بیست و نهمین روز از فروردین سال ۱۳۱۸ وقتی دانه دانه قطرههای صبر روی پیشانی گُرگرفته خدیجه خانم نشست، هیچ کس نمیدانست آن جنینی که دارد برای بیرون آمدن تقلا میکند، چه سرنوشتی خواهد داشت. آقا سیدجواد آن شب برای دومین بار قرار بود از دستان لرزان خدیجه خانم، قنداقه کودکی را بگیرد و در گوشش اذان بخواند. کودکی که سالها بعد خودش، اذان گوی نوزادان بی شماری بود که نامشان را پرِ قنداقه شان سنجاق میکرد. سیدی که پدرِ معنوی نوزادان و کودکان بسیار بود.
هرسال، همین وقت از بهار، تقویم به آخرین روزهای فروردین میرسید و یک شمع روی کیک نداشته او مینشست و تقویم یک سال به عمر پرفرازونشیبش اضافه میکرد و آن وقت میان لبخندهای میلیونها هوادارِ دلداده، یک ترس و شُکرِ توأمانی میریخت که یک سال دیگر او را داشتیم و آخ از ساعت شنی عمر که به سرعت میگذرد و امان از ورقهای آخر عمر و دلهای بی قرار. فروردین سالی که گذشت، همه برای هشتادوششمین فرصت تماشای لبخند او، رو به آسمان میکردند و زیر زبانشان طعم شیرینی تَر میدوید.
انگار او آمده بود تا برای همیشه بماند. یک نامیرایی عجیبی توی نگاهش داشت. اصلا این خاصیت بزرگ ترهاست. آدم خیال میکند همیشه هستند. نگاه به چشمان پدر میاندازی و حتی اگر چین و چروک ها، حلقه نگاهش را محاصره کرده باشند، باز فکر میکنی حالاحالاها این نگاه، مراقب توست، اما القصه روز واقعه از راه میرسد. آخرین برگ دفتر عمر را به یک اشاره جدا میکند و در سوز ابدی اسفند، به دست آسمان دودآلود پایتخت میسپارد. اولش آدم نمیتواند باور کند.
انکار، التیام میدهد قلب آدم را، اما هرچه میگذرد، خاطرات که هجوم میآورند، نبودنها که توی صورت آدم میزند، باور میکند فروردین امسال، شمعها همه خاموشاند. ولی در عوض شمعهای هرساله، فانوسهای کوچکی از سقف دل آدمهای بسیاری روشن شده است که پس از شهادتش، مثل کسانی که با یک فریاد بلند از خواب بیدارشان کرده باشند، تازه دستگیرشان میشود، او چه کسی بود و حالا نیست. فانوسهای بسیاری که سالها در غبار غفلت و خشم خاموش مانده بودند و حالا در بهاری که او دیگر میان ما نیست، دارد یکی یکی در قفسه سینه مردم روشن میشود.
{$sepehr_key_205015}
آنهایی که تا دیروز پسر دوم خدیجه خانم و آقا سیدجواد را در قاب بسته تلویزیون و تیترهای خبری دنبال میکردند و خیلی وقتها میان صحبت هایش، شبکه تلویزیون را برای تماشای باقی سریال مورد علاقه شان عوض میکردند، حالا روی برشهای کوتاه ویدئویی او توی شبکههای مجازی متوقف میشوند و گاه قطره اشکی، نذرِ روح بلندش میکنند به جبران سالهایی که در خاموشی به سر شد. حالا بیست و نهم فروردین، در جای جای این مملکت، نوزادان بسیاری متولد میشوند که شاید آقا سیدعلی از آن بالا برای عاقبت به خیری تک تکشان اذان بگوید و دست هایش را سمت روشنایی بلند کند.
نسلی که هر کدام سالها بعد در اولین و آخرین سال، اشکها و لبخندهایشان را برای روشن نگه داشتن چلچراغ یاد او کنار میگذارند. آنهایی که هرگز او را ندیدهاند، اما از لابه لای تصاویر به جامانده، مثل بسیاری از پدر و مادرهایشان، ماتِ جذبه و بینش و اقتدار مردی میشوند که در بهاری آمد و در زمستانی رفت، اما در چهارفصل تاریخ این مرز و بوم همچنان جاری و مانا و نامیراست.