به گزارش شهرآرانیوز در میان انبوه خبرها، تحلیلها و نقلقولهایی روز چهل و ششم جنگ یک سوژه بیش از همه تکرار میشود و مثل نخ تسبیح، بقیه عنوانها را به هم وصل میکند: «تنگه هرمز». اینجا فقط درباره یک آبراه حرف نمیزنیم؛ درباره نقطهای حرف میزنیم که جنگ، دیپلماسی، انرژی، اقتصاد جهانی، فرسایش سیاسی ترامپ، پرونده هستهای ایران و حتی آینده نظم بینالمللی، همگی در آن به هم گره خوردهاند. اگر بخواهیم روح کلی این مجموعه را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت بحران از مرحله شلیک و تهدید عبور کرده و به مرحلهای رسیده که در آن «اراده»، «زمان» و «تحمل هزینه» مهمتر از هیاهوی اولیه شدهاند.
نخستین و مهمترین محور، همان چیزی است که فارین افرز آن را «آزمون ارادهها» نامیده است. این تعبیر دقیقاً نشان میدهد که جنگ موجود، دیگر صرفاً نزاع میان تسلیحات و توان آتش نیست. مسئله اصلی این است که کدام طرف میتواند بیشتر دوام بیاورد، فشار را بهتر تحمل کند و هزینه را به طرف مقابل منتقل کند. حال آنکه تجربه چند دهه تحریم، فشار و اجبار، از ایران بازیگری ساخته که توان تابآوری را به بخشی از راهبرد خود تبدیل کرده است. همین جاست که تناقض بزرگ جنگ رخ مینماید: ایران ممکن است ضربه خورده باشد، اما همزمان توانسته بازدارندگی خود را دوباره برقرار کند و همین، معادله را تغییر داده است.
در چنین صحنهای، زمان دیگر یک عامل خنثی نیست. زمان به سود طرفی کار میکند که تحمل بیشتر، حافظه تاریخی بلندتر و آمادگی بالاتری برای جنگ فرسایشی دارد. به همین دلیل است که برخی ارزیابیها، از فارین افرز تا فایننشال تایمز، روی یک نکته انگشت میگذارند: در این رویارویی، شاید زمان بیش از آنکه در اختیار طراحان فشار باشد، در اختیار طرفی است که خود را برای دوام آوردن آماده کرده است. این تغییر زاویه، تعریف بحران را هم عوض میکند؛ از جنگی کوتاه و نمایشی، به منازعهای پرهزینه و طولانی.
این تغییر معادله در جایی بیش از هر نقطه دیگری خود را نشان میدهد: تنگه هرمز. هرمز در این مجموعه، فقط یک محل جغرافیایی نیست؛ گلوگاه جهان است. ادوارد فیشمن هشدار میدهد که اگر آمریکا بخواهد کشتیهای چینی و هندی را هم هدف بازرسی و توقیف قرار دهد، عملاً وارد سطحی تازه از منازعه شده است؛ سطحی که دیگر یک برخورد منطقهای نیست و میتواند رنگ و بوی جهانی بگیرد. به بیان دیگر، هر تصمیم درباره هرمز، فقط تهران و واشنگتن را درگیر نمیکند؛ بازارهای آسیایی، امنیت کشتیرانی، حقوق بینالملل و مناسبات قدرتهای بزرگ را هم درگیر میسازد.
به همین دلیل است که تحلیلگران مختلف، با واژگان متفاوت، به یک نتیجه واحد میرسند. ریچارد هاس از پیروزی استراتژیک ایران سخن میگوید و تأکید میکند که کنترل هرمز میتواند فشار اقتصادی علیه ایران را خنثی کند. مرشایمر میگوید محاصره هرمز نهتنها مؤثر نیست، بلکه اقتصاد جهانی را خفه میکند. اکونومیست از «قمار خطرناک» ترامپ حرف میزند و اروپا نیز عملاً از درک و پذیرش این مسیر ناتوان یا نامتمایل است. وقتی هیچ کشوری برای همراهی با آمریکا در این محاصره اعلام آمادگی نمیکند، معنایش روشن است: واشنگتن در مهمترین صحنه بحران، نهفقط با ایران، بلکه با تردید متحدان و نگرانی شرکای خود هم روبهرو است.
این نقطه همان جایی است که بحران از حوزه امنیتی وارد حوزه اقتصادی میشود. هرمز فقط محل عبور نفت نیست؛ ضربان بازار جهانی انرژی است. گزارش فایننشال تایمز درباره کاهش بیش از یکچهارم تولید اوپک، هشدار وزیر انرژی آمریکا درباره افزایش احتمالی قیمت نفت و برآوردهای مربوط به رشد پرداختی مصرفکنندگان آمریکایی در جایگاههای سوخت، یک پیام واحد دارند: «هزینه جنگ، زودتر از آنچه سیاستمداران تصور میکنند، به سفره مردم میرسد.» از این منظر، تنگه هرمز دیگر یک مسئله دریایی نیست؛ مسئله معیشت است. وقتی والاستریت ژورنال مینویسد حقوق آمریکاییها در باک بنزین ناپدید میشود و نانسی پلوسی از درد اقتصاد ترامپ برای خانوادههای کارگر حرف میزند، روشن میشود که خطاهای ژئوپلیتیک، در نهایت خود را در قبضها و قیمتها نشان میدهند.
ابعاد این بحران حتی از نفت هم فراتر میرود. فائو هشدار میدهد که اگر اختلال در هرمز طولانی شود، صادرات کود و انرژی مختل خواهد شد و این مسئله میتواند به بحران غذایی جهانی منجر شود. این هشدار بسیار مهم است، چون نشان میدهد گلوگاه انرژی، همزمان گلوگاه امنیت غذایی نیز هست. در چنین شرایطی، هر تصمیم شتابزده درباره محاصره یا تشدید تنش، تنها به یک طرف جنگ لطمه نمیزند؛ زنجیرهای از بحرانها را از کارخانه و بندر تا مزرعه و سفره فعال میکند.
با این همه، در دل این وضعیت سخت، یک حقیقت مهم در پرونده هستهای ایران خودنمایی میکند: «راهحل نظامی، راهحل نهایی نیست». رافائل گروسی صریح میگوید که برنامه هستهای ایران از طریق اقدام نظامی قابل توقف نیست و در عین حال تأکید میکند هیچ برنامه نظاممند مشخصی برای تولید سلاح هستهای در ایران وجود ندارد. این دو جمله، وزن زیادی دارند. نخست آنکه محدودیت قدرت نظامی را آشکار میکنند و دوم آنکه نشان میدهند حتی در اوج بحران، مسئله هستهای همچنان ماهیتی فنی، نظارتی و دیپلماتیک دارد. اگر جنگ نتوانسته مسئله را حل کند، پس ناگزیر باید به میز مذاکره برگشت؛ هرچند دیر، هرچند پرهزینه.
در همین چارچوب، اختلاف بر سر تعلیق غنیسازی، محل نگهداری ذخایر اورانیوم و پیشنهاد رقیقسازی آن، نشان میدهد بحران هرچهقدر هم امنیتی و پرتنش باشد، در نهایت با جزئیات فنی گره خورده است. به همین دلیل هم بیل فاستر با طعنه میگوید مذاکره با ایران به متخصصان فنی نیاز دارد، نه به سرمایهداران املاک و چهرههای شتابزدهای که خیال میکنند میتوان توافقی پیچیده را در یک آخر هفته بست. این نکته، در عمق خود، نقدی به سادهانگاری سیاستی است که میخواهد مسائل پیچیده را با نمایشهای کوتاهمدت حل کند.
از همین جا، اهمیت مذاکرات دوباره روشن میشود. روایتهای مربوط به اسلامآباد، از نیویورکتایمز تا واشنگتن پست و آتلانتیک، یک معنا را تکرار میکنند: «بنبست، مساوی با پایان دیپلماسی نیست.» اختلاف بر سر تعلیق غنیسازی، خروج یا رقیقسازی ذخایر اورانیوم و زمانبندی توافق، نشان میدهد شکاف عمیق است، اما مسیر گفتوگو همچنان باز است. پیشنهاد پاکستان برای میزبانی دور بعدی و تلاش ترکیه برای احیای گفتوگوها هم دقیقاً از همین واقعیت خبر میدهد که همه بازیگران میدانند ادامه وضعیت فعلی، از کنترل خارجشدن بحران را محتملتر میکند.
اما بحران فقط بیرونی نیست؛ در درون آمریکا هم دارد کار خودش را میکند. بخش مهمی از بحران حاضر، تصویری از ترامپ ارائه میدهد که نه در قامت فرماندهی مسلط، بلکه در هیئت سیاستمداری گرفتار در دام تصمیمهای خود ظاهر میشود. آلترنت میگوید او در چاله افتاده و بهجای خروج، آن را عمیقتر میکند. بلینکن از گرفتار شدن ترامپ در گوشه رینگ میگوید. چاک شومر جنگ را «شکست حماسی» مینامد. مگن کلی تأکید میکند مردم آمریکا از ترامپ میخواهند بر تورم و اقتصاد تمرکز کند، نه بر ایران. اینها کنار هم یک تصویر روشن میسازند: هرچه بحران ادامه پیدا کند، سرمایه سیاسی ترامپ کمتر میشود.
فرسایش سیاسی ترامپ فقط به اقتصاد محدود نیست؛ به شخصیت و اعتبار او هم سرایت کرده است. نظرسنجیهای اروپایی که بخش بزرگی از افکار عمومی، او را دیکتاتور میدانند، گزارشهای CNN درباره فاصله محبوبیت او با پاپ و گزارش مفصل نیویورکتایمز درباره احیای بحث سلامت روانیاش، همگی نشان میدهند که مسئله فقط کارآمدی سیاست او نیست؛ مسئله این است که بخش مهمی از جامعه غربی، اکنون او را بخشی از بحران میبیند، نه راهحل آن. وقتی رهبر سیاسی به جای ایجاد احساس ثبات، مظهر بیثباتی شود، حتی متحدان سنتی نیز شروع به فاصله گرفتن میکنند.
شکست متحدان فکری ترامپ در اروپا، از جمله ضربهای که با شکست اوربان به چشمانداز او وارد شد، این تصویر را کاملتر میکند. این فقط یک شکست انتخاباتی در کشوری دیگر نیست؛ نشانهای است از فرسایش گفتمانی که قرار بود الگویی قابلصدور باشد، اما حالا در معرض پسزدگی قرار گرفته است. به همین دلیل، جنگ بیرونی برای ترامپ فقط هزینه امنیتی ندارد؛ هزینه نمادین و ایدئولوژیک هم دارد.
این فرسایش در میدان هم بازتاب دارد. افزایش دوبرابری بازنشستگی پیش از موعد سربازان آمریکایی، گزارشها درباره افت روحیه نظامیان و تحلیلهایی که از آسیبپذیری پایگاهها و تردید در ورود به آبراههای پرخطر سخن میگویند، نشان میدهند جنگ فقط در سطح تصمیمسازان جریان ندارد. سرباز، افسر، خدمه و خانوادهها نیز دارند هزینه آن را میپردازند. وقتی ناو هواپیمابر آمریکایی مسیر دور زدن آفریقا را انتخاب میکند تا از بابالمندب فاصله بگیرد، پرسش پاتریشیا مارینز جدیتر میشود: اگر آمریکا از یمن اینگونه احتیاط میکند، در هرمز چه خواهد کرد؟ این پرسش، در واقع پرسش از شکاف میان ادعای قدرت و واقعیت میدان است.
گزارشهایی که از آسیب پایگاهها، فرسودگی تجهیزات و تردید در گسترش حضور مستقیم دریایی سخن میگویند، همگی یک پیام را حمل میکنند: ابزار نظامی، وقتی با محیط پیچیده، جغرافیای نامتقارن و بازیگران چندلایه روبهرو میشود، دیگر آن کارآمدی خطی و سادهای را ندارد که طراحان سیاسی تصور میکنند. جنگ، روی کاغذ با جنگ در میدان فرق دارد و این تفاوت، هر روز خود را پرهزینهتر نشان میدهد.
از سوی دیگر، بحران بهروشنی در حال چندجبههای شدن است. گزارش بنتجبیل و زمینگیر شدن ارتش اسرائیل در برابر مقاومت حزبالله، هشدارها درباره نقش یمنیها و امکان انسداد بابالمندب، فشار عربستان برای برداشتن محاصره و تلاشها برای مدیریت همزمان پرونده لبنان، همه نشان میدهد که منطقه در حال ورود به وضعیتی زنجیرهای است؛ جایی که یک جبهه میتواند جبهههای دیگر را فعال کند. در چنین شرایطی، ادامه فشار بر هرمز میتواند به معنای باز شدن گرههای تازه در بابالمندب، جنوب لبنان و فراتر از آن باشد.
در این چارچوب، هشدار مالکوم نانس درباره نوبت یمنیها و احتمال جهش دوباره قیمت نفت، تنها یک پیشبینی امنیتی نیست؛ توصیف نقشهای از بحران است که در آن هر تصمیم در یک گلوگاه، گلوگاه دیگر را بیدار میکند. به همین دلیل، کشورهایی مانند عربستان نیز به جای تشویق تشدید بحران، به دنبال محدود کردن دامنه آن هستند. منطقه، بیش از آنکه ظرفیت یک جنگ بزرگ را داشته باشد، ظرفیت سرایت سریع بحران را دارد.
وجه دیگر این بحران، مسئله حقوق بینالملل و اخلاق جنگ است. اکونومیست به آسیبدیدن قواعد بینالمللی اشاره میکند، اروپا مشروعیت دریافت عوارض یا کنترل یکجانبه مسیرهای ناوبری را نمیپذیرد، و گزارشهایی از هدف قرار گرفتن زیرساختها و مراکز غیرنظامی، بعد اخلاقی ماجرا را پررنگتر میسازد. همین جاست که تحلیل نیویورکتایمز درباره شکست اخلاقی آمریکا معنا پیدا میکند. در دنیای امروز، جنگها فقط با موشک و تانک سنجیده نمیشوند؛ با روایت، مشروعیت و تصویر اخلاقی هم سنجیده میشوند. هرجا این مشروعیت آسیب ببیند، قدرت نظامی هم بهتنهایی کارساز نخواهد بود.
جهان با اقدام آمریکا با بحرانی روبهرو است که مرکز ثقل آن، تنگه هرمز است؛ اما دامنهاش بسیار فراتر از هرمز میرود. از «آزمون ارادهها» تا بنبست راهحل نظامی، از مذاکراتی که هنوز نمردهاند تا اقتصادی که دارد بهای جنگ را میپردازد، از فرسایش سیاسی ترامپ تا شکاف با متحدان و لرزش در میدان، همه چیز به هم متصل است. این همان معنای واقعی جهان روی گلوگاه است: جهانی که در آن یک آبراه باریک میتواند همزمان نبض جنگ، دیپلماسی، اقتصاد و آینده سیاست را در دست بگیرد.
{$sepehr_key_204202}