یک بار توی یکی از سفرهایی که به تهران داشتم از یک گالری هنری، آویزی گلدوزی شده توجهم را جلب کرد که روی آن جمله «مراقب خودت باش» با رنگ قرمز دوخته شده بود. جملهای که عمیقا دوستش داشتم و آن «خود» وسط عبارت، برایم پر از معنا بود.
اولش نمیدانستم آن آویز کوچک که فروشنده گفته بود هرجایی میتوانم استفاده کنم را کجا آویزان کنم، اما وقتی برگشتم، گشتم و گشتم و جلوی آینهای که هر روز قبل از هر کاری، خودم را توی آن میدیدم آویزان کردم.
نزدیک پنج سال از خرید آن آویز دوست داشتنی میگذرد و من هر روز این جمله را در آینه با خودم تکرار میکردم. این جمله شده بود جزو تکیه کلامهای دوست داشتنیام و آن را بعد از هر دیدار، به دوست و آشنا و عزیزانم و حتی آنها که در کوچه و بازار یا مصاحبه شوندههایم میدیدم و دقایقی همکلام میشدم هدیه میدادم تا، امروز و این روزها که در روزهای سخت وعجیب جنگ قرار گرفتهایم.
جنگ که شد این جمله را بیشتر میگفتم حتی به هر کسی که دقایقی با او همکلام میشدم و دیگر معلوم نبود او را دوباره ببینم یا نه، مخصوصا زائرها و دوستانی که از تهران، لرستان، کرمانشاه و کرمان و ... به مشهد آمده بودند یا به بهانهای، احوالپرسشان بودم تا اینکه آن ترانه معروف محسن چاوشی با آن پایانبندی جالب به خاطر جنگ رمضان منتشر شد؛ آن پرچم برافراشته، آیه معروف «حسبیالله» با نمایی از دماوند و صدای خاص آقای خواننده که پسزمینه ذهنم شده بود و هربار ترانه به عبارت «خدا مراقب ماست» میرسید ترکیبی از احساسهای غرور، غم، عشق و عزت در من تداعی میشد.
{$sepehr_key_205461}
از آن به بعد دیدم اگرچه جمله دوست داشتنیام، زیباست، اما ما این روزها به چیزی بیشتر از مراقبت از خود نیاز داریم، دوست داریم کسی مراقب جانِ خستهمان باشد و چه کسی بهتر از خدا. حالا بیشتر وقتها، پایانبندی گفتگوهایم با جملهای طلایی ختم میشود چرا که جنگ رمضان با همه سختیهایش به ما درسهای فراوانی داده است و تنها یک درس آن این است که «خدا مراقب ماست.»