به نام خدایی که در قلب ما جان نوشت معمای عشقی همچو میناب نوشت

سلام دوست خوبم؛ دوستی که بیآنکه دیده باشمت، قلبم برایت از درد فشرده میشود؛ با اینکه چند سالی از من کوچکتر بودی، اما چه قهرمانانه در گذرگاه ظالمانهای از تاریخ به یکباره رشد کردی و مانند درختان سرو قد کشیدی!
وقتی برای اولین بار تو را در ذهنم تجسم کردم، جعبهی مدادرنگیهایت را محکم در دستانت گرفته بودی، گویا چند لحظهی پیش در دفتر نقاشیات یک رنگینکمان زیبا کشیده بودی و میدانم که در ذهن کودکانهات، خودت را بر روی آن رنگینکمان تجسم کرده و دست در دست دیگر همکلاسیهایت با همان شادی و شور همیشگی میچرخیدید و سرود زندگی را با صدای بلند میخواندید.
میدانم تو حتی در آن آخرین لحظات هم از هیچچیز، حتی از آن صداهای بلند هم نترسیده بودی. تو نمیدانستی آتش چیست، چیزی از ظلم نمیدانستی، تو آشنا با نور و آب و مهربانی بودی و چیزی از تاریکی نمیدانستی.
از همان زمان که در پشت نیمکت چوبیات و در هنگام رنگ کردن نقاشی ات، در زیر آوار ظالمانهی بزرگترین ستمگران جهان، مظلومانه به شکل یک پرندهی زیبا با بالهای سوخته به آسمان پرواز کردی، جهان به مظلومیت تو ایمان آورد.
پس از آشنایی با تو، دانستم که میشود بهترین دوستت کسی باشد که هیچگاه او را از نزدیک ندیده باشی و میتوان بزرگترین درسها را از قهرمانانی بگیری که سالها از تو کوچکتر هستند.
دوست تو: حنانه خوشنیت
دانشآموز دبستان سمیه