پای صحبت میهمانان امام رضا (ع) که آتش جنگ، خانه‌شان را آوار کرد | مشهد مأمنی برای همه

به گزارش شهرآرانیوز؛ جنگ، بی‌پدرومادرترین واژه دنیاست؛ از آن لعنتی‌تر نداریم. عزیزترین‌ها را نشانه می‌گیرد، اما از آن‌طرف با مصادیق زیبایی گره خورده است: شجاعت، ایثار، شهادت، تبیین و... آتش جنگ تحمیلی سوم، هم آدم‌ها را به خاک‌وخون کشاند و هم روی خاطره‌ها غبار نشاند، اما مهم نیست؛ مهم این است که ما اینجا هستیم و کنارهم و باهم و به‌خاطر هم جانمان را می‌دهیم.

«مرهم» نام جریانی است کاملا مردمی. کار خدمتگزاران و خادمانش جفت‌وجور کردن بساط سفر خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ به مشهد است. زیارت حتی کوتاهش هم می‌تواند معجزه بزرگی برای روح باشد؛ شبیه همه آنهایی که خانه‌هایشان در جنگ تحمیلی اخیر آسیب دید و میهمان خراسانی‌ها شدند و سه روز متفاوت را در مشهد گذراندند.

هر قدم کوچک؛ مرهمی بزرگ

اصلا حرف از اینجا شروع شد که یک گروه هفتادودونفره در مشهد هستند و هتل و محل اقامتشان تا حرم مطهر امام هشتم (ع) فاصله‌ای ندارد. اسمش محل اقامت است؛ وگرنه بیشتر وقتشان را در حرم هستند.

سیدهاشم بحرالعلومی به‌نمایندگی از همه آنهایی حرف می‌زند که دستی در کار جفت‌وجور کردن برنامه‌ها دارند. می‌گوید: برای کمک به آسیب‌دیدگان روز‌های جنگ، همه، همه کار می‌کنند و همه هم خودشان را خادم آنها می‌دانند. جریان این پویش با زائران شهر تهران، شروع شد و امیدواریم خدا توانی بدهد بتوانیم میزبان خانواده‌هایی از شهر‌های جنگ‌زده دیگر هم باشیم.

او ادامه می‌دهد: در نخستین قدم، میزبان ۲۵۰نفر از شهروندان تهرانی بودیم و بعد هم ۲۰ نفر از خانواده‌های میناب. دست‌کم ۵، ۶ هزار آسیب‌دیده جنگ در تهران داریم و اگر خدا بخواهد، سراغ شهر‌های دیگر هم خواهیم رفت.

شعارشان را یک نفر دیگر از اعضای گروه تکرار می‌کند: «هر قدم کوچک ما، می‌تواند مرهم بزرگی باشد.» امیدواریم این حرکت، قوت قلب آنها باشد.

به‌موقع به هتل می‌رسیم؛ انتهای یکی از کوچه‌های خیابان امام‌رضا (ع). دارند برای رفتن به حرم مطهر آماده می‌شوند. جمعشان شبیه هم است. هر بار که می‌روند، اذن دخول می‌خوانند و اجازه ورود می‌گیرند. ریزریز جزئیات را رعایت می‌کنند. اعتقاد دارند برای داشتن یک زیارت معرفتی، رعایت جزئیات، واجب است.

پای صحبت میهمانان امام رضا (ع) که آتش جنگ، خانه‌شان را آوار کرد | مشهد مأمنی برای همه

دوباره می‌سازیم

دنیای ما آدم‌ها شبیه هم است با حس‌های مشترک؛ کمرنگ و پررنگ می‌شود. اما شباهت‌های زیادی دارد؛ اینکه همه ما دلمان می‌خواهد یک چهاردیواری به نام خانه داشته باشیم. هر وقت دلمان خواست، کلید را توی قفل در بچرخانیم. آن‌وقت نفس راحتی بکشیم، در را پشت‌سرمان قفل کنیم و ببندیم و خودمان را محکم پرت کنیم توی بغلش. خودمان باشیم و تقدیری که لحظه‌های تلخ و شیرین را سر راه زندگی‌مان می‌سازد.

فرقی نمی‌کند وسعت خانه‌ات تا کجا و چقدر است؛ خانه هرجور و از هر شکلش باشد، مایه آرامش است، حتی اگر مجلل و بزرگ نباشد و نم باران، گوشه سقفش را ریخته باشد؛ و حالا فکر کن آشوب یک جنگ ناخواسته و تحمیلی، روی سر یک دنیا خاطره، آوار شده باشد! از تولد و مرگ و سلام و وداع گرفته تا مراسم خواستگاری و عروسی و ولیمه، زیارت و حج و ...

الهام موسوی حال روحی خوبی ندارد. هنوز شوک‌زده از جریانی است که توی بیداری و به‌چشم دیده است. یک بخش از ماجرا را کوتاه و خلاصه تعریف می‌کند: «روبه‌رویمان سپاه محمد رسول‌ا... (ص) بود. احتمال خطر می‌رفت و قبلش گفته بودند خانه‌ها را تخلیه کنید. ما رفتیم منزل مادرم.»

از تعریف یک بخش بزرگ از ماجرا می‌گذرد تا می‌رسد به این قسمت: «از آن لحظه‌ای به یادم مانده است که با صدای مأمور به خودم آمدم. نزدیک خانه خودمان بودیم، اما خانه نه، یک چهاردیواری ویرانه. مأمور‌ها گفتند "هنوز خطر ریزش هست، نزدیک نشوید. ما مراقب همه‌چیز هستیم" و سعی کردند از آن منطقه دورمان کنند.

آن لحظه فکر کردم خودم تنها هستم. چشم چرخاندم، چقدر اطرافم شلوغ بود! یک نفر، دو نفر، چند نفر. همه آنهایی که مثل من حس مالکیتشان، خانه‌شان بود. خاطراتی که لابه‌لای آلبوم‌های عکسمان، خوابیده بود و حالا معلوم نبود کدام قسمتش داشت خاک می‌خورد. مطبخی که هر روز با چه ولع و اشتیاقی، تمیز و مرتبش می‌کردم و بعد دلم هوس چای می‌کرد. وای، شیشه گل‌های گلاب خشک‌شده‌ام کجا بود؟ دلم برای بهارنارنج‌های شیشه بلور روی کابینت، تنگ شده بود. برای نشستن جلوی تلویزیون و یک سینی چای دونفره که پای ثابت برنامه‌های هر عصرمان بود.»

خانم موسوی می‌گوید: خانه به عزیز آدم می‌ماند؛ ما برای چیدن آجربه‌آجرش، زحمت کشیده بودیم. چقدر برای انتخاب دروپنجره‌ها و رنگ و اندازه‌اش وقت گذاشته بودیم و حالا هیچ‌چیز نبود. رمق ایستادن نداشتم. زانوهایم خم شد و افتادم روی تلی از خاکی که یک روز جشن تولد بچه‌هایم را در آن گرفته بودم و سفره صبحانه و شام‌مان را زیر سقفش، پهن کرده بودیم؛ یعنی باید همه‌چیز را از نو شروع می‌کردیم؟ از سر خط؟ هضم این مسئله برای روز‌های اول سخت بود، اما کم‌کم کنار آمدیم. مطمئنم خانه را دوباره ازنو می‌سازیم و می‌دانم که امام‌رضا (ع) کمکمان می‌کند. از حضرت خواستیم کمکمان کند.

پای صحبت میهمانان امام رضا (ع) که آتش جنگ، خانه‌شان را آوار کرد | مشهد مأمنی برای همه

فدای سر انقلابمان!

روایت دوباره به همان روز‌های جنگ برمی‌گردد. دعوت من از آدم‌ها برای یک مکالمه چنددقیقه‌ای است که غالبا زمانش طولانی می‌شود. از همین نقطه شروع می‌کنم.

درست است که آتش‌بس اعلام کرده‌اند، اما هر روز که چشم باز می‌کند، یاد آن صبحی می‌افتد که هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودند. عادتشان بود ماه مبارک رمضان را کمی دیرتر بیدار می‌شدند. بین خواب و بیداری، یک بار انگار چیزی زمین را تکان داد؛ چیزی شبیه یک زلزله چندریشتری.

«نمی‌دانستم خوابم یا بیدار. حتی وقتی همسرم دست گذاشت روی شانه‌هایم و حالم را پرسید، فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم و بخشی از آن است.» اینها را مریم‌السادات جلالی تعریف می‌کند که خانوادگی آمده‌اند مشهد. خانواده که می‌گوید، یعنی یک جمع چهارنفره که یک نفر به‌تازگی به آنها اضافه شده است؛ آقاعلیرضا که هشت‌نه‌ساله به نظر می‌رسد و مهدیه‌خانم که تازه به جمع خانواده‌شان اضافه شده و روی پای بابا نشسته است، اصلا انگار عضوی از خانواده آنهاست.

مهدیه فرزندخوانده است. این را پدر یواشکی می‌گوید، طوری‌که مهدیه نفهمد. خانواده زرندی، بین آشوب جنگنده‌های دشمن بر سر شهرشان به فکر افتادند جمعشان را کامل‌تر کنند و حالا مهدیه کنارشان است و برای اولین‌بار سفر به مشهد را تجربه می‌کند. سفر قبلی خانواده زرندی، آبان پارسال بوده است.

پدر به گفتن همین اندازه قناعت می‌کند و مشغول بازی با دختر کوچکشان می‌شود که حسابی با بابا اُخت شده است. خانم جلالی حرف را پی می‌گیرد از همان روز حادثه: «اصلا نفهمیدم چه وقت از روز است. خودمان را جمع‌وجور کردیم و سراسیمه آمدیم خیابان. چه قیامتی بود! تنها چیزی که خاطرم هست، این است که یک عده آدم آن وسط بودند که هیچ‌کدام حالت عادی نداشتند و این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند.»

او ادامه می‌دهد: یک ستون بزرگ افتاده بود روی ماشینمان و یک مشت آهن مچاله پیش چشمم بود. در همین گیرودار و بگیروببند، یکی گفت «بیت رهبری» را زدند! خانه ما تا بیت مسافتی نداشت. اصلا خیالش را نمی‌کردم حضرت آقا در بیت باشند. آن لحظه اولین تصویر، آقا بود که آمد پیش چشمم و بعد هم علیرضا پسرم که مدرسه بود و نگرانم می‌کرد.

همه سرمایه‌مان به یک لحظه، نیست شده بود. گفتم فدای سر آقا... دنیا نباشد، آقا باشند و بعد هم دویدم سمت مدرسه علیرضا. چقدر مادر بی‌تاب مثل من یک‌دفعه ریخته بودند توی خیابان! می‌دویدند سمت مدرسه. از مادر، انتظاری جز این نمی‌رود، می‌رود؟ پرواز کردیم، راه رفتیم یا دویدیم؟ هیچ‌کدامشان به خاطرم نمانده است.

علیرضا را از همان دور دیدم. ترسیده بود. انگار دوباره متولد شده بود. گریه می‌کردیم. من، علیرضا و همه خانواده‌های حوالی... هق‌هق بچه‌ها توی آغوش مادرانشان، فروکش می‌کرد. یک عده از مادران افتاده بودند به خاک، و سجده شکر می‌گذاشتند. انگار بزرگ‌ترین غنیمت دنیا، دستشان آمده بود و دست توی دست فرزندشان، قلاب شده بود.

خانم جلالی صحبت را این‌طور پی می‌گیرد: «برگشتیم خانه؛ خانه، خانه نبود. نه اینکه فکر کنید همه‌چیز آوار شده باشد، نه. دیوار‌های پرترک و گچ‌های ریخته و پنجره‌های بدون شیشه و هوای سرد اسفند. خستگی چند روز خانه‌تکانی روی دوشم بود و حالا نه یک اتاق و نه دو اتاق، همه‌جا را گچ و آجر ریخته، گرفته بود.

دیگر جای ماندن نبود؛ تا روشن شدن تکلیف، رفتیم منزل یکی از اقوام. سحر همان شب، خبر شهادت آقا را دادند. دوباره همه‌چیز روی سرمان آوار شد. حالا باید چه می‌کردیم؟ باورم نمی‌شد. باید می‌رفتم بیت و به‌چشم می‌دیدم. اول صبحی راه افتادیم آن سمت، اما راه‌ها بسته بود.

خیلی‌ها مثل من تقلا داشتند وارد محوطه بشوند، اما نمی‌شد و توی چهره‌ها چیزی مشخص نبود. ترس بود، اندوه یا خشم و نفرت و بهت و ناباوری؟ جمعیت موج می‌زد. آدم‌ها بی‌آنکه همدیگر را بشناسند، در آغوش هم گریه می‌کردند؛ هزار خانه‌مان فدای یک تار موی رهبر! اما عید امسال آقا را نداشتیم.»

ادامه می‌دهد: از یک ماه قبل با همسرم برنامه‌ریزی کرده بودیم نوروز امسال را که مقارن با دو عید بود، بیاییم مشهد پابوسی امام‌رضا (ع). جنگ برنامه‌هایمان را به‌هم ریخت. خانه داشتیم، اما حضورمان برای میدان، لازم بود. ماندیم تهران، شهرمان، اما خسته و فرسوده. دلمان تاب نیاورد. زندگی کردن توی هتل، سخت بود، لازم بود حال‌وهوایی عوض کنیم. برای انتخاب سفر بین یکی از دو حرم حضرت معصومه (س) و امام‌رضا (ع) فکر می‌کردیم که یک‌دفعه با دعوت به مشهد غافلگیر شدیم و حالا اینجاییم.

پای صحبت میهمانان امام رضا (ع) که آتش جنگ، خانه‌شان را آوار کرد | مشهد مأمنی برای همه

این‌طور طلبیده شدیم

«طبیعی است که ترس هنوز توی وجودمان باشد.» توران عبداللهی این جمله را می‌گوید و برمی‌گردد به حوالی ظهر روز حادثه که خانه بوده و صدای انفجار را در حوالی خانه‌شان، در خیابان کارگرجنوبی، شنیده است.

او ادامه می‌دهد: هدف دشمن، چند ساختمان با ما فرق داشت. به‌ظاهر یک خانه معمولی بود که زدند، اما واقعیتش را نمی‌دانم. شاید مجموعه خاصی بوده یا نه. موج انفجارش، خانه‌های ما را هم گرفت و تخریب شد؛ البته نه به‌صورت کامل، اما خانه ما و برخی همسایه‌ها، قابلیت اسکان را نداشتند.

از آخرین سفرشان به مشهد، بیش از ۷ سال می‌گذرد. خانم عبداللهی یک عبارت به زبانش می‌آورد و حرف را تمام می‌کند: «این‌طور طلبیده شدیم.»

دشمن، نامردی را تمام کرد

فاطمه قدمگاهی خلاصه حرف می‌زند و خیلی حوصله کش دادن ماجرا را ندارد: «دشمن، غیرنظامی‌ها را هدف قرار داده است و از بعضی‌ها هم خانه‌شان را گرفته و هم جانشان را.» می‌گوید: بمب‌هایی که بر سر آدم‌های بی‌گناه ریختند، در حد سنگرشکن بود. دشمن، نامردی را تمام کرد. تازه داریم می‌فهمیم چه وحشتی زیر آسمان شهر غزه بوده است که بچه‌ها و مادرانشان، هر شب با صدای بمب می‌خوابیدند و بیدار می‌شدند.

{$sepehr_key_207986}

آبادش می‌کنیم

پس‌لرزه‌های آن اتفاق، محال است از ذهن مرتضی رئیسیان‌زاده برود. خانه‌شان افسریه است. خانه که می‌گوید، حالا تلی از خاک است؛ یک ساختمان چندطبقه با آن حجم از سیمان و گچ و میلگرد، تا شده و تا کف آسفالت خیابان، کش آورده است. آنها آن روز و آن ساعت در خانه نبودند و صحنه بعد از برگشتشان را باور نمی‌کنند؛ پیکر‌هایی که از زیر آوار بیرون می‌آمدند و همسایه‌های واحد کناری و بالایی همه شهید شدند.

همسرش مریم میرنژاد می‌گوید: ما دیگر آن خانه را نداریم. این چندوقت مدام خاطراتی را مرور می‌کنم که زیر آن سقف گذشت و بالش‌هایی که دختر‌ها روی‌هم می‌گذاشتند و می‌رفتند لب پنجره برای پدرشان دست تکان می‌دادند. بدوبدو‌ها و سروصدا کردن‌ها و...، اما برمی‌گردیم و دوباره آبادش می‌کنیم. ما همگی اینجا هستیم تا از حضرت ثامن‌الحجج (ع) بخواهیم دل‌های ما را امن و آرام کند تا دوباره زندگی کنیم. ما زندگی را از نو می‌سازیم.