابتدا برخی دروغهای او را توجیه پذیر میدانیم و با او هم ذات پنداری هم میکنیم، درکش میکنیم و حتی برایش دعا میکنیم که دروغ هایش کارگر شوند و برهد و بجهد از آن بند ناخواسته در آن گرفتار، اما به مرور این حس و همراهی در مخاطب تحلیل میرود.
وقاحت در دروغ گویی چیزی است که به مرور قوت میگیرد و داوود اشرف دلیر میشود در آن. او برای گذر از هر تنگنایی، هر چند تنگنایی ناچیز و حقیر باشد از دروغ مدد میگیرد و همین شخصیت داوود را رقت انگیزتر هم میکند. چون، همین مای تماشاچی که برای اثر کردن دروغ هایش دعا میکردیم، حالمان به هم میخورد از کارکتری که هیچ جا نمیخواهد مسئولیتی بگیرد و سفت و سِوِر در چشمهای واقعیت و آدمها زل بزند و راست بگوید و پای کارش بماند.
یکی از کهنترین ایدهها و پیرنگها برای یاغی و وحشی شدن آدم ها، حرکت و دگرگونی آن هاست از سستی به اراده ورزی و از ضعف و زبونی به اقتدار و قدرت. شخصیتهای دراماتیک در مسیر قهرمانی این سیر را طی میکنند و تأثیر جبر و عوامل بیرونی بر آنها کمتر میشود، به این معنا که افسار امور را به دست میگیرند و در یک تحول منطقی که گاه بر شخصیت تحمیل میشود، این آنها هستند که نظر و خواستشان را بر دیگران و محیط اطراف خود تحمیل میکنند. این سیر و مسیر با فراز و فرودهایش همیشه جنبهای دراماتیک داشته، چه در زندگی واقعی و چه در آثار ادبی و سینمایی.
مخلوق اشرفِ هومن سیدی، اما رهرو این «طریق» نیست. جُبن و ترس و بزدلی در او گویی نهادینه شده است. موجودی است که نمیتواند سر برآرد و آموخته شده است به ناتوانی. اندک هوسهای او برای طغیان، نارس است و زود سرد شده و باز میشود همان بزدلی که بود. شجاعت را ثبات قدم هم دانستهاند. ثبات قدم است که میتواند باعث به نتیجه رسیدن شود. فقدان ثبات قدم، سبب عقیم ماندن هر میل و خواستهای است. شجاعت را همچنین «به معنی تفوق در برابر نیروهای بازدارنده میدانند». داوود اشرف نه ثبات قدم دارد و نه ایستادگی و نه توفقی بر نیروهای بازدارنده و موانع مقابلش.
جز بر پیرمرد یک لاقبای نزار و بی کس (پدر دو کودکی که از ماشین او پایین پریدند و خانه داوود اشرف را صاحب شده) بر هیچ کس دیگر نمیتواند نظرش را تحمیل کند و این نمونهای است از ضعیف کشی که نه تنها قدر و قیمتی به او نمیدهد که بیشتر از چشم میاندازدش. آدمها و شخصیتهای دراماتیک گاه -حتی به ناگزیر- پس از دورهای از سستی اراده و تحقیر، شجاعت پیدا میکنند و دلیری شان آشکار میشود.
حد تحقیر هم برای آدمها متفاوت است، اما دریای تحقیرِ داوود اشرف کران ندارد؛ در محل کار، در محله، در زندان، در عشق و در بسیاری جاهای دیگر تحقیر میشود. او همه جور تحقیری را تاب میآورد و هیچ محرکی نمیتواند مولکولهای شجاعت را در خونش به جریان بیندازد.
مردِ ره عشق هم نیست. همان ترس باعث میشود که وقتی به جای جایش میرسد، جا بزند. هر چند او عشق را هم به زبونی طلب میکند و در پست سازی و خوار کردن خود مرزی نمیشناسد و در نهایت هم تأثیرش بر «رها» (با بازی نگار جواهریان)، دختری که ادعا میکند عاشقش است، نه از موضع قدرت که از شدت ضعف و ترحم برانگیز بودن است. در نوع خودش منحصربهفرد است، میتواند کاری کند که رها به او فکر کند، اما انگار این موفقیت را هم از شدت ذلیل بودن به دست میآورد. عاقبت در قمار عشق هم یک بازنده است، چون عاشقی هم شجاعت خودش را میخواهد.
شجاعت ارتباطی مستقیم پیدا میکند با میزان فشار یا خطری که ما را تهدید میکند. حد فشار و خطر بر داوود اشرف بسیار زیاد است، اما اینها نمیتوانند سبب بیداری دلیری در او شوند.
از جنبهای دیگر، شجاعت را فقط مختص کسانی میدانند که «چیزی برای از دست دادن دارند و نگران از دست دادنش هستند.» یکی از دلایلی که شجاعت ورزی را دشوار میکند، چیزهایی است که ممکن است با شجاعت نشان دادن در معرض خطر و از دست رفتن قرار بگیرند. از همین رو، ما ناخودآگاه از کسانی که چیز کمتری برای از دست دادن دارند -یا چیزهای مهمی را از دست دادهاند- انتظار شجاعت بیشتری داریم.
میبینیم که داوود اشرف چیزی برای از دست دادن ندارد و باز عصیان نمیکند و همین برآورده نشدن انتظار نیز باعث میشود به شمایل قهرمان نزدیک نشود. برخلاف قهرمانها -یا ضدقهرمان ها-ی کلاسیک که میل به شبیه شدن به آنها در تماشاچی بیدار میشود، داوود اشرف شخصیتی است که کسی نمیخواهد شبیهش باشد؛ کسی است که در نهایت بر او ترحم میآوریم.
تفاوت کار هومن سیدی با کارهایی که در آنها منحنی شخصیت از زیردست و ضعیف به عصیانگر میرسد در همین است که شخصیت او، همان است که بود. هر چند عنوان سریال توقعی در بیننده ایجاد میکند، اما برخلاف کلیشه و انتظار رایج، هومن سیدی از شخصیتش قهرمانی طغیان کرده نمیسازد و همین هم از نکاتی است که این اثر را متمایز میکند.
{$sepehr_key_202292}
اگر آن اتفاق نمیافتاد و دو کودک از ماشین داوود پایین نمیپریدند شاید او همه عمر به زندگی اش به عنوان یک آدم معمولی که عدهای او را دوست دارند و عدهای نه، برخی او را ستایش میکنند و شماری از او بیزارند، ادامه میداد و هیچ از او برملا نمیشد و بی آزمون، مفتخر به قپیهای معمول، پیر میشد. پیریای که با خودش اندک احترامی هم میآورد. اما او در تک تک آزمون هایش شکست میخورد. شکستهای کوچک و بزرگ. آشکار و نهان.
اگزیستانسیالیستها موقعیتهایی که آدمها در آن ناگزیر به گرفتن تصمیمهای سخت یا کنشهایی هستند که هزینه سنگین دارد را، موقعیتهای مرزی میدانند و بر این باورند که اساسا عیار آدمها را فقط میشود در موقعیتهای مرزی شناخت. داوود اشرف در چند موقعیت مرزی قرار میگیرد و نشان میدهد که مردی است با عیار پایین.
این جمله را از ارنست همینگوی، خالق «پیرمرد و دریا» نقل کردهاند که گفته است شجاعت یعنی «حفظ وقار تحت فشار». داوود اشرف شخصیتی است از وقار تهی. غیبت شجاعت است که مجال بروز رذایل را میدهد و او را به موجودی رقت انگیز تبدیل میکند که در همه کار ناتمام است.
پی نوشت
*از آنجا که شجاعت را فضیلت میدانند و فضیلت چیزی است در خدمت امر خیر و خوب، شجاعتی که در جهت شر باشد را قابل ستایش ندانستهاند. با توجه به این نگاه، استفاده از صفت شجاعت برای شخصیتی مانند داوود اشرف باید در فضای خود او سنجیده و دیده شود.
** جملاتی در گیومه از کتاب «در باب شجاعت» نوشته جفری اِسکار، ترجمه رسول سعدونی، نشر بیدگل