به گزارش شهرآرانیوز، در انبوه روایتهای متناقض این روزها، یک حقیقت از همه بلندتر شنیده میشود: هیچکس نتوانست ایران را با تهدید، فشار و جنگ به نقطه تسلیم برساند. آنچه قرار بود یک نمایش سریع قدرت باشد، حالا به صحنهای تبدیل شده که در آن قدرت موشکی ایرات، کنترل بر تنگه هرمز، جهشها در بازار جهانی انرژی، آتشبس لبنان و بازگشت اجباری به مذاکره از شکلگیری معادلهای تازه خبر میدهند. در این معادلات هر چه ترامپ بیشتر برای تصویرسازی از خود به عنوان برنده در این جنگ تلاش میکند، بیشتر نزد افکار عمومی بیاعتبار میشود.
یکی از برجستهترین محورهای مطرحشده در گزارشها، فاصله میان روایت رسمی واشنگتن و واقعیت صحنه است. نشریه The American Conservative با اشاره به ادعاهای اولیه دولت ترامپ، یادآوری میکند که تصویر ارائهشده از یک پیروزی سریع و قاطع، با روند واقعی تحولات سازگار نیست. این نشریه حتی شباهتهایی نگرانکننده میان این جنگ و تجربه عراق ۲۰۰۳ میبیند: اغراق در تهدید، اعتماد بیش از حد به توان نظامی و تصور اینکه یک عملیات کوتاه میتواند مسئلهای ریشهدار را حل کند.
همین نگاه در رسانهها و تحلیلهای دیگر هم تکرار میشود. اکونومیست از کاخ سفیدی مینویسد که راهبردهای کلان در آن دفن میشوند. فارین افرز از ضربه به جایگاه تاریخی آمریکا سخن میگوید و فارین پالیسی تصویری از رئیسجمهوری ارائه میکند که همزمان با فرسودگی ماشین جنگی، از متحدان و حامیانش نیز فاصله گرفته است. مجموعه این روایتها یک نتیجه روشن دارد: هرچه بحران طولانیتر میشود، ادعای «کنترل کامل» کمتر باورپذیر به نظر میرسد.
دومین محور مهم، تأکید بر این نکته است که حملات، برخلاف برخی ادعاها، به حذف کامل توان واکنشی ایران منجر نشده است. بلومبرگ به نقل از گزارشهای اطلاعاتی غربی مینویسد که ایران از پیش برای سناریوی جنگ برنامهریزی کرده و با اقدامات احتیاطی، بخشی از اثر حملات را کاهش داده است. همین گزارشها میگویند قابلیتهای کلیدی موشکی و پهپادی و حتی ساختار فرماندهی، با جایگزینی سریع افراد و جابهجایی ظرفیتها، حفظ شدهاند.
سیبیاس نیز از باقی ماندن هزاران موشک و پهپاد سخن میگوید و این یعنی در صورت شکست آتشبس، امکان واکنش همچنان پابرجاست. این تصویر در کنار اظهاراتی که از ذخایر قابل توجه و توان بازسازی سریع حکایت میکنند، یک پیام تحلیلی روشن دارد: در جنگهای جدید، مسئله فقط میزان تخریب اولیه نیست، بلکه توان جذب ضربه و بازسازی نیز بخشی از قدرت است. برای همین است که بسیاری از ارزیابیها، نتیجهگیریهای شتابزده درباره پایان یافتن تهدید را ناپخته میدانند.
شاید هیچ موضوعی به اندازه تنگه هرمز در این بحران به نماد قدرت ساختاری تبدیل نشده باشد. از همان روزهای نخست روشن شد که این آبراه، صرفاً یک مسیر حملونقل نیست، بلکه گرهگاهی است که امنیت انرژی، زنجیره تأمین جهانی، بیمه دریایی، قیمت مواد غذایی و حتی مناسبات قدرتهای بزرگ را به هم وصل میکند. گزارش بلومبرگ درباره جهش ۲۵ برابری حق بیمه عبور کشتیها فقط یک عدد اقتصادی نیست؛ نشانهای است از اینکه بازار، خطر را واقعی تلقی کرده است.
هشدار دیوید میلیبند درباره کود شیمیایی و احتمال تشدید بحران غذایی، دامنه ماجرا را فراتر از نفت میبرد. آژانس بینالمللی انرژی میگوید جبران کاهش تولید خاورمیانه دو سال زمان میبرد و نیویورک پست تأکید میکند که حتی با پایان جنگ، بازار نفت دیگر مانند گذشته نخواهد شد. از آن سو، روایتهایی که از بازگشایی مشروط مسیر، الزام عبور در مسیرهای هماهنگشده و تداوم نوعی کنترل عملی خبر میدهند، نشان میدهند که تنگه هرمز فقط یک آبراه نیست؛ یک اهرم ژئوپلیتیک تمامعیار است.
در آن سوی معادله، هزینههای جنگ برای آمریکا و متحدانش نیز روزبهروز پررنگتر شده است. رویترز از فشار بر ذخایر تسلیحاتی آمریکا خبر میدهد و مینویسد برخی تحویلهای برنامهریزیشده به تأخیر خواهد افتاد. گزارش واشنگتنپست درباره افت روحیه نیروها و کمبود آذوقه در ناوها، بعد انسانی و عملیاتی این فشار را آشکار میکند. وقتی در سطح سیاسی نیز سناتوری مانند کریس مورفی میگوید هر هفته درباره پایان جنگ رأیگیری خواهد شد، معنایش این است که نزاع دیگر فقط در بیرون از آمریکا جریان ندارد؛ در درون ساختار سیاسی این کشور هم به مسئلهای مناقشهبرانگیز بدل شده است.
{$sepehr_key_204961}
همزمان، پالتیکو و گاردین بر این نکته تأکید دارند که ترامپ بیش از آنچه نشان میدهد به یک راه خروج نیاز دارد. تورم، نظرسنجیها، انتخابات و فرسایش جنگ، همه دست به دست هم دادهاند تا دیپلماسی از یک انتخاب به یک ضرورت تبدیل شود. همینجاست که تصویر قدرت یکجانبه، جای خود را به تصویر مدیریتی میدهد که در پی مهار خسارت است.
یکی از مهمترین بخشهای این پرونده، بازتاب آن در لبنان است. از چندین روایت منطقهای و بینالمللی چنین برمیآید که آتشبس لبنان فقط یک رخداد محلی نبود، بلکه بخشی از معادله بزرگتر جنگ و مذاکره محسوب میشد. اظهارات برخی چهرههای لبنانی، گزارشهای رسانههای عبری و تحلیلهایی مانند نظر رابرت پیپ، همگی بر این نکته دست میگذارند که این آتشبس، نشانهای از جابهجایی موازنه فشار بوده است. حتی تحلیلگرانی که از زاویه انتقادی به ماجرا نگاه میکنند، پذیرفتهاند که اهداف بزرگ و اعلامشده، از تغییرات بنیادین تا بازطراحی کامل معادله منطقه، محقق نشده است. در این چارچوب، آتشبس لبنان بیش از آنکه فقط توقف شلیکها باشد، به عنوان نشانهای از رسیدن بازیگران به سقف هزینههای قابل تحمل فهمیده میشود.
در نهایت، شاید مهمترین جمعبندی از گزارشها و مواضع آن باشد که همه راهها دوباره به دیپلماسی ختم میشوند. چین آشکارا بر تداوم آتشبس و مذاکرات تأکید میکند. گزارشهایی از پیشرفت در گفتوگوها منتشر میشود. زمزمههایی درباره داراییهای مسدود، تفاهم موقت و مسیر توافق جامع شنیده میشود. اینها همه نشان میدهند که حتی پس از اوجگیری درگیری، سیاست بینالملل بار دیگر به نقطه آشنای خود برمیگردد: مذاکره نه بهعنوان نشانه ضعف، بلکه بهعنوان پیامد محدودیت جنگ در برابر کشوری که راه مقاومت و زمینگیر کردن دشمن را خوب بلد است.
جمعبندی
واقعیت این است که هیچیک از بازیگران اصلی، از ادامه بیپایان این وضعیت سود قطعی نمیبرند. اقتصاد جهانی کشش بحران ممتد را ندارد، بازار انرژی ظرفیت شوکهای متوالی را از دست داده و منطقه نیز بیش از این تاب آشوب فراگیر ندارد. به همین دلیل، اگرچه لحنها همچنان تند است و روایتها هنوز آمیخته به تهدید و نمایش قدرتاند، اما زیر پوست همه اینها یک حقیقت آرام و سخت جریان دارد: «بحران هرچه شدیدتر شود، بازگشت آمریکا به میز مذاکره ناگزیرتر میشود.»