به گزارش شهرآرانیوز، خبر آمد مشهدالرضا (ع) میهمانان عزیزی دارد که بیش از ۵۰ روز است داغی سنگین بر دل آنها و یک ملت نشسته است؛ داغی که به قول همه پدر و مادرهای مینابی سرد نمیشود و چند روزی به دعوت مجموعه آستان قدس رضوی به پابوس امام رضا (ع) آمدهاند تا دیدن طلایی گنبد امید دلها، مرهمی بر دلهای زخمی و غم دیدهشان باشد. هر کدام قاب عکسی از عزیزان بهشتیشان در دست و دنیایی از خاطره در حافظه دارند تا نایبالزیاره آنان در بهشت خورشید هشتم باشند و از طرف او «السلام علیک یا علیبن موسیالرضا (ع)» بگویند.
آمدهاند از سلطان سریر ارتضاء بخواهند اجازه ندهد ذرهای از خاک ایران به دست اجنبی بیفتد و خون شهدای کوچکشان پامال نشود و ایران امام رضا سربلندتر از همیشه مسیر پیشرفت و قوی شدنش را ادامه بدهد. گفتوگو و صحبت با بازماندههای فرشتههای کوچکی که آسمانی شدهاند برای ما هم سخت بود، اما دل را به دریا زدیم و در آخرین روز حضورشان در مشهد به باغ خاتون که از سوی بنیاد کرامت رضوی برنامهای برای خانوادهها تدارک دیده بودند رفتیم و سعی کردیم به اندازه وسعمان دقایقی با برخی از خانوادههای ۱۶۸ گل پرپر شده مینابی هم کلام شویم و حال و هوای این روزهایشان را برایمان توصیف کنند تا یاد جگرگوشههایشان در خاطرهها بماند.

یک گوشه باغ خاتون نشسته بود و داشت قاب عکسی که روبرویش گذاشته بود را مثل کسی که روبرویش نشسته نوازش میکرد. پا پیش گذاشتم و سلام کردم. با همان خونگرمی معروف جنوبیها اجازه داد کنارش بنشینم و از اینکه خلوتش را به هم زدم نه تنها ناراحت نشد بلکه استقبال کرد که میخواهیم چند کلامی درباره پسر شهیدش، احسان سالمینیا صحبت کنیم. مادر احسان که تنها ۲۸ سال دارد میگوید «احسان بچه اولم بود و همین یک پسر را داشتم. وقتی وارد حرم شدم و چشمم به گنبد افتاد دلم شکست. به امام رضا (ع) گفتم آقاجان! من احسان را با التماس از خودت گرفتم ولی با این حال باز هم خدا را شکر میکنم که به راه راست رفت و عاقبت بخیر شد.»
زیارت امام رضا (ع) و همراهی مادرهایی که با مادر احسان همدرد بودند در آرامش او تاثیر داشت، اما خودش میگوید «این اولین زیارت بعد از شهادت تنها پسرم بود، اما دلتنگیام همیشه هست. توی خلوت، توی زیارت و هر نمازم فقط به خودش میگویم دلم برات تنگ شده، دعا کن مامانی زودتر بیاد پیشت.»
با شنیدن این جمله دهانم یخ میزند، اما تلاش میکنم مکالمهمان را به سمت امید ببرم. میگویم: شما هنوز خیلی جوانید. نمیخواهید به فرزند بعدی فکر کنید که جوابش ما را خوشحال میکند وقتی میگوید «تو راهی دارم.» پرسیدم اسمش را میخواهید احسان بگذارید که باز هم جوابش آتش به دل میزد «من وقتی باردار بودم احسان زنده بود. خودش اسمش را انتخاب کرد و گفت کاکایی حسین، به اسم من میآید. هرچند خیلیها گفتند اسمش را احسان بگذارم، اما من اگر صدتا پسر دیگر هم داشته باشم احسان جای خودش را دارد. احسان همیشه هست و برای من زنده است و با او حرف میزنم.»

در میان جمعیت به سراغ خانمی میرویم که عکس دو شهید را در دستانش دارد. او مادربزرگ دخترکی معصوم است که در حمله جنایتبار موشکهای نفرین شدگان اهل زمین، نوه و دامادش را از دست داده است. عصمت حاتمی مادربزرگ سُنار سالاری است و از سفرش به مشهد میگوید: این سفر، خیلی خوب بود و دلم تا حدی آرام گرفت، اما جای خالی سنار و دامادم، خالی است، چون دو سال بود که سنار دائم از ما میخواست او را حرم ببریم، اما قسمت نشد و حالا جایشان خیلی در این زیارت خالی است.
برای این مادربزرگ داغدیده، سنار رنگ و بوی دیگری داشت و دارد و ادامه میدهد: سنار دختر خیلی خاصی بود. پدرش او را خیلی دوست داشت و همیشه میگفت من هیچ وقت نمیخواهم از سنار جدا شوم و آخر هم با هم شهید شدند و از این دنیا رفتند.

کنار مادربزرگ سنار، چند دختر نوجوان هم ایستادهاند و دارند به گفتگوی ما گوش میدهند. یکی از آنها دخترخاله سنار است که ۱۲ سال بیشتر ندارد، اما انگار توی همین چند روز، خیلی بزرگ شده است. با همان لهجه غلیظ جنوبیاش خودش را زهرا روتانی معرفی میکند. روتانی اسم یک روستا در میناب است. زهرا روز حادثه را برایمان اینطور تشریح میکند آن روز من خانه بودم و مدرسه نرفتم که یکهو سه صدای وحشتناک آمد. دیدیم دود از طرف مدرسه بلند شده، سریع با ماشین راه افتادیم سمت مدرسه. همه چیز خراب شده بود. من و دخترخاله دیگرم هی داد میزدیم سنار، ولی خبری از او نبود. با هم رفتیم بیمارستان و تا شب هر دفعه میگفتند سنار داخل آیسیو یا اتاق عمل یا فلان بخش است. ما بدو بدو میرفتیم تا ببینم زنده است، اما همان شب به ما گفتند ممکن است سنار شهید شده باشد.»
صحبت به اینجا که میرسد اشک امان نمیدهد. صدای هقهق ریزی از پشت سرم که دیگر اعضای خانواده سنار ایستادهاند میشنوم. میناب نیامده، میتوان روضه مجسم را در مشهد از زبان زهرای ۱۲ ساله شنید. او با چشمهای زیبایش که بارانی شده ادامه میدهد «گفتند عکس شهدا را به ما نشان میدهند تا شناسایی کنیم. سنار چهل و هشتمین عکسی بود که نشانمان دادند. قرار شد برویم برای شناسایی. من از روی النگوها و گوشوارههایش شناختم، اما شک داشتم که خودش باشد. به خالهام گفتم و او گفت خودش است.»
اشکهای زهرا بیشتر میشود وقتی از او میخواهم درباره جای خالی سنار در زیارتش به حرم بگوید «من و سنار مثل خواهر بودیم. الان که نیست حس تنهایی دارم و خیلی ناراحتم. دوست داشتم او هم کنار من توی حرم باشد و با هم زیارت برویم.»
گفتگوی ما با خانواده شهیده سُنار سالاری تمام میشود، اما برای ما سخت است بشنویم زهرای ۱۲ ساله توی زیارتش و درد دلهایش با امام رضا (ع) خواسته است هر چه زودتر او هم پیش دخترخالهاش برود.
کنار عصمت خانم و بقیه فامیل، مادر ۳۲ ساله سنار ایستاده است. خیلی توان حرف زدن ندارد و وقتی گفتگوی ما را با آنها میشنود با ملاحظاتی از او درباره دختر بزرگش میپرسیم؛ «همان روز حادثه، ساعت ۱۱ و ۸ دقیقه از مدرسه زنگ میزنند که تعطیل شده و بیایید دنبال دخترتان. با شوهرم حمید، تماس میگیرم. ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه خودش را به مدرسه میرساند که همان موقع موشک میزنند.»
مادر سنار زیارت امام رضا (ع) را تسکینی بر دردش میداند «همین که امام رضا (ع) ما را طلبیده یک دنیاست برایم، اما همیشه از خدا خواستم همه با هم شهید شویم و الان هم میخواهم خداوند شهادت را روزی من و دختر کوچکم کند تا ما هم پیش آنها باشیم.»

مادر و پدری کنار یکدیگر ایستادهاند و عکس متفاوتی در دست دارند. عکس یک خانم معلم که همراه فرزندش در حادثه بمباران مدرسه شجره طیبه کنار هم به شهادت رسیدند. علی سالاری، عکس دخترش شهیده ماندانا سالاری و نوهاش لیانا محمدی را در دست دارد و از میزبانی مشهدیها قدردانی میکند، اما با بغضی بر دل ادامه میدهد «همه چیز خیلی خوب بود توی این چند روز، اما آتش دلمان روز به روز شعلهورتر میشود و داغمان ساعت به ساعت بیشتر.»
سالاری ادامه میدهد «حالا مشهد برای من هم خاطره تلخ است و هم شیرین. تلخ، چون هر سال ما با ماشین شخصی خودمان تابستانها مشهد میآمدیم و حالا که ما هستیم و آنها نیستند جایشان خیلی خالی است و شیرین، چون دختر و نوهام زیارت مشهد را دوست داشتند. حالا در غیاب آنها دارم میسوزم.»
این پدر دلسوخته از آخرین زیارتش به ما میگوید «وقتی حرم آمدم و چشمم به گنبد افتاد فقط از امام رضا (ع) خواستم به ما و همه مردم ایران یاری کند این دشمن را نابود کنیم. دشمنی که به حال بچه شیرخوار و طفلهای مدرسهای که سلاحی جز مداد و دفترشان نداشتند رحم نمیکند. خدایا اینها را نابود کن تا خیالمان راحت شود.»
میخواهیم خودش را معرفی کند. در میان جمع مادران و پدران مینابی، معرفیها هم متفاوت است. آنها خودشان را کنار زدهاند و خود را به اسم شهیدشان نسبت میدهند. مادر شهیده ماندانا سالاری و مامان جون لیانا محمدی یکی از این مادران است. او درباره دخترش ماندانا و نوه زیبا رویش میگوید: «ما رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم. ماندانا دختر ارشد و لیانا هم نوه ارشدم بود که رفتهاند و غبار سنگینی روی دوشم احساس میکنم. ماندانا دختری مودب، مهربان، با خدا و نجیب بود و اقعا لیاقت شهید شدن را داشت. همیشه میگفت من از شب اول قبر خیلی میترسم اگر مُردم مرا تنها نگذارید. حالا شهادت نصیبش شده و دیگر ترسی از شب اول قبر ندارد.»
مامانجون شهیده لیانا، سنش را موقع شهادت دقیق میداند «لیانا دقیقا هفت سال و ۹ ماه و ۹ روز داشت که شهید شد، اما همیشه بیشتر از سنش میفهمید. دوست داشت دکتر شود و توی مدرسه خانم دکتر محمدی صدایش میزدند.»
مادر شهیده ماندانا سالاری در آخرین کلامش به ما میگوید «وقتی چشمم به گنبد افتاد خیلی سخت بود؛ چون چند ماه پیش با ماندانا زیارت آمده بودیم. آن لحظه فقط از امام رضا (ع) خواستم صبر زینبی به ما بدهد و خون شهدایمان پایمال نشود.»
{$sepehr_key_206888}