به گزارش شهرآرانیوز، در میان انبوه خبرها، تحلیلها و واکنشهایی که پیرامون جنگ، آتشبس، مذاکرات و تنشهای منطقهای منتشر شده، یک سوژه بیش از همه تکرار میشود: «ایران را نمیتوان با فشار، تهدید و نمایش قدرت به تسلیم واداشت.» از روایت مقامهای سابق آمریکایی تا گزارش رسانههای غربی و مواضع بازیگران آسیایی، یک تصویر مشترک شکل گرفته است؛ مقاومت ایران، نقش تعیینکننده تنگه هرمز و برتری در جنگ روایتها، معادلهای تازه ساخته که هم میدان را تغییر داده، هم دیپلماسی را و هم محاسبات قدرتهای بزرگ را.
نخستین لایه این تصویر، لایهای فرهنگی و تاریخی است. وندی شرمن با صراحت میگوید ایرانیها اهل مقاومتاند و از آنچه بخشی از غرور ملی خود میدانند عقبنشینی نمیکنند. این جمله، صرفاً یک توصیف دیپلماتیک نیست؛ خلاصهای است از برداشتی که حتی در میان بسیاری از ناظران بیرونی هم تثبیت شده است. جان کری نیز از زاویهای مشابه تأکید میکند که ایران تسلیم نخواهد شد و رهبران جدید آن حتی مصممتر از گذشتهاند. این همصدایی جالب است: در دو سوی طیف سیاسی آمریکا، تصویری کموبیش مشابه از ایران دیده میشود؛ کشوری که ممکن است مذاکره کند، ممکن است چانهزنی کند، اما بهسادگی از عناصر اصلی امنیتی و حیثیتی خود عبور نمیکند. اینجا مسئله فقط «سیاست» نیست، مسئله «برداشت از خود» است؛ همان جایی که غرور ملی، جنگ، هزینهپذیری و تابآوری به هم میرسند.
وقتی میدان، فقط میدان کلاسیک نیست
اما این مقاومت فقط در سطح روحیه و گفتمان باقی نماند. بخش مهمی از روایتها بر این نکته دست گذاشتهاند که در میدان نیز برخلاف انتظار اولیه، ورق آنقدرها یکطرفه برنگشت. رابرت پیپ از کاهش قدرت مانور آمریکا سخن میگوید و پاتریشیا مارینز توضیح میدهد که ایران تنها در مدت کوتاهی پس از آتشبس توانسته بخش مهمی از زیرساختهای پرتاب و پناهگاههای خود را بازسازی و پاکسازی کند. این همان منطق جنگ نامتقارن است: در چنین نبردی، هدف اصلی نه پیروزی سریع به شیوه کلاسیک، بلکه دوام آوردن، فرسوده کردن حریف و واداشتن او به پذیرش محدودیتهای جدید است. کشوری که از سالها قبل خود را برای بمباران، فشار و قطع ارتباط آماده کرده، الزاماً با منطق ارتشهای متعارف شکست نمیخورد. جنگ نامتقارن، بهخصوص وقتی با جغرافیا، زیرساختهای زیرزمینی و اراده سیاسی ترکیب شود، میتواند زمان را به سود طرفی بچرخاند که مقاومتر است.
{$sepehr_key_204745}
در میانه این معادله، تنگه هرمز به مهمترین نقطه گرهی بحران تبدیل شد؛ جایی که جغرافیا، اقتصاد و سیاست به هم قفل میشوند. تأکید چین بر حفظ حاکمیت، امنیت و حقوق قانونی ایران در امتداد این آبراه، فقط یک موضع دیپلماتیک عادی نیست؛ اعترافی است به وزن هرمز در هندسه قدرت منطقه. رئیس دانشگاه امور خارجه چین نیز صریحتر میگوید آمریکا بعد از هفتهها آزمون نظامی دریافته که هرمز برگ برنده ایران است. همین نکته در گزارشهای متعدد هم تکرار میشود: از هشدار درباره بنزین گرانتر در آمریکا تا اثر جنگ بر تورتیای مکزیکی، کمبود احتمالی برخی اقلام غذایی در بریتانیا، نگرانی آسیاییها از انرژی و حتی برجالعرب دبی که زیر فشار افت گردشگری به تعطیلی بازسازی میرود. هرمز دیگر فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ به نماد شکنندگی جهانی تبدیل شده که اقتصاد بهظاهر عظیم و پیچیده امروز، تا چه اندازه به یک گلوگاه وابسته است.
بنبست سیاست تهدید ترامپ
از همینجا میتوان فهمید چرا گزارشهای متعدد از کاهش محبوبیت و افزایش اضطراب سیاسی در واشینگتن سخن میگویند. آتلانتیک از بنبست خودساخته ترامپ مینویسد؛ پولیتیکو از جهانی که از او سرپیچی میکند؛ نیوزویک از ریزش حمایت یکی از مهمترین پایگاههای رأی او؛ ایندیپندنت از نیاز شدید او به یک توافق در سایه رکود و بنزین گران. اینها کنار هم یک تصویر روشن میسازند: جنگی که قرار بود نمایش اراده باشد، به آزمونی برای اعتبار سیاسی تبدیل شده است. رئیسجمهوری که با زبان تهدید، شوک و تحقیر طرف مقابل پیش میرفت، حالا با واقعیتی روبهرو شده که نه با فریاد نرم میشود، نه با توییت و نه با نمایشهای تند. حتی متحدان و رسانههای نزدیک به او نیز دیگر با همان قطعیت پیشین حرف نمیزنند. وقتی تهدیدها تکرار میشوند، اما نتیجه نمیدهند، خود تهدید به نشانه ضعف بدل میشود.
هزینههای سنگین؛ از انبارها تا فرسایش راهبردی
هزینه این وضعیت فقط سیاسی نیست؛ سخت و مادی هم هست. نیویورکر از افت شدید ذخایر موشکی آمریکا نوشته و پنتاگون نیز اعتراف کرده که سالها زمان برای ترمیم این ذخایر لازم است. گزارش استفاده گسترده از تاماهاوکها، فرسایش سامانههای رهگیر، آسیبدیدن برخی تجهیزات و دشواری جایگزینی سریع آنها، از جنگی پرده برمیدارد که در آن برنده و بازنده را فقط تعداد حملات تعیین نمیکند، بلکه «توان ادامه دادن» تعیینکننده است. جو کنت نیز بهدرستی میگوید موفقیت تاکتیکی، پیروزی راهبردی نیست. این جمله شاید یکی از دقیقترین کلیدواژههای کل ماجرا باشد. ممکن است در یک روز خبر از انهدام، ترور یا حمله منتشر شود، اما اگر در پایان هفتهها نبرد، طرف مقابل همچنان قدرت اخلال، بازسازی و واکنش داشته باشد، آن موفقیت تاکتیکی در سطح راهبردی رنگ میبازد.
در کنار میدان و اقتصاد، جبههای دیگر هم شکل گرفت که شاید کمتر پیشبینی میشد: جنگ روایتها. گاردین با لحنی شگفتزده مینویسد ایران در نبرد رسانههای اجتماعی، بهویژه با کمک نسل جوان تولیدکننده محتوا، توانسته توجه مخاطبان جهانی را جلب کند. طنز، میم، انیمیشن، ویدئوهای کوتاه و واکنشهای سریع، از دستگاه رسمی و نیمهرسمی ایران چهرهای ساختند که نه فقط در حال دفاع، بلکه در حال حمله روایی است. اینجا دیگر جنگ فقط با موشک و ناو تعریف نمیشود؛ با سرعت تولید معنا، تصویرسازی و گرفتن نبض افکار عمومی هم تعریف میشود. نکته مهمتر این است که در عصر شبکههای اجتماعی، زیرساخت عظیم لزوماً به معنای پیروزی نیست. گاهی کشوری با امکانات محدودتر، اگر زبان زمانه را بهتر بفهمد، میتواند از کشوری که صاحب غولهای فناوری است پیش بیفتد.
بازگشت ناگزیر به دیپلماسی
وجه دیگر ماجرا، دیپلماسی است؛ دیپلماسیای که هر بار پس از اوج گرفتن تهدید، دوباره مانند یک ضرورت بازمیگردد. تماسهای ایران و چین، موضعگیری روسیه علیه محاصره، اظهار خوشبینی درباره دور جدید مذاکرات، نقش میانجیگرانه پاکستان، و حتی صدای برخی سیاستمداران غربی که جنگ را اشتباه و دیپلماسی را تنها راه میدانند، همگی نشان میدهند که در نهایت، منطقه باز هم به سمت میز مذاکره هل داده میشود. اما این بار تفاوت مهمی وجود دارد: اگر مذاکرهای شکل بگیرد، نه از موضع تحمیل، بلکه از دل، شکست، هزینه و پذیرش محدودیتهای آمریکا خواهد بود. حتی والاستریت ژورنال هم مینویسد ترامپ به دنبال پایان سریع جنگ است. این یعنی همان نیرویی که قرار بود با فشار حداکثری مسیر را یکطرفه کند، اکنون خود در جستوجوی راه خروج است.
{$sepehr_key_204746}
تحولات مربوط به لبنان و بازتاب آن در رسانههای عبری نیز نشان میدهد دامنه این تغییر موازنه فراتر از یک جبهه بوده است. گزارشهای متعدد از اینکه آتشبس در لبنان شرط یا دستاوردی مهم در این روند بوده و اینکه در داخل اسرائیل این رخداد بهمنزله عقبنشینی یا حتی تسلیم تعبیر شده، نشان میدهد صحنه منطقهای به شکلی زنجیرهای به هم وصل است. وقتی منتقدان داخلی نتانیاهو از پرچم سفید و شکست سخن میگویند، در واقع فقط از یک توقف آتش حرف نمیزنند؛ از فروریختن تصور پیروزی حرف میزنند. هر جا که جنگ نتواند دستاورد سیاسی روشن بسازد، نارضایتی داخلی سر بلند میکند و هرآنچه تصویرسازیهای دروغین نتانیاهو و کابینهاش را خراب میکند.
جمعبندی؛ نشانههای یک جهان تازه
همه اینها در نهایت ما را به یک برداشت کلانتر میرساند: این بحران فقط درباره یک درگیری محدود نیست؛ درباره شکلگیری نظمی تازه در جهان است. لوموند از افزایش قربانیان جانبی و خطر بحران جهانی میگوید، فارین افرز از جهان پساآمریکا و بسیاری از تحلیلگران از کاهش توان اجبار آمریکا در برابر بازیگرانی که دیگر الزماً مرعوب نمیشوند. شاید این تعبیرها هنوز زودهنگام به نظر برسند، اما دستکم یک نکته روشن است: «جهان امروز، کمتر از گذشته تن به فرمانهای یکسویه میدهد.» زنجیرههای تأمین، بازار انرژی، افکار عمومی، شبکههای اجتماعی و قدرتهای منطقهای، همگی به بازیگرانی فعال بدل شدهاند. در چنین جهانی، سیاستی که تنها بر تهدید و فشار استوار باشد، بیشتر از آنکه طرف مقابل را خرد کند، خود را گرفتار میکند. شاید تمام این گزارش، در نهایت، همین یک جمله را با صدای بلندتر از همیشه تکرار میکند: در خاورمیانه، هنوز هم آنکه خیال میکند با تهدید سریعتر به نتیجه میرسد، معمولاً دیرتر و پرهزینهتر از همه به واقعیت میرسد.
{$sepehr_key_204747}