به گزارش شهرآرانیوز، جبران خلیل جبران، روح سرگردانی که میان کوههای برفی لبنان و آسمانخراشهای نیویورک پلی از کلمات و رنگها بنا کرد، بیش از آنکه یک نویسنده یا نقاش صرف باشد، پیامآور نوعی شهود باطنی در روزگار سیطره مادهگرایی بود. او در ششم ژانویه ۱۸۸۳ در دهکده «بشری» چشم به جهان گشود؛ سرزمینی که صخرههای سخت و درههای عمیقش نخستین درسهای استواری و تامل را به او آموختند.
زندگی او از همان آغاز با طعم تلخ فقر و از هم پاشیدگی خانواده درآمیخت. پدری که به دلیل تخلفات مالی راهی زندان شد و مادری که برای نجات فرزندانش، رنج مهاجرت به دنیای ناشناخته غرب را به جان خرید، نخستین الگوهای ایستادگی در ذهن جبران جوان بودند. کوچ خانواده به بوستون آمریکا، نقطه عطفی بود که او را از سادگی روستا به قلب تپنده مدرنیته پرتاب کرد، جایی که نامش به اشتباه «کهلیل» ثبت شد و او تا پایان عمر این هویت تحمیلی را در کنار اصالت لبنانیاش به دوش کشید.
مسیر هنری جبران با کشف استعدادی نبوغآمیز توسط معلمانش در بوستون آغاز شد. آشنایی با «فرد هلند دی»، عکاس و ناشر پیشرو، دریچههای ادبیات جهان و اساطیر کلاسیک را به روی او گشود. جبران در این سالها میان دو قطب فرهنگی در نوسان بود؛ از سویی شیفته هنر غرب و از سوی دیگر دلبسته ریشههای شرقی خود. او برای بازیافتن زبان مادری و تعمق در فرهنگ عربی به بیروت بازگشت و در «مدرسه الحکمه» به تحصیل پرداخت. این دوران، پیوند او را با سنتهای ادبی شرق مستحکم کرد، اما دیری نپایید که مرگ نابهنگام برادر و خواهر و سپس مادرش در آمریکا، او را با طوفانی از سوگ روبهرو ساخت. این فقدانهای پیدرپی، نگاه او را به مقوله مرگ و بقا تغییر داد و رگههایی از حزن قدسی و عرفان را در آثارش پدیدار ساخت که در کتابهایی نظیر «اشکها و لبخندها» به وضوح قابل مشاهده است.
دنیا از دیدگاه جبران خلیل جبران، صحنهای برای تجلی روح الهی در کالبد انسانی است. او جهان را نه یک زندان، بلکه بستری برای تکامل میدید. در نگاه او، انسان مسافری است که میان بودن و شدن در حرکت است. جبران معتقد بود که حقیقت در سکوت و تامل یافت میشود و نه در هیاهوی تمدن مادی. او در آثارش، بهویژه در کتاب «پیامبر»، دنیا را از منظر «المصطفی» روایت میکند؛ کسی که دوازده سال در شهر «اورفالیس» درنگ کرده و اکنون در آستانه جدایی، عصاره حکمت خویش را درباره عشق، کار، شادی، اندوه و مرگ به مردم هدیه میدهد. از نظر او، عشق تنها راه رهایی است، اما عشقی که صیقلدهنده روح باشد و انسان را برای رویارویی با حقیقت عریان آماده کند. او میگفت عشق شما را میکوبد تا برهنه شوید، شما را غربال میکند تا از پوسته رها شوید، و شما را میگدازد تا به نانی مقدس برای ضیافت خداوند بدل گردید.
{$sepehr_key_202848}
سبک فکری جبران، آمیزهای منحصربهفرد از عرفان شرق و رمانتیسیسم غرب است. او به شدت تحت تاثیر متفکرانی، چون ویلیام بلیک و فریدریش نیچه بود. از بلیک، نگاه سمبلیک و پیوند میان نقاشی و شعر را آموخت و از نیچه، روح عصیانگر و تلاش برای برساختن انسان برتر را وام گرفت. با این حال، عصیان جبران برخلاف نیچه، به نیستانگاری ختم نمیشود؛ بلکه عصیانی است علیه سنتهای پوسیده مذهبی و نهادهای قدرت که روح انسان را به بند میکشند. او در کتاب «ارواح سرکش» با زبانی گزنده به نقد فساد کلیسا و ستمهای اجتماعی در لبنان پرداخت، تا جایی که کتابش در میدانهای بیروت به آتش کشیده شد و خود او از سوی نهادهای مذهبی تکفیر گردید. اما این فشارها تنها باعث شد که او با جسارت بیشتری به سوی آزادی مطلق گام بردارد.
او نقاشی را ادامه شعر میدانست و معتقد بود کلماتی که نمیتوانند عمق معنا را برسانند، باید در قالب رنگ و خط متجلی شوند. در پاریس، او زیر نظر اساتید بزرگی آموزش دید و پرترههایی از شخصیتهای برجسته زمانه خود کشید، اما همواره اصالت سبک شخصیاش را که بر پایه نمادگرایی و ابهام شاعرانه بنا شده بود، حفظ کرد. آثار او با کارهای ویلیام بلیک مقایسه میشدند، چرا که هر دو به دنبال یافتن راهی برای بیان مکاشفات درونی خود بودند.
یکی از جنبههای درخشان تفکر جبران، نگاه او به جایگاه زن و طبیعت است. او تمدن واقعی را زنانه میدانست و معتقد بود که ارزشهایی، چون مهربانی، صبوری، مراقبت و شهود، مظاهر زنانگی روح هستند که جهان مدرن به شدت به آنها نیاز دارد. ستایش او از مادر و مادری، برخاسته از دینی بود که به مادر فداکارش حس میکرد؛ زنی که در اوج فقر، چراغ هنر را در دل او روشن نگاه داشت. در شعر جبران، طبیعت نیز موجودی زنده و سخنگو است. او رودها، درختان و کوهها را رفقای تنهایی خود میدانست و بر این باور بود که انسان با دور شدن از طبیعت، در واقع از لایه اصلی وجود خود فاصله گرفته است. این نگاه وحدتوجودی، در تمام آثار منثور و منظوم او جاری است و مخاطب را به نوعی آشتی با جهان پیرامون دعوت میکند.
مسیر زندگی جبران در سالهای پایانی به خلق شاهکارهایی، چون «عیسی فرزند انسان» انجامید. او در این کتاب، تصویری متفاوت از مسیح ارائه داد؛ مسیحی که نه در بند روایتهای جزمی، بلکه انسانی است که به اوج کمال رسیده و دردها و شادیهای بشر را با تمام وجود درک کرده است. جبران که خود در میانه دو فرهنگ مسیحی مارونی و محیط سکولار غرب زیسته بود، همواره به دنبال یافتن هسته مشترک ادیان بود. او میخواست نشان دهد که حقیقت، فراتر از نامها و مذاهب است. با انتشار کتاب «پیامبر» به زبان انگلیسی در سال ۱۹۲۳، او به شهرتی بینالمللی دست یافت که کمتر نویسنده عربزبانی به آن رسیده بود. این کتاب به سرعت مرزها را درنوردید و به زبانهای متعددی ترجمه شد، زیرا حرف دل انسانهایی بود که در میان ویرانههای جنگ جهانی اول به دنبال معنایی برای زندگی میگشتند.
جبران خلیل جبران در دهم آوریل ۱۹۳۱، در حالی که تنها ۴۸ سال داشت، بر اثر بیماری در نیویورک چشم از جهان فروبست. او که هرگز تابعیت آمریکا را نپذیرفته بود، وصیت کرد که پیکرش به لبنان بازگردانده شود. امروز، صومعهای قدیمی در قلب کوههای لبنان آرامگاه اوست؛ مکانی که به موزهای از آثار و رویاهای او بدل گشته است. میراث او برای دنیا، تنها کتابها و نقاشیهایش نیست، بلکه دعوتی است همیشگی به بازگشت به خود، ستایش زیبایی در میان رنج، و باوری عمیق به اینکه فردا همواره در دستان کسانی است که روحشان را آزاد نگاه میدارند. او به ما آموخت که فرزندان ما، فرزندان ما نیستند، بلکه پسران و دختران اشتیاق زندگی به خویشتناند و ما تنها کمانهایی هستیم که این تیرهای زنده را به سوی آینده پرتاب میکنیم.
منبع: مهر
{$sepehr_key_202849}