فاطمه آصفی | شهربانو، حسابی دلش را صابون زده بود که دیگر امسال در تقارن مبارک عید فطر و عید نوروز مشهد باشد و یک دل سیر زیارت کند. چه عیدی قشنگتر از امسال میتوانست برای ما ایرانیان مسلمان باشد که تمدن کهن و میراث وحیانی پیامبر مهربانیها در چنین تقارن شورانگیزی به استقبال نو شدن زمین و تحولی در طبیعت بروند؟
اما سایه منحوس جنگ که از سوی بدترین انسانهای روی کره زمین، بر سر کشورمان افتاد، خیلی چیزها فرق کرد، برای همه ما. درست است که آن سرزندگی و آن نشاطی که امسال میتوانستیم درکنار عزیزانمان تجربه کنیم را نداشتیم اما، به قول توران میرهادی، غم بزرگ و خشم بزرگمان را به کار بزرگ تبدیل کردیم و شد آن حماسهای که این شبها شاهد آن هستید.
فروغ، مادر سه فرزند ۷ و ۵ و ۳ ساله که به دلیل تحصیل همسرش در دانشگاه صنعتی شریف، سالها، ساکن تهران شده هم از این قاعه مستثنی نبود. با این تفاوت که مثل خیلیها با شروع جنگ، با اینکه برای سفر به مشهد و دیدار خانواده و زیارت دلنشین امام رضا برنامه ریخته بود اما، تهران ماند. به قول خودش «من ماندم تا تنگهی خودم را حفظ کنم.»
سخت است در میانه شنیدن صدای جنگنده و بمباران، هم خودت را کنترل کنی و هم حواست به کودکانت باشد که مبادا قلب کوچک و جسم نحیفشان آسیب ببیند. سخت است با سه فرزند خردسال با فاصله سنی کم، در یک خوابگاه متاهلی دانشجویی زندگی کنی و چالشهای زندگی جمعی در شرایط بحرانی را تبدیل کنی به فرصتی برای همدلی و همراهی، و حتی تکیهگاه بقیه همسایهها باشی. سخت است سالها دور از خانواده زندگی کنی و حالا که جنگ از راه رسیده، نه تنها نروی، بلکه با لبخند و آرامش جوری پشت تلفن با خواهرها و برادرانت صحبت کنی که تسکین دل آنها هم باشی.
اما فروغ، مادر سه پسر، از همان روز اول که ناقوس جنگ به صدا درآمد، تصمیمش را گرفته بود: بماند، چراغ خانه را روشن نگه دارد و از دل وحشت، برای بچههایش و همسایههایش «خونه قویها» بسازد. آنچه میخوانید، روایت اوست از روزهایی که بمب میآمد و او سوره فتح میخواند. از روزهایی که باید بیش از گذشته حواسش به کودکانش، به همسرش، به خودش، به تمام همسایههایش و حتی به ماموران امنیتی باشد.
فروغ نفس عمیقی میکشد و از همان لحظه اول شروع میکند: «وقتی خبر رسید بیت را زدند، همه ما آشفته و متحیر بودیم. نمیدانستیم قرار است چه اتفاقی بیفتد، فقط فهمیدیم جنگ شروع شده است.»
او در مجتمع خوابگاه متاهلی دانشگاه صنعتی شریف زندگی میکند. همان اولش میگوید: «ما زندگی جمعی را تجربه میکنیم.» همین زندگی جمعی، هم دردسر داشت، هم بعدها شد همان چیزی که نجاتشان داد. «دورهمیها و گفتگوهایمان بیشتر شد، اما من دائم حواسم به بچهها بود که خیلی در جریان عمق ماجرا و اتفاقات نباشند. مدام به همه تذکر میدادم هر صحبتی را جلو بچهها انجام ندهید. خودشان هم بچه داشتند و خوشبختانه رعایت میکردند.»
بچهها، اما از این بیشتر جمع شدن، حسابی ذوق زده شده بودند. فروغ با لبخندی که بوی غم میداد، ادامه داد: «بچهها متوجه شدند که یک اتفاقهایی افتاده، اما اینکه دقیقاً چه شده را نمیدانستند. بیشتر از این خوشحال بودند که ما بیشتر دور هم جمع شدیم و آنها هم بیشتر میتوانند با دوستانشان بازی کنند.»
قرارگاهشان حسینیه خوابگاه بود. یک کانکس ۷۰-۸۰ متری. همان جا جمع میشدند و با بیشتر شدن حملات همانجا هم میخوابیدند تا اگر خدای نکرده آنها هم گرفتار بمباران شدند، حداقل از رنج زیر آوار ماندن بکاهند...
فروغ تعریف میکند: «بین اضطرابها و تحلیلها و خبرهایی که دنبال میکردیم، با هم سوره فتح و دعای توسل و حدیث کسا میخواندیم و، چون ماه رمضان بود، جزخوانی قرآن را هم داشتیم.».
اما همه چیز از آن سحر نفرین شده شروع شد، از آن روزی که فروغ طبق معمول سفره سحری را آماده کرده بود، بچهها را خوابانده بود و دو لیوان چای ریخته بود تا با همسرش چای بنوشند و شروع به خوردن سحری کنند اما، نگاهشان ابتدا به زیرنویس شبکه خبر خشک شد و بعد چشمان پر از اشکشان بهم گره خورد.
خبر تلخ بود و جانکاه. میطلبید که بلند بلند با هم گریه کنند و زار بزننند، اما به خاطر بچهها خودشان را کنترل کردند و در تاریکی شب بیصدا گریه کردند.
چایشان سرد شده و غذا از دهن افتاده بود، همسرش دیگر نتوانست در خانه بماند. فروغ میگوید: «با دوستانش هماهنگ کردند تا میدان انقلاب بروند. من هم دوست داشتم با آنها بروم، اما، چون بچهها شب دیر خوابیده بودند، نمیشد همراهشان بروم.»
فروغ ماند با سه پسر خردسال. همانطور که اشک میریخت، ناگهان چیزی توی ذهنش جرقه زد: «یاد جنگ احد افتادم اینکه خبر آمد پیامبر شهید شدند و مسلمانان باید تنگه را حفظ کنند. من دنبال تنگهای بودم که باید حفظش میکردم. همان جا تصمیم گرفت. «خودم را جمع و جور کردم. اشکهایم را پاک کردم. بغضم را قورت دادم و غمم را تبدیل به خشم انتقام کردم و بلند شدم.»
فروغ که قبلاً به عنوان مشاور در مرکز مشاورهای مشغول بود. میگوید: «ما قبلاً مشاوره رایگان جنگ داشتیم. موقع جنگ ۱۲ روزه و اتفاقات دیماه، مرکز ما طرح مشاوره رایگان میگذاشت تا هرکس آسیب روحی و روانی دیده، تماس بگیرد و با ما صحبت کند.»
همان لحظه تصمیم گرفت به مدیر مرکز بگوید طرح را دوباره راه بیندازند. «حتماً افراد زیادی خواهند بود که به مشاوره نیاز داشته باشند و من بتوانم به آنها کمک کنم.»، اما از همه مهمتر، به یک چیز دیگر رسید: «باید حواسم بیشتر از قبل به بچهها، همسرم و همسایهها باشد. باید امید بدهم و تبیین کنم. بگویم این جنگ، جنگ تمدنی است. ما داریم در مسیر یک حرکت تمدنی قدم میزنیم. باید ته دلمان خوشحال باشیم که خدا نابودی اسرائیل را به دست ما سپرده و ما باید انجامش بدهیم.»
همینطور که داشت اینها را مرور میکرد، همسایه در زد. فروغ تعریف میکند: «گفتند ما در خانه ترسیدیم. همسرم میخواستند میدان انقلاب بروند و فقط به ذهنمان رسید به خانه شما بیاییم.» فروغ استقبال کرد. «رختخواب پهن کردم تا بچههایشان بخوابند. با دوستم شروع کردیم به صحبت کردن. کمی هم با هم گریه کردیم.»
کمکم بچهها بیدار شدند. فروغ میگوید: «دیگر جلو آنها چیزی نگفتیم. صبحانهشان را آماده کردیم، اما آنها متوجه چهره غمزده ما شدند. با این حال آنها را مشغول بازی کردم. اجازه دادم با بالش و پتوها بازی کنند تا خیلی به حال و احوال و صحبتهای ما توجه نکنند.»
{$sepehr_key_205363}
همسرهایشان برگشتند. بعدازظهر خبر رسید: «سردر دانشگاه شریف تجمع است. افراد جمع شدند. خیلی تأکید میشد که خیابانها را ترک نکنید، خط مقدم ما آنجاست.»
فروغ هم تمام ملزومات تا صبح در خیابان بودن با بچهها را جمع میکند و همراه خانواده و اهالی مجتمع به تجمع میرود. رفتند سردر دانشگاه. «بعد از اقامه نماز مغرب، یک افطار ساده خوردیم. بعدش دعای توسل خواندیم. سپس یک سخنرانی از رهبر پخش کردند. حاج آقا قاسمیان آمدند و سخنرانی کردند. یک صحبت انگیزهبخش. همه صحبتشان این بود که مردم خیابان را ترک نکنید.» و آنها در اولین شب تجمعات، تا ۳ صبح در خیابانها بودند و پرچم ایران را برافراشته نگاه داشتند.
کمکم مجتمع خلوتتر میشد. «یک پیام آمده بود که تهران را خالی کنید. اما حقیقتاً ما این عقیده را داشتیم که تهران خط مقدم است و نباید آن را خالی بگذاریم. چراغ خانه ما در این شرایط باید روشن باشد، مگر اینکه از رسانه ملی بگویند تهران را خالی بگذارید. ولی خب تعدادی بودند که به آن پیام توجه کردند و مجتمع کمکم خالی شد. اما فروغ و چند خانواده دیگر ماندند. «چند نفر میترسیدند. حدود ۱۰ تا بچه هم بین مان حضور داشت. تصمیم گرفتیم چند مدتی برویم در حسینیه مجتمع -همان کانکس ۷۰ متری- زندگی کنیم.
فروغ از آن روزها میگوید: «آنجا پناه احساسات متفاوت هم بودیم. بدون اینکه قضاوت کنیم و سرزنش کنیم، سعی کردیم حرفهای همدیگر را بشنویم. به سوالات و شبهاتی که برایمان ایجاد میشد، در حد توان جواب بدهیم. سعی کردیم حواسمان به حال خوب بچهها باشد. آن زمانهایی که مادر بچهای حال و حوصله بچهاش را نداشت، ما بتوانیم حالِ آن بچه را خوب نگه داریم. بازیهای دستهجمعی کنیم. یک پدری سریع خوراکی بخرد تا اثرات حس منفی که از شنیدن صدای بمب دارد، تخلیه شود.»
شبها با هم به تجمعات میرفتند. «همراهی که با هم داشتیم، از حس ناامیدی و خستگی جلوگیری میکرد. زمانهایی در طول روز با هم دعا و قرآن میخواندیم و معنویتمان را تقویت میکردیم.»
یک روزهایی هم برای نمازگزاران مسجد محلهشان، ۲۰۰ لقمه افطاری آماده کردند. برای افراد ایست بازرسی شام درست کردند و تقدیمشان کردند. فروغ میگوید: «هر شب یک خانواده بانی افطاری میشد. سحرها هم برای خانوادههایی که در حسینیه بودند، سحری درست میکردیم و با هم میخوردیم.»
{$sepehr_key_205364}
فروغ از شبی میگوید که هنوز برایش تازه است. «یک شب خواستیم بخوابیم. بچهها آماده خواب بودند که یک صدای انفجار نزدیک خانهمان آمد. محمدعلی ۷ ساله که بیشتر متوجه اتفاقات اطراف میشود، ترسید و گریه کرد.»
فروغ کنارش نشست. دستانش را گرفت. دست دیگرش را داد دست مهدی ۵ ساله. همسرش هم به جمع پیوست. «چهارتایی دستان همدیگر را گرفتیم. اجازه دادیم چند دقیقهای محمدعلی گریه کند و از نگرانیهایش بگوید.»
به او گفت: «مامان هم یک وقتایی از یک چیزهایی میترسد. صدای بلند برای خیلی از افراد ترسناکه. ما هم یک وقتایی نگران میشیم.» محمدعلی تعجب کرد. فروغ میگوید: «انگار عذاب وجدان داشت که ترسیده. فکر میکرد خیلی ضعیف شده و خودش را سرزنش میکرد. با این حرفم یکم آرام شد.»
مهدی، اما سوال دیگری داشت. از بهشت و جهنم پرسید. فروغ جواب داد: «ما که امیرالمؤمنین را دوست داریم و قرآن میخوانیم. شبها با اینکه سرده، میرویم راهپیمایی. ما آخرش میرویم بهشت. آنجا هیچکس درد ندارد. همه خوشحال هستند. کسی عصبانی نیست. کسی بقیه را اذیت نمیکند.»
محمدعلی، اما باز هم نگران بود. فروغ میگوید: «گفت ما ضعیفتر از اسرائیلیها هستیم. من هم گفتم ما خیبرشکن داریم. ما امیرالمؤمنین را داریم که به کمک ما میآید. علی مولا اینقدر قوی هست که توانسته یک در بزرگ که خیلی سنگین بوده را با دستانش بلند کند.»
کمکم صورت محمدعلی آرامتر شد. گریهاش بند آمد. فروغ به همسرش اشاره کرد. «یک خوراکی خوشمزه آورد. سعی کردیم یکم بخندیم و خوراکی بخوریم. بچهها دوباره آماده خواب شدند. من برایشان سوره فتح خواندم و خوابیدند.»
فروغ که خودش کارشناس تربیتی است، در خلال روایتش نکاتی را هم برای مادرهایی که شاید این متن را میخوانند، گفت: «در زمان جنگ، ممکن است کودکان از صداهای انفجار یا شلیک یا لرزش ساختمان بترسند و نگران بشوند. خوب است والدین نقش آرامشدهنده داشته باشند. به جای اینکه او را سرزنش کنیم که نترس، چیزی نیست، یا بگوییم تو بزرگی، مگر مردها میترسند؟.»
او تأکید میکند: «خوب است قبل از اینکه قضاوت کنیم و احساسش را سرزنش کنیم، اجازه بدهیم از احساساتش حرف بزند و چند دقیقهای گریه کند. بهش اطمینان بدهیم که کنارش هستیم. بگوییم طبیعی است آدمها از یک چیزهایی بترسند. صداهای بلندی که یکدفعه شنیده میشود، برای خیلی از افراد اذیتکننده است و ما هم گاهی این تجربه را داریم.»
یک شب دیگر، ماجرا فرق داشت. محمدعلی پرسیده بود: «مامان، چه اتفاقی میافته؟ ما نابود میشیم؟» فروغ جواب داده بود: «ما خیلی قوی هستیم. آخرِ آخرش ما پیروز میشیم. ما خیلی قوی میشیم و حتی میتونیم خیلی بیشتر به بقیه کشورهایی که این مدت اذیت شدن، کمک کنیم.»
محمدعلی که آرامتر شد، فروغ سوالی از او پرسید: «راستی، تو دوست داری وقتی ما پیروز شدیم چطوری به بقیه کمک کنی؟ به نظرت داداشها چطور میشن؟» محمدعلی گفت: «من دوست دارم یک فوتبالیست قوی بشم که برم با بچههاشون بازی کنم و فوتبال یاد بدم. یا مهندس هوافضا بشم مثل بابا و موشک درست کنم.»
فروغ میگوید: «آفرین گفتم. چقدر خوب. چه فکرهای خوبی داری. اسم موشک تو چی میذاری؟» کمکم فضا به سمت شوخی و خنده پیش رفت. فروغ گفت: «موافقید با هم پفک بخوریم؟» و با خوشحالی خوراکی خوردند.
او درباره این روش هم توضیح میدهد: «ممکن است کودکان نگران آینده باشند و بگویند چه اتفاقی قرار است برای ما بیفتد. ما به عنوان والدین خوب است به آنها اطمینان بدهیم که پیروزی نهایی برای ماست. با رویاپردازی و رویاسازی، به آنها آرامش و حس امید و توانمندی بیشتری انتقال بدهیم. شدت سختی و تلخی لحظه، با این حرفها کاهش پیدا میکند.»
یکی از کارهای قشنگ فروغ در آن روزها، بازی خانهسازی بود. میگوید: «به بچهها گفتم بیایید با هم یک بازی کنیم. گفتم خانه بازی که قبلاً بازی کردیم. بچهها ذوق زده شدند. چادر را گرفتیم و وصل کردیم.
بعد از اینکه خانه چادری آماده شد، مجتبی ۷ ساله پرسید: «حالا چی بذاریم داخلش؟» فروغ گفت: «هرکسی برود یک اسباببازی کوچولو که دوست دارد بیاورد. بازی فکری و دفتر و مداد رنگی و کتاب رنگآمیزی و چسب و قیچی هم بیاورید.» خودش هم یک برگه بزرگ و خودکار رنگی و خوراکی مقوی و خشک آورد.
بعد به بچهها گفت: «حالا بیایید برای خانمان اسم بگذاریم و یکسری قانون بنویسیم.» علی ۵ ساله گفت: «اسمش را بگذاریم ما چند تا.» مهدی ۳ ساله گفت: «مامان و داداشها.»، اما مجتبی که بزرگتر بود، گفت: «حدیث کسا. مثل آن قصهای که قبلاً گفتی. ما الان همهمان آمدیم زیر این پارچه.» فروغ میگوید: «همه خندیدیم.» خودش پیشنهاد داد: «بگذاریم خونه قویها؟» بچهها فریاد زدند: «آره، خونه قویها»
فروغ به آنها گفت: «بچهها، اینجا بشه جایی که هر وقت ناراحت بودیم یا ترسیدیم یا حتی خوشحال بودیم، بیاییم اینجا و کنار هم باشیم. اینجا کسی را اذیت نمیکنیم و حواسمان به همدیگر است. سعی میکنیم کنار هم باشیم و بهمان خوش بگذرد و بیشتر با هم بازی کنیم. هر روز میآییم چند ساعتی اینجا هستیم.»
مدتی بود که فروغ با همسایههایش برای رزمندههای ایست بازرسی غذا آماده میکردند. یک شب علی پرسید: «مامان، فردا برای رزمندهها چی میپزید؟» فروغ تعریف میکند: «فکرش را نمیکردم این کارمان برایش پررنگ باشد. جز اینکه فرصتی است برای اینکه با دوستش بازی کند.»
به علی گفت: «قرار است فردا عدس پلو بپزیم. راستی علی جان، دوست داری یک کاری ویژه خودت انجام بدهی؟» چشمانش برق زد. فروغ گفت: «ما غذا درست میکنیم و بدنشان قوی میشود. ولی تو میتوانی یک کاری بکنی که قلبشان قوی بشود. تو که الان باسواد شدی و نقاشیهای خوبی میکشی، میتوانی برایشان در برگههای کوچک یک جمله بنویسی یا نقاشی بکشی. رزمندهها میبینند و خیلی خوشحال میشوند و قویتر میشوند و با دشمن بیشتر میجنگند.»
علی پرسید: «واقعاً از این کار خوشحال میشوند؟» فروغ گفت: «بله. چون آنها بچهها را خیلی دوست دارند و از همه بیشتر دارند تلاش میکنند که بچهها آسیب نبینند.»
فردا علی ۲۰ کارت نقاشی و نوشته درست کرد: «خدا آمریکا را نابود خواهد کرد»، «بجنگید تا پیروز بشویم»، «خدا قوت رزمنده»، «رزمنده انقلابی تشکر» و...
فروغ درباره این روش هم صحبت میکند: «خوب است کودکان در اتفاقات جنگ و بحران، یک عنصر فعال و تأثیرگذار باشند، نه قربانی و منفعل. آنها میتوانند یاوران کوچک جبهه مقاومت باشند. با سپردن مأموریتهای کوچک و خوشایند به آنها نقش فعال بدهیم. این تلاشها هم به تجربهاندوزی آنها کمک میکند، هم به رشد شخصیت و اعتماد به نفسشان.»
{$sepehr_key_205365}