مصاف «ملت مبعوث» با «خائنان منحوس»

این روز‌ها با هر صدای انفجار، صدای چاوشی در سرم می‌پیچد که: «خائن همیشه بوده و هست». در ذهنم خائنان بدنام تاریخ ایران را مرور می‌کنم و به خودم دلداری می‌دهم که: بله! در مقابل بی شمار وطن پرستان و فدائیان ایران، معدود خائنانی همیشه بوده‌اند و هستند! اصلا انگار دست این مادر پیر ما -ایران خاتون- نمک ندارد.

این رجاله‌ها و لکاته‌ها و رقاصه‌ها را نگاه کن! تک تکشان تا خرخره نمک این خوان را خورده‌اند و نمکدان به سر مام میهن کوفته‌اند و سر و نمکدان را با هم شکسته‌اند و با پای کوبی و دست افشانی بر پیکر شهیدان وطن به زخم میهن نمک می‌پاشند، تا مگر نمکی که خورده‌اند را پس دهند. خصم، خصم است و طبیعتش خصومت، اما از خودی زخم خوردن کاری‌تر است. زیر بمباران، دیدن رقص و پای کوبی خیل مثلا آریایی‌های فرنگی! و کل کشیدن اندک مثلا آریایی‌های از فرنگ جامانده! 

از خود بمباران هم دردناک‌تر است. این روز‌ها این گرا دادن ها، این کل کشیدن ها، این رقصیدن ها، این به جانیان بین المللی عمو عمو گفتن‌ها و این هم دست اجنبی و هم داستان دشمن شدن‌ها را که می‌بینم، حس می‌کنم انگار باز هم شغاد - آن نابرادر کنیزک زاده - کینه رستم دستان را در دل پرورانده و با شاه نابه کار کابلستان هم دست و هم دسیسه شده و یل زابلستان را به نخجیر نیرنگ کشانده و در چاه مرگ افکنده. 

غافل از اینکه رستم نیمه جان پیش از آنکه روان به یزدان بازپس دهد، به تیر داد تن شغاد را به چناری کهن می‌دوزد و جانش می‌ستاند؛ و آنگاه که خبر رستم به زابل می‌رسد، پور غیورش - فرامرز - به خون خواهی پهلوان ایران، کابلستان و شاه بدخواهش را به خاک و خون می‌کشد و جنازه شاه و شغاد را به آتش خشم می‌سوزاند. آن چنان که، از آن دودمان کس به کابل نماند. 

انگار باز هم اسکندر و ارتش مقدونی پس از فتح بابل و شوش، به ساتراپ پارسه رسیده و در تنگه دربند پارس به سدّ دفاعی رسوخ ناپذیر آریوبرزن - آن سردار نژاده ایرانی - برخورده و گیر افتاده و چیزی با شکست فاصله ندارد، اما لی بانی - چوپان خائنی که کاش مانند گوسفندانش لب بر لب دوخته بود یا به قدر سگ گله اش وفاداری آموخته بود - راه دور زدن کوهستان را به اسکندر نشان می‌دهد، تا ارتش مقدونی از چند جهت سپاه ایران را محاصره کند و آریوبرزن و یارانش پس از مقاومتی دلاورانه کشته شوند و آخرین سدّ دفاعی ایران هم فروریزد. شکستی که به بیش از دو سده استیلای مقدونیان بر ایران زمین می‌انجامد. غافل از اینکه اسکندر پس از فتح پارسه، دستور می‌دهد لی بانی چوپان را بادافرهی بسزا دهند و به سزای خیانت به سرزمین خویش خونش بریزند.

انگار باز هم چنگیز خون ریز پشت دروازه بخارا گیر افتاده و با شامورتی امان نامه، نامرد مردمان بخارا را فریفته تا به جان همشهریان خود بیفتند و خون مظلومان بریزند و دروازه شهر بر مغول بگشایند و خانه و خانمان را در طبق بی ناموسی تقدیم قوم متجاوز کنند. غافل از اینکه چنگیز پس از فتح شهر، می‌گوید به کسی که وطن خود را بفروشد اعتمادی نیست؟ و نخست خود این نامردمان وطن فروش را از دم تیغ می‌گذراند.

انگار باز هم ابراهیم خان کلانتر - آن آنوسی بدنام و بدمرام - بر لطفعلی خان زند بی نوا شوریده، علم خیانت برافراشته و دروازه شیراز را گشوده و تاج و تخت ایران را به آن خواجه خون خوار تعارف می‌زند. غافل از اینکه چند سال بعد، فتحعلی شاه شاباش و پاداش این خوش رقصی را نثارش می‌کند و ابراهیم خان و قاطبه تخم و ترکه اش را طعمه تیغ جلادان خود می‌کند. 

انگار باز هم میرفتاح تبریزی از خدا بی خبر، چشم عباس میرزا - آن جوانمرد جوانمرگ - را دور دیده و بر دروازه تبریز ایستاده و به قشون روس خوشامد گفته و کلید توپخانه لشکر را به پاسکویچ روس پیشکش کرده، تا شرنگ ننگ ترکمنچای را به ایران بنوشاند و خود به پاداش این بی شرفی شهروند روس شود و شراب گرجی بنوشد. غافل از اینکه دیری نمی‌پاید و روس‌ها هرچه دستخوش خیانت به پای این میر تاریک ضمیر ریخته بودند، از دماغش درمی آورند و با خفت از روسیه طردش می‌کنند. 

انگار باز هم طماعان سفارتین، استقلال خواهی و پاک دستی امیرکبیر را برنتافته‌اند و به تحریکشان، جوهر کینه جویی پلشت کیشان بابی و قلم جاه طلبی آقاخان نوری جنبیده و از شاه مست دستوری گرفته‌اند تا دستشان از آستین میرغضب به درآید و رگ میرزا تقی خان را بزند و حمام فین را قتلگاه امیر کند. غافل از اینکه چندی بعد هم میرزای نوری با خفت عزل و نفی بلد می‌شود و هم خویشاوندان بابی و بهایی اش با تیپای تبعید دربه در این دیار و آن دیار می‌شوند. 

انگار باز هم نفحات نفت مستر‌های گاوچران را مست کودتا کرده، تا اوباش شعبون بی مخ و پتیارگان پری بلنده را با چماق حماقت بشورانند و به خیابان دشنه و دشنام بریزند و ملی گرایی و استقلال طلبی مصدق را در نطفه خفه کنند. آنگاه شاه همیشه گریزان را از سر زمین چکمه بازگردانند تا چکمه اجنبی ببوسد و طلای سیاه مملکت را به کمپانی‌های سفید هبه کند. 

غافل از اینکه دیری نمی‌پاید که شعبون با آن یال و کوپال، سر پیری پناهنده غربت می‌شود و در عزلتی بی‌عزت می‌میرد. پری بلنده هم سرگذشتی بهتر از اعدامی خفت‌بار ندارد. قصه فرار شاه بی‌قرار را هم که همه می‌دانیم، عمری به آمریکا و بریتانیا خدمت بی‌مزد و منّت کرد، اما وقتی سکه طالعش برگشت، در چشم همین دول غربی به اندازه یک متر گور هم اعتبار نداشت. 

{$sepehr_key_203066}

انگار باز هم مسعود نامسعود رجوی آن مالک برهوت وطن‌به‌مزدی و خواجه حرمسرای ناموس‌دزدی، به اتفاق گله منافقان و فاسقانش دست در دست صدام یزید نهاده‌اند و با خواب خوش «دروغ جاویدان» و به خیال خام فتح تهران از سر پل ذهاب گذشته‌اند و روستا به روستا و شهر به شهر مردم بی‌گناه را به خاک و خون کشیده‌اند و پیش می‌آیند.

غافل از اینکه با طلوع آفتاب مرصاد و پرواز عقاب‌های صیاد، خفاشان بعثی می‌گریزند و مسعود نامسعود و زن بی‌عده‌اش را فراری می‌دهند، اما وحوش منافق در تنگه چهارزبر گیر می‌افتند و له می‌شوند، تا لعنت‌آباد گورهایشان الی الابد آیینه عبرت وطن‌فروشان و خیانت‌پیشگان باشد.

باری خائن همیشه بوده و هست! و خدای ایران بسیار صبور است، اما سرانجام خائنان و وطن‌فروشان را به خفت و خواری می‌کشاند و سپس با ذلت و نکبت دروازه‌های دوزخ را به رویشان می‌گشاید. خائنان و وطن‌فروشان شاید چند صباحی از جیفه دنیا بهره‌ای برگیرند، اما نام ننگینشان در هماره تاریخ با لعن و نفرین همنشین خواهد بود.