جان ناقابل ما، نذر نگاه توست

چندوقتی است دلم هوای حرم کرده است. هوای آن گنبد طلایی که انگار تمام نور عالم را در خودش جمع کرده است و به زمین می‌تاباند. هوای آن صحن‌وسرایی که هر گوشه‌اش، قصه‌ای دارد؛ قصه اشک، قصه امید، قصه رسیدن. اما راستش را بخواهید، این‌بار دلم نه برای حرم که برای خود آقا تنگ شده بود. برای خود آن قلب رئوفی که از مشهد، از دور، از همین‌جا که نشسته‌ام، قلبمان را گرم می‌کند.

بگذارید ساده بگویم؛ امام‌رضا (ع) فقط یک امام معصوم نیستند؛ برای خیلی از ما، آقا یک همراه همیشگی‌اند؛ یک دوست صمیمی که همیشه هست، حتی وقتی تنهاییم. همان که وقتی دلت می‌گیرد، ناخودآگاه اسمش را صدا می‌زنی و انگار یک نسیم ملایم، غبار غم را از روی دلت می‌زداید.

«یا ضامن آهو گفتنمان» از سر عادت نیست؛ فریاد دلی است که دردمند است و به‌دنبال پناه. آهویی که از ترس صیاد، به دامان آن حضرت پناه می‌برد، نمادی از همه ماست که در هیاهوی دنیا، گاهی از ترس گناه، گاهی از سختی روزگار، به دامان پرمهر ایشان پناه می‌آوریم و چه خوب که این پناهگاه، همیشه باز است.

یادم می‌آید بچگی‌هایم، مادرم همیشه می‌گفت: «امام‌رضا غریبه نیست، پسر پیغمبر (ص) است، اما غریب افتاده در این دیار. دلش پر از مهربانی است. برایش صلوات بفرست.» همان وقت‌ها بود که نام «غریب‌الغربا» در گوشم طنین انداخت. چطور می‌شود کسی که این همه عاشق دارد، غریب باشد؟

مگر نه اینکه عشق، غریبی را از بین می‌برد؟ شاید منظور، غربت تنهایی اوست درمیان مردمی که گاهی او را فراموش می‌کنند یا شاید منظور، غربت مظلومیت اوست درمیان هیاهوی دنیا. اما مگر نه اینکه همین عشق ما، همین توسل‌هایمان، همان تسلی است برای غربت ایشان؟

عشق به امام‌رضا (ع) فقط در زیارت خلاصه نمی‌شود؛ عشق او در مهربانی‌اش نسبت‌به مریدانش، تجلی پیدا می‌کند؛ همان مهربانی‌ای که باعث شده است لقب «رئوف» را برایش انتخاب کنند. رئوف یعنی کسی که دلش برای بندگان خدا و مریدانش می‌سوزد، کسی که با کوچک‌ترین تلنگری، گره از کارمان باز می‌کند. گویی خود خداوند، مهربانی‌اش را در وجود مقدس ایشان به ودیعه گذاشته است.

چقدر از ما به‌واسطه همین رأفت، هدایت شده‌ایم؟ چقدر گناهکار با عنایت ایشان، مسیرشان را عوض کرده‌اند؟ چقدر از ناامیدان، با توسل به ایشان، دوباره امید یافته‌اند؟ این همان چیزی است که قلب‌ها را درگیر می‌کند. این همان احساس نزدیکی است که باعث می‌شود حتی اگر کیلومتر‌ها دور باشیم، خودمان را در حرم ایشان احساس کنیم. انگار که روحمان پرواز کرده و به رواق‌های نورانی‌اش رسیده است.

در دل صحن آزادی، کنار پنجره فولاد یا حتی در شلوغی صحن انقلاب، همه یکی هستیم؛ بندگانی کوچک، در پناه امامی بزرگ. بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم شاید دلیل این همه علاقه ما به امام‌رضا (ع)، همین حس «ناامیدی» است که ایشان، آن را برطرف می‌کنند.

{$sepehr_key_206317}

ما انسان‌ها، در طول زندگی، بارهاوبار‌ها دچار ناامیدی می‌شویم؛ ناامید از رسیدن به آرزوها، ناامید از بخشیده شدن گناهان، ناامید از سختی‌های زندگی. اما وقتی نام امام‌رضا (ع) را می‌شنویم، انگار نوری از امید در دلمان روشن می‌شود. می‌دانیم که ایشان، با آن قلب رئوفشان، هیچ‌گاه ما را ناامید رها نمی‌کنند. شاید بهترین راه برای درک رأفت ایشان، همین یادآوری مداوم باشد. 

یادآوری اینکه هر وقت احساس تنهایی کردیم، هر وقت گرفتار مشکلی شدیم، هر وقت خواستیم به خدا نزدیک شویم، راهی هست؛ راهی به‌سوی مشهد، به‌سوی آن امام غریب که مهربان‌تر از هر کسی است. راهی به‌سوی حرم، به‌سوی پنجره فولاد، به‌سوی صحن‌وسرایی که همیشه پذیرای ماست. 

این یادداشت، یک تحلیل تاریخی نیست، یک کلام مذهبی خشک و رسمی هم نیست؛ فقط حرف دل است؛ حرف دل کسی که در اوج دلتنگی، نام «رضا» را بر زبان می‌آورد و احساس می‌کند سبک‌تر شده است؛ حرف دل کسی که می‌داند در این دنیای پرهیاهو، یک نفر هست که همیشه هوایمان را دارد. یک نفر که «ضامن آهو» است و برای آهوی گم‌گشته، جان فدا می‌کند، پس آقاجان! سلام؛ سلام بر تو که غریبانه آمدی و قلب‌ها را با رأفتت، میهمان کردی. سلام بر تو که پناهگاه امن همه ما هستی! باشد که لایق شفاعت و مهربانی‌ات باشیم.