شنا در غم | سرگردان میان مدرسه و قبرستان و نفس کشیدن در هوای هرمز

شهرآرانیوز، امروز قرار نبود بنویسم، می‌خواستم در شرجی میناب حل شوم، می‌خواستم بگذارم غم ته‌نشین شود.

یکی از دوستان پیام داد دریا نرفتید؟ گفتم ما هنوز میان مدرسه شجره طیبه و گلزار دانش‌آموزان شهید شناوریم.

گفت: چه شنای غم‌انگیزی.

گفتم: شنا در غم!

در مجموع در این دو روز ۴ بار مدرسه و گلزار را رفته‌ایم و برگشته‌ایم و بیش از ۱۰ ساعت را در این دو مکان گذرانده‌ایم. گلزار هیچ زمانی خالی نبوده است، یا پدری دور از قبر‌ها ایستاده و شانه‌اش می‌لرزد، یا مادری قبر عزیزش را می‌شوید، همه این‌جا با سنگ‌قبر‌ها شبیه بخشی از خانه‌شان رفتار می‌کنند. انگار خاطرات بالا آمده‌اند، انگار غصه مجال جولان گرفته است.

شنا در غم | سرگردان میان مدرسه و قبرستان و نفس کشیدن در هوای هرمز

قلعه میناب - هزاره‌یکم پیش از میلاد

حرف‌هایی از توی گور

دیروز با مهدی یکی از کسانی که وظیفه‌اش تلقین بچه‌های مدرسه هنگام خاکسپاری بوده، حرف زدیم، خودش روضه مجسم بود، حرف‌هایش تکان‌دهنده بود!

چیزی را در گودی قبر‌ها دیده بود که نمی‌دانم گفتنش درست است یا نه؟ نمی‌دانم آیا باید اینها را بدانیم یا نه؟

مثلا باید بدانیم که وقتی آن پایین بوده است و دنبال محرمی برای تلقین می‌گشته مردی که همسرش شهید بوده است پایین می‌رود و بعد در قبر بعدی دوباره همان مرد کنار مهدی در قبر است، از او می‌پرسد چرا دوباره آمدی پایین؟ می‌گوید دخترم هم شهید شده است. مهدی این‌جا بغض کرد و گفت: واقعا نمی‌دانستم چه بگویم به مردی که هم‌زمان خودش به قبر همسر و دخترش آمده است.

مهدی هنوز ۳۰ سالش نشده و من فکر کردم که او با چیز‌هایی که دیده است بعید است که افسردگی ۳۰ سالگی را درک کند، او راوی جایی است که کمتر آدمی در شب و روز سنگین میناب تجربه‌اش کرده. دوباره نفس می‌گیریم و مهدی شروع می‌کند و انگار غم روی لهجه مینابی خوب آکسان می‌گیرد: «می‌دانی یکی از قبر‌ها وقتی به پدری گفتم پای جنازه کدام طرف است، گفت: میت پا ندارد.»

آه آه آه از این تذکره اندوه که از گور‌های بچه‌های میناب بیرون می‌زند، آه از این روضه‌های مظلوم، آه از این پسر و دخترانی که با هزار نقشه برای شیطنت زیر خاک تفتیده میناب آرام گرفته‌اند.

مهدی حرف می‌زند و از آن روز‌ها می‌گوید، از عجله‌ای که برای خاکسپاری بود، از چند روزی که همه‌چیز در گلزار شهدا روی دور تند بود، باران سیل‌آسایی که باریده و نفوذ کرده به قبر‌هایی که تازه کمی آرام گرفته بوده و باز باران خرابشان کرده و خانواده‌های داغدار را کشانده تا مانع نفوذ آب شوند. از استخوان‌هایی که خاک شدند، از جنازه‌هایی که سر نداشتند و دستان کوچکی که از تن جدا افتاده بودند.

در میناب روایت بسیار است، خیلی از خانواده‌ها خسته‌اند و حوصله ندارند که کاملا حق دارند، آدم سوگوار می‌خواهد دورش خلوت باشد.

شنا در غم | سرگردان میان مدرسه و قبرستان و نفس کشیدن در هوای هرمز

یک توصیف گیج از لحظه برخورد موشک اول به مدرسه میناب

دیروز در حیاط مدرسه با یکی از دانش‌آموزان مدرسه رو‌به‌رو شدیم، دانش‌آموزی که وقتی موشک اول می‌خورد به مدرسه آنجا بوده، توصیفش از لحظه برخورد از واقعه توصیفی گیج و گم بود، انگار هنوز صدا و موج موشک توی گوشش مانده است. با هم از ساعت مچی‌اش، رنگ مورد علاقه‌اش، گوشه و کنار مدرسه و درسی که قبل از خراب شدن مدرسه می‌خواندند، حرف زدیم. وسط گفت‌و‌گو فهمیدم که برادر کوچکترش در حمله به مدرسه شهید شده است! چیزی نمی‌پرسم، خودش می‌گوید: به حرفم گوش نداد وگرنه زنده می‌ماند!

{$sepehr_key_205549}

او برای اولین‌بار بعد از حمله به مدرسه آمده بود، شاید بهتش از حجم خرابی بود.

افتاده‌ام روی دور تکرار، هوای سوگ گرفتارم کرده، نمی‌دانم شاید این خاصیت شهر و واقعه‌ای است که در آن زیست می‌کنم، یا خاصیت سوگ است. یاد از دست داده می‌افتی و بعد بغض می‌کنی و بعد دوباره این چرخه بار‌ها تکرار می‌شود.

از دیشب دوستان و آشنایان پیام می‌دهند که برگردید، انگار دوباره فاصله میز مذاکره و جنگ کم شده، میانجی‌ها خسته شده‌اند و باز قرار است که روز‌های دیگری به چهل روز اضافه شود.

شنا در غم | سرگردان میان مدرسه و قبرستان و نفس کشیدن در هوای هرمز

دویدن سمت مرگ!

ما کمی برنامه‌امان تغییر کرده، ناگهان قرار می‌شود سری به جزیره هرمز بزنیم! جزیره‌ای که تا همین چندوقت پیش هنگ‌درام و خاک قرمزش برند بود و حالا تنگه حوالی‌اش بدل شده به بحث و سرتیتر خبرها!

‌نمی‌دانم چرا نمی‌ترسم از رفتن! از شجاعت نیست، از کم‌عقلی است؟ ماجراجویی؟ مثل همان لحظاتی که برای کاری مجبورم صبح زود از خواب بیدار می‌شوم و از خودم می‌پرسم من دقیقا این‌جا چه غلطی می‌کنم؟ حالا هم ردیف آخر صندلی شناوری نشسته‌ام که مسافر زیادی ندارد! هنوز به خانواده نگفته‌ام که هرمز می‌روم، تا می‌خواستم بگویم پسرم بامداد پیامی جعلی برایم فرستاد:" خطر بالای درگیری در تنگه هرمز" و بعد با خنده گفت: هرمز نرو و گفتم باشه.

یعنی چیز دیگری نباید می‌گفتم! بگذار او ۱۶۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر خیالش راحت باشد. فیلم‌بردار تپل‌مان ویدیویی بامزه از خودش ضبط کرده که نشانم می‌دهد. می‌خواهد نوعی مرگ‌آگاهی داشته باشد که اگر کسی به گوشی‌اش رسید ببیند که او سمت خطر بوده است!

دیر می‌رسیم با اسکله و می‌دویم، ۹ سال پیش هم همین مسیر را با همین چمدان دویدم تا به کشتی آخر برسم این‌بار، اما وسط دویدن به رضا می‌گویم: آدم عجیب است، سمت مرگ می‌دود! مگر جز این است که ما هر روز که از خواب بیدار می‌شویم گامی تازه به سمت آخرش برمی‌داریم؟

چشم می‌چرخانیم روی خلیج فارس کشتی‌ها را می‌بینیم که خرامان می‌رود و چندتایی هم طوری ایستاده‌اند که انگار اگر لنگر بکشند آب دریا خالی می‌شود.

شنا در غم | سرگردان میان مدرسه و قبرستان و نفس کشیدن در هوای هرمز

هرمز به جنگ دهن کجی می‌کند‌

می‌رسیم هرمز، خلوت است، کلی مسافر منتظر هستند که برگردند بندر و به ما نگاهی عاقل‌اندر سفیه می‌اندازند!

جزیره خالی است، خبری از موتور‌های ۳چرخ نیست، خبری از صف نیست، می‌رویم به محل اسکان و شهروز مدیر بومگردی که تمام این چندماه اینجا مانده است، به استقبال‌مان می‌آید. چندتایی از بچه‌های همسایه بومگردی مریم که این روز‌ها زیاد مسافر ندیده‌اند، سریع با ما طرح رفاقت می‌ریزند و تا به خودمان می‌آییم وسط زمین چمن مصنوعی داریم از تیم ۴نفره‌اشان می‌بازیم!

موقع خداحافظی با بچه‌ها حرف جنگ می‌شود و چندتا فحش هرمزی خوب و چارواداری به ترامپ می‌دهند.

خیس عرق از شرجی برمی‌گردیم، از گریه میناب تا رهایی فوتبال در زمین چمن هرمز سهم امروزمان بود از سفر به حوالی تنگه‌ای که نامش زبانزد جهان شده است و ترامپ همین ساعتی پیش باز از وضعیتش شاکی شده است.

اما هرمز با همین بچه‌هایی که فوتبال بازی کردیم، با دختران موتورسوارش و کافه‌هایی که نصفه‌ونیمه باز هستند به دهان باز جنگ دهان‌کجی می‌کنند.