دلنوشته برای رهبر شهید | مردی که راه قله را بلد بود

نازنین صفائیان - گوش کن. صدایی می‌آید. سحرگاه است و البرز، ایستاده به تماشای گام‌های بزرگ مردی که یک جهان دل به دنبال نگاه اوست. قدم‌های او کوه را صفا می‌دهد.

صدای گام‌هایی استوار که با سکوت سپیده‌دم رفیق است و عطر گل‌های کوهی باران‌زده را می‌شناسد. اینجا، در کوهستان البرز، میان سکوت سنگ و نجوای باد، ردپایی است که سال‌ها، پیش از طلوع خورشید، راه قله را بلد بود و در پیش می‌گرفت.

او می‌آمد که درس «ایستادگی» را بازخوانی کند. به جوانان می‌نگریست و لبخندش، گرم‌تر از نخستین پرتوی خورشید بود. می‌گفت: «کوهستان، مدرسه‌ی استقامت است.» خود، آموزگار ایستادن بود.

به چهره‌اش که نگاه می‌کردی، می‌خواندی که می‌گوید: «ای جوان؛ برای پرواز در آسمان معرفت، باید تن را در رکاب ورزش قوی کرد.» بار‌ها از او شنیده بودیم که می‌گفت: «ورزش برای جوانان لازم و برای پیران واجب است.»

برای او صعود به کوه، تمرین بندگی بود. بنگر به آن پیشانی بلند که بار‌ها بر سجاده‌ی سنگی قله‌ها، نشان بندگی گذاشته است. تسبیحی در دست و نگاهی به افق‌های دور، تا در هر بلندی، شکوه خالق را ببیند.

هر قدمی که در شیب تند صعود برمی‌داشت، ذکری بود برای «صبر» و هر نفسی که در هوای پاک طبیعت می‌کشید، شُکری بود برای «زندگی».

آری حالا که چهل روز از شهادت امام خامنه‌ای(ره) به‌دست دشمنان آمریکایی -صهیونیستی می‌گذرد، این هنوز اوست که به ما می‌آموزد راه حق میان‌بُر ندارد.

باید سحرخیز بود، باید سختی را به جان خرید، تا به قله‌ی پیروزی رسید. حالا، نسیم خنک «کلک چال» هنوز هم بوی حضور آن پیر کوهستان را می‌دهد.

پرندگان شهادت می‌دهند که او، هم کوه‌پیمای جاده‌های سنگی بود و هم صعود‌کننده قله‌های بیداری. او که عاشق طبیعت بود و هر بهار  برای سرسبزی ایران درختی می‌کاشت.