رامین رامیننژاد | شهرآرانیوز؛ سرلشکر شهید علی صیاد شیرازی سال ۱۳۲۳ در شهرستان درگز در استان خراسان دیده به جهان میگشاید و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، وارد دانشکده افسری شده و سال ۱۳۴۶ از این دانشکده دانشآموخته میشود.
او در ادامه، پس از طی دوره تخصصی توپخانه در آمریکا با درجه ستوان یکمی و سمت استادی، در مرکز آموزش توپخانه اصفهان به تدریس میپردازد. از مهمترین اقدامات او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تهیه طرح عملیات شکست محاصره شهر سنندج و پادگانهای مریوان، بانه و سقز است که پس از اجرای موفق آن، با دو درجه ارتقا و با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب کشور منصوب میشود.
او در آخرین ماههای ریاستجمهوری بنیصدر به سبب برخورداری از روحیه انقلابی از سمت مذکور عزل میشودو به دعوت شهید کلاهدوز در ستاد مرکزی سپاه پاسداران به خدمت میپردازد. کمی بعد در مهر سال ۱۳۶۰ با حکم امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شده و فرماندهی نیروهای ارتش در عملیات ثامنالائمه، طریقالقدس، فتحالمبین و بیتالمقدس را برعهده میگیرد.
صیاد شیرازی به واسطه مدیریت و درایتی که دارد مدارج نظامی را یکی پس از دیگری طی میکند، ابتدا سال ۱۳۶۶ به درجه سرتیپی میرسد، سپس سال ۱۳۷۲ به جانشینی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شده و در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ نیز به درجه سرلشکری نایل میآید. در نهایت صبح شنبه ۲۱ فروردین ماه ۱۳۷۸ چند روز بعد از گرفتن درجه سرلشکری در حوالی خانهاش با سه گلوله مورد سوءقصد منافقی که لباس رفتگری به تن کرده، قرار میگیرد و به شهادت میرسد.

فروردین ماه سال ۱۳۷۸ و چند روز قبل از شهادت صیاد شیرازی، مادر ش به سبب عارضه قلبی در بیمارستان ارتش مشهد بستری شده بود و او برای عیادت از مادرش، با لباس شخصی و بدون اطلاع قبلی به بیمارستان میرود و همین عیادت برای خیلیهایی که آن روز در بیمارستان بودند و او را دیدند، تبدیل به یک خاطره مانا میشود.
سپهبد صیاد شیرازی افسری بیتکلف و خودساخته است و طبیعی است که چنین حضوری خاطراتی فراموش نشدنی برای کارکنان بیمارستان ارتش مشهد رقم بزند. از جمله اینکه وقتی او برای عیادت مادرش به بیمارستان میآید، ساعت ملاقات نیست. عدهای از مراجعان جلوی در بیمارستان تجمع کردهاند و سر و صدایشان بلند است تا مگر بتوانند از مسئول دم در اجازه ورود بگیرند.
گوش نگهبان دم در به هیچکدامشان بدهکار نیست، حتی به آن نفری که در انتهای جمعیت مدام میگوید: «شیرازی هستم، شیرازی!» میانه همین همهمه است که استوار امید یحییزاده، افسر نگهبان بیمارستان متوجه مردی با لباس شخصی میشود که در انتهای جمعیت ایستاده و میگوید: شیرازی هستم، شیرازی! افسر نگهبان که صیاد شیرازی را قبلا در جبهه دیده، فرمانده سابق نزاجا را میشناسد و فوری در را باز و او را به طرف بخش قلب راهنمایی میکند که مادرش در آنجا بستری است.

سرتیپ دوم دکتر مولایی، رئیس وقت بیمارستان ارتش هم خاطره این عیادت سرزده را چنین نوشته است: «ساعت شش صبح پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۷۸ از بیمارستان به من اطلاع دادند که امیر صیاد [شیرازی]جهت مداوای بیماری مادرشان به بیمارستان تشریف آوردهاند. سریعا خود را به بیمارستان رساندم.
با وجود اینکه اولین برخورد و ملاقات بین ما بود، ولی برخوردشان طوری بود که گویا سالها بین ما رابطه دوستی و برادری برقرار بوده است. ضمن رسیدگی به بیماری مادر خود که بهتازگی از مکه معظمه برگشته بودند، از وضعیت بیمارستان سؤالاتی فرمودند که چگونگی به عرض رسید و سپس از ایشان درخواست بازدید از بیمارستان شد که با وجود گرفتاریهای شدید و کمبود وقت، ... موکول به بعد از رساندن مادر به منزل شد.
طبق دستور پزشک، کپسول اکسیژن جهت احتیاط نیاز بود [که]همراه مادر [فرستاده]شود. در موقع حمل کپسول اکسیژن به ماشین، نگذاشت کسی کپسول را حمل کند و اظهار داشت: «چون برای مادرم است، باید خودم حمل کنم». حدود ساعت یازده صبح پس از رساندن مادر به منزل، مجددا خود به تنهایی به بیمارستان برگشته و همانند یک بازدیدکننده، با صبر و حوصله از تمام قسمتهای بیمارستان بازدید به عمل آورد، [به]طوری که بازدید حدود دو ساعت طول کشید.
پس از اتمام بازدید، در دفتر بیمارستان حاضر [شد]و ضمن قدردانی از زحمات و کارهای انجام شده و قول مساعدت و کمک و دادن شماره تلفن مستقیم دفتر و منزل خود، اظهار توفیق خدمت و مساعدت داده و پس از مرقوم فرمودن [دستنوشتهای در]دفتر بازدیدکنندگان بیمارستان، ساعت یک بعدازظهر با خوشحالی و اظهار رضایت کامل بیمارستان را ترک کرد و عصر همان روز، به سوی تهران حرکت کردند.
متأسفانه روز شنبه ۲۱ فروردین ۷۸ یعنی حدود ۴۸ [ساعت]بعد از این جریان، خبر تأسفبار و غمانگیز شهادت او شنیده [شد]که جز تأسف و تأثر برای همه دستاندرکاران، چیز دیگری در بر نداشت. روحش شاد، راهش مستدام».

فریبا اَملَشی از پرستاران بخش قلب، خاطره خود را از آن روز چنین نقل کرده است: «وقتی که من طبق برنامه هر روزه، به اتاق بیماران سرکشی میکردم. دیدم سرپرستار بیمارستان پشت در ایستاده است. وارد اتاق شدم و حال بیمار را پرسیدم. او با خوشرویی جواب داد. امیر صیاد شیرازی در گوشه اتاق ایستاده بود، اما من او را نمیشناختم. به او سلام کردم. با گشادهرویی پاسخ داد و از زحمات پرستاران تشکر کرد.
من با تبسم به مادرشان گفتم: «مادر جان! ماشاءا... چه پسر مؤدب و رشیدی دارید. فرزند دیگری هم دارید؟» پاسخ داد: «بله، یک پسر دیگر هم دارم که مهندس است». گفتم: «او هم همین قدر مؤدب و رشید هست؟» امیر صیاد شیرازی و مادرش از این گفتوگو خندیدند. در همین موقع، دکتر مولایی، رئیس بیمارستان، سراسیمه وارد شد و پس از احوالپرسی با ایشان، خطاب به من گفت: «چرا ایستادهاید؟ بیمار باید به محل دیگری منتقل شوند. عجله کنید!»
بعد با تعجب دیدم که دکتر مولایی، خودش کپسول ۱۰ لیتری اکسیژن بیمار را برداشت و به من گفت: «باید بیمار را به بیرون بخش ببرید.»، اما صیاد شیرازی کپسول را از دست دکتر گرفت و گفت: «چون این کپسول اکسیژن برای مادر من است، خودم آن را میبرم.» من از رفتار رئیس بیمارستان متوجه شدم که این شخص باید از مقامات برجسته نظامی باشد. کمی مضطرب شدم و با عجله تخت بیمار را تا مقابل در آمبولانس بردیم و سوار آمبولانس کردیم.
{$sepehr_key_205013}
دکتر مولایی مشغول توضیح درباره فعالیتهای بیمارستان و ساختوسازهای جدید بود که از همکاران جریان این عجله را پرسیدم. گفتند که این شخص امیر صیاد شیرازی، جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، است. جا خوردم که آن آدم بیتکلف، خندان و آرام گوشه اتاق، امیر صیاد بوده. قبل از رفتن، آمد کنار آمبولانس، میخواست با پرستاران بخش قلب و مسئولان بیمارستان که در آنجا تجمع کرده بودند، خداحافظی کند.
به من که رسید متوجه بهت و حیرت من شد. دید که من آن شخص متبسم و خندان داخل اتاق نیستم، اما او همچنان لبخند میزد. طوری بود که وقتی با ما خداحافظی کرد، من نتوانستم جوابی بدهم. من این اتفاق و آمدن امیر را برای اطرافیانم تعریف میکردم تا اینکه صبح شنبه خبر شهادت صیاد شیرازی از تلویزیون پخش شد و در تمام کشور پیچید: «امیر سرافراز ارتش اسلام، سپهبد علی صیاد شیرازی، توسط منافقین کوردل در مقابل خانهاش هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید».
یادم هست که تمام کارکنان بیمارستان از شنیدن این خبر، خیلی متأثر شدند. من که هنوز خاطره دو روز پیش در ذهنم باقی بود، شوکه شده بودم. با عجله به منزل تلفن زدم و به همسرم گفتم: «میدانی چه اتفاقی افتاده است؟» خیلی منقلب شده بودم. شکل گفتنم طوری بود که همسرم از آن سوی خط گفت: «نزدیک است سکته کنی! چه اتفاقی افتاده؟» گفتم: «صیاد شیرازی... صیاد شیرازی همان که در بیمارستان دیده بودم، امروز در تهران به شهادت رسید».

سپهبد صیاد شیرازی در این بازدید، یکی از آخرین دستنوشتههای خود را در دفتر یادبود بیمارستان باقی میگذارد. در صدر آن نوشته است: «بسما... الرّحمن الرّحیم. مَن کانَ لِلّهِ، کانَ اللهُ لَهُ: هر که با خدا باشد، خدا با اوست. این نیز تقدیر زیبای الهی بود که سر و کار با بیمارستان ۵۵۰ پیدا کنم...».
او این متن را برای تشکر از زحمات ریاست و کارکنان بیمارستان نوشته و در کنار امضای خود چنین ثبت کرده است: «و من الله التّوفیق. سرباز کوچک اسلام، سرتیپ علی صیاد شیرازی».
این گزارش از کتاب «یکصد سال طب نظامی در خراسان» نوشته رامین رامیننژاد، برگرفته شده است.