معرفی کتاب «دیدار ارواح سرگردان در ماه کامل» | واسطه‌ای که میان دنیای زندگان و درگذشتگان قرار ملاقات می‌گذارد

کتاب «دیدار ارواح سرگردان در ماه کامل» (Lost Souls Meet Under a Full Moon) نوشته‌ «میزوکی سوجیمورا» داستانی درباره‌ واسطه‌ای است که میان دنیای زندگان و درگذشتگان قرار ملاقات می‌گذارد، اما هر ملاقات با مردگان فقط یک‌بار و در شبی با ماه کامل ممکن است و همین قانون ساده، سرنوشت آدم‌ها را شکل می‌دهد. این رمان، از دل چند دیدار و اعتراف، به رابطه‌ی آدم‌ها با مرگ، فقدان، شهرت و خانواده سرک می‌کشد و نشان می‌دهد هر انتخاب در این دیدار‌های یک‌باره چه بهایی دارد.

واسطه دیدار با درگذشتگان

کتاب «دیدار ارواح سرگردان در ماه کامل» با ایده‌ای ساده و پرکشش آغاز می‌شود: واسطه‌هایی وجود دارند که می‌توانند برای آدم‌های زنده، دیداری یک‌شبه با یک درگذشته ترتیب دهند؛ دیداری که فقط در شبی با ماه کامل و فقط یک‌بار در طول زندگی هر دو طرف اتفاق می‌افتد. میزوکی سوجیمورا در این کتاب، این قانون را به عنوان ستون اصلی جهان داستان بنا کرده و بقیه جزئیات را آرام‌آرام از دل گفت‌وگوها، خاطره‌ها و اعتراف‌های شخصیت‌ها بیرون کشیده است.

سوجیمورا در این کتاب تصویری چندوجهی از دلتنگی، احساس گناه، نابرابری و امید می‌سازد که در پسِ ظاهر ماورایی داستان، به‌وضوح زمینی و روزمره است.

کتاب از ایده دیدار با مردگان استفاده کرده تا درباره‌ی چیز‌هایی حرف بزند که معمولاً ناگفته می‌مانند: پشیمانی، حرف‌های نگفته، نقش خانواده و فشار نقش‌های اجتماعی. داستان نشان می‌دهد اگر فقط یک‌بار حق دیدار داشته باشیم، واقعاً چه کسی را انتخاب می‌کنیم و چرا، و همین سؤال ساده، لایه‌های پنهان زندگی روزمره را آشکار می‌کند.

«دیدار ارواح سرگردان در ماه کامل» به کسانی پیشنهاد می‌شود که به ادبیات ژاپن علاقه دارند، داستان‌هایی با رگه‌های ماورایی را دوست دارند، به موضوع فقدان و سوگ فکر کرده‌اند یا تمایل دارند کشمکش‌های خانوادگی و مسئولیت‌های نسل‌ها را از زاویه‌ای متفاوت ببینند.

{$sepehr_key_208735}

برشی از متن کتاب:

هر دو تا آستانه ارتکاب اشتباهی بزرگ پیش رفته بودند؛ انتخابی که می‌توانست تا پایان عمر باعث حسرت‌شان شود.
«خواهش می‌کنم… برو ببینش.»
خودخواهانه بود یا نه، بازمانده‌ها محکوم بودند بار مرگ عزیزان‌شان را با قلب خود به دوش بکشند؛ حتی اگر شده به‌خاطر خودشان، چرا‌که باید به زندگی‌کردن ادامه می‌دادند.
بازمانده‌ها خودخواه بودند و چاره‌ای هم جز این نداشتند. مهم نبود چقدر اندوهگین‌اند یا این کارشان تا چه اندازه بی‌شرمانه به نظر می‌رسد.
هرگز مادربزرگش را این‌قدر غمگین ندیده بود. دردی خفیف در قفسه سینه‌اش پیچید. دلش می‌خواست به پیرزن بگوید که ایرادی ندارد، که دیگر لازم نیست چیزی بگوید؛ اما درعین‌حال، می‌خواست حقیقت را بداند.
انگار مادربزرگش همان لحظه آب رفت.

امید حسینی این کتاب را ترجمه و نشر میلکان منتشر کرده است. همچنین نسخه الکترونیکی این اثر در طاقچه موجود است.