توی درام نویسی یک اصلی وجود دارد که میگوید قهرمان داستانت را ذره ذره بزرگ کن، قوی کن، مهمش کن در ذهن خواننده و کاری کن دلی دوستش داشته باشد. بعد اگر میخواهی بکشی اش یک ضدقهرمان بزرگ قوی با مختصات روحی رفتاری واکنشی عجیب و غریب و پیچیده هم روبه رویش خلق کن و بعد در مصاف هم قرارشان بده و قهرمانت را باشکوه بکش. عجیب و سؤال برانگیز بکش.
مثال میزنم، فکرش را بکنید رستم را یک دیوانه کوچه گرد با پرتاب سنگی به سرش یا با یک سرماخوردگی میکشت، یا مثلا حاج کاظم آژانس شیشهای را کسی غیر از سلحشور با زخم زبان تا مرز کشتن میبرد. خیلی زشت بود و پلاستیکی نه؟
این تا اینجا، حالا در نظر بگیرید که قهرمان داستان نه در اثر اتفاق که با نوعی مرگ آگاهی و انتخاب خودش مرگ و نوع رفتن را انتخاب کند و اینجا درام به سطحی از حرارت و پرخونی میرسد که کلاه از سر عقل و احساس و عاطفه میافتد و امروز چهل روز است که آن مرد رفته است.
امام شهیدمان حضرت آیت ا... العظمی سیدعلی حسینی خامنهای را میگویم، هشتادوشش سالگی یعنی زیستن در دهه نهم زندگی و با منطق شناسنامه یعنی شنیدن صدای قدمهای فرشته مرگ، تعارف نداریم یک هشتادوشش ساله را در اطرافتان تصور کنید، میبینید که در این حوالی عمر بدن تحلیل میرود، قلبی که هشتادسال تپیده و مغزی که هشتاد سال فکر کرده گاهی دچار خطا میشود چه در محاسبه، چه در پاسخ، چه در کلام، و این یعنی اینکه باید کم کم مهیای رفتن شد، بماند که امام شهید ما چه در قبل از انقلاب و چه بعد ازآن، از چه حجمی از مغز و قلب و چشم و بیانش کار کشیده، چقدر رفقایش و کارگزارانش شهید شدهاند، چقدر داغ دیده، چقدر زخم خیانت دیده از رفقایی که دیگر رفیق نبودند، چقدر قضاوت شده، چقدر بیدارخوابی کشیده و زخم زبان شنیده و این گونه رفتن انگار رها شدنش بود از قفسی به نام تن که دیگر به اندازه روح تازیانه خورده از سلوک و تقوی و خویشتن داری اش جا نداشت.
پر زد و آسمانی شد، قهرمان کشور ما شد و در بزرگی اش همین بس که یک اسکادران جنگنده آمدند فقط برای ریختن خونش. روی کاغذ و در محاسبات زمینی ما درام یعنی همین که مردک احمق مزلفی که واقعا یک کیس درمانی مطالعاتی است برای اختلالات شدید اعصاب و روان و کنش با آن هیمنه بزرگ و ارتش اول جهان این گونه تصمیم به کشتن بگیرد و ماشین کشتارش خیابان کشور دوست را بمباران کند و بشود آنچه امروز شده.
{$sepehr_key_202541}
ما داغ دار مردی هستیم که سی و چند سال بدعاتمان کرد، پای سخنرانی هایش بزرگ شدیم، بالیدیم، کیفور شدیم، احساس غرور کردیم و درست در اوج احساس لذت و غرور و کامیابی مثل شمس پرنده یکهو تصمیم گرفت دیگر حضوری کالبدی نداشته باشد و نباشد و حالا چهل روز است از حجم زیاد این خشم تلنبار شده در جانمان فرصت یک دل سیر گریستن را پیدا نکردهایم.
خودش به ما یاد داده که مقاومت و بعد مقاومت و در نهایت مقاومت تاجایی که یقین داری شکست میخوری و اینجاست که فرشته نصرت الهی بال میگشاید به حمایتت و ما میراث دار این حرف اوییم. چشم آقای خامنهای، صبور و مقاوم جمجمه به خدا میسپاریم و علمی را که بلند کردهای نمیگذاریم بر زمین بیفتد. ما به شما و در عزای شما یک دل سیر گریه کردن به چشم هایمان بدهکاریم. دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم دارد ولی نگه داشتهایم برای روزهای بعد از جنگ.