فاطمه سیرجانی | شهربانو، سکوت سنگینی فضای خانه را پر کرده بود. از اول صبح، خبر عجیبی دهانبهدهان میچرخید: «امشب مهمان میآید.» نه اسمی، نه نشانی، نه حتی اشارهای به اینکه چه کسی است. همین جمله رمزآلود و مبهم، کافی بود تا سرخی غروب که از کوچه بالا آمد، همه، دختر و پسر و عروس و دامادها بیهیچ قرار قبلی در خانه مادر جمع شوند.
بالاخره شب از راه رسید و بهدنبال آن، حضور چند فرد غریبه. آنها ساعتی زودتر آمده بودند تا مطمئن شوند همهچیز برای آمدن میهمان مهیاست؛ و این عطش اهل خانه را برای دانستن اینکه که مهمان چه کسی است، بیشتر و بیشتر میکرد. تنها حس مشترک بین همه، این بود: این هول و هراس شیرین، این لرز بیصدا و پنهان انگشتان دست، بیشک فقط برای یک آدم مهم میتواند باشد.
دقیقا ۷دقیقه به ۷ مانده بود که صدای بیسیم یکی از مردان داخل راهرو، سکوت سنگین خانه را شکست؛ «آمدند». با این یک کلمه، همه، چون موجودی واحد از جا بلند شدند. چشمها دوخته شد به دستگیره در. دستگیره چرخید. آهسته و محکم، قامت آشنا، قامتی که همیشه از صفحه تلویزیون به تماشایش مینشستند، لای دو لت در نمایان شد. چهرهای که برای یک ملت «پدر» است، حالا اینجا، در این خانه کوچک، در کوچه جلالآلاحمد۶۲ ایستاده است.
آن لحظه فقط مردان تیم امنیتی بودند که سر تعظیم فرود آوردند، اما اهل خانه نه. آنها بهتزده نظارهگر صحنهای بودند که برایشان در عالم واقعیت غریب بود و دور از ذهن. آنها ناباورانه به تماشای رؤیا نشسته بودند.
صدای مادر اولین صدایی بود که سکوت خانه را شکست. نجوای حزنانگیز مادری چشمانتظار بود که سالها مهماننوازی خانهاش را با خدا تقسیم کرده بود. صدایی پر از بغض و دلتنگی؛ «خوش آمدید آقاجان! منت بر سر ما گذاشتید.»
{$sepehr_key_209967}
روایت پیشرو، روایت یک دیدار است؛ دیدار بیتکلف فرماندهای که ۲۰ سال بعد شهادت دو عضو خانوادهای، خودش کوچه را شرمنده آمدنش کرده بود؛ روایت دیدار غیرمنتظره بیشاز دو دهه قبل رهبر شهیدانقلاب، آیتالله سیدعلی خامنهای با خانواده شهیدان بخشیزاده. این روزها این خانواده با رفتن ایشان در حسرت ازدست دادن بزرگمردی هستند که، چون پدر دوستش داشتند و دوباره داغ تلخ یتیمی بر جانشان نشسته است.

انتهای بولوار جلالآلاحمد، روی تابلو شماره ۷۲ نام شهیدان بخشیزاده دیده میشود. سردرخانه با عکسهای پدر و پسر شهید مزین شده است. زنی با لبخندی بر لب درحالیکه عصایی چوبی در دست دارد، به استقبالمان میآید؛ فاطمهتاج خیرآبادی، همسر شهیدابراهیم و مادر شهید غلامعلی بخشیزاده چنار.
با آنکه دهه هشتم عمرش را پشت سر گذاشته است، خاطرات را بهخوبی و دقیق در یاد دارد، به ویژه خاطراتی را که برایش عزیزتر است. او قبل گفتن از داغهایی که بر دلش نشسته است، از عزتی میگوید که بهواسطه شهیدانش پیدا کرده است و روزی که فردی میهمان خانهاش شد که در رؤیا هم تصورش را نمیکرد، چه برسد در واقعیت.
فاطمهخانم درحالیکه نگاهش به قاب عکسی از رهبر شهید است، کنار دو قاب شهیدش نشسته است. با صدایی حزین و چشمان پراشک میگوید: الان چطور از شهادت عزیزانم بگویم، که داغی بزرگتر از آن به جانم نشسته است.
او از روزی میگوید که بیهیچ خبری، رهبر شهید انقلاب مهمان خانه آنها شدند؛ تعریف میکند: نوروز بود و مهمانان زیادی به خانهمان رفتوآمد میکردند.، اما یک روز صبح وقتی تازه آفتاب زده بود، صدای زنگ در بلند شد. آنوقت صبح، انتظار میهمان نداشتیم. غریبهای بود که گفت از صداوسیما آمده است. پرسوجو کرد که تا حالا مسئولی، بزرگی به دیدن ما آمده یا نه. ما هم گفتیم «مسئولان کار دارند؛ کی به خانه ما میآید!» آخر هم گفت شب مهمان دارید و رفت.
زهرا و خدیجه خانم دو تا از دختران شهیدابراهیم هم در این گفتوگو حضور دارند. زهراخانم، دختربزرگ شهید، دنباله صحبت مادر را میگیرد و میگوید: ما آن شب در منزل برادرم، مهدی که در طبقه دوم منزل مادرم سکونت دارد، دوره قرآن داشتیم. خانه مادرم شب حسابی شلوغ بود.
او ادامه میدهد: چون بارها از بنیاد شهید یا بسیج به دیدن مادرم آمده بودند، زیاد سخت نگرفتیم و گفتیم مجلسی شبیه بقیه مجالس است و نهایت از بنیاد شهید بهمناسبت عید نوروز میآیند و فیلمی هم برای تلویزیون گرفته میشود؛ بههمیندلیل بیشتر از فکر مهمانی به فکر دوره قرآن بودیم.
نگاه مادر به آلبومهای عکس روی میز خیره مانده است. او درحالیکه آه میکشد، آلبوم عکس پسرش را برمیدارد و میگوید: غلامعلی شانزدهساله بود که رفت. پدرش راضی به رفتنش نبود. پسر بزرگم که مجروح شد، غلامعلی دیگر طاقت نیاورد؛ میگفت «باید بروم. نباید تفنگ برادرم زمین بماند.» عزیزکرده پدرش بود. آنقدر اصرار کرد که دل آقاابراهیم را به دست آورد و رفت. صبح زود رفت بسیج نخریسی. قرار شد خداحافظی را بگذاریم برای راهآهن. آن زمان بدرقهکنندهها تا جلو سکوی قطار میرفتند. وقتی ما رسیدیم، غلغله جمعیت بود. هرچه چشم انداختم، غلامعلیام را ندیدم. سوت قطار که بلند شد، چشمم به او افتاد که از پنجره قطار برایمان دست تکان میداد. این آخرین دیدار ما بود.
غلامعلی ۱۷ روز بعد رفتن به منطقه به شهادت رسید. به خاطر سوختگی شدید صورت تا ۶ماه در سردخانه بیمارستان قائم (عج) در میان شهدای مجهولالهویه ماند. داغ بردلنشسته این مادر بعد ۴۳سال سر باز کرده است و اشک روی گونههایش جاری میشود.
همانطورکه بوسهای به عکس روی جلد روی آلبوم میزند، ادامه میدهد: چهلم را که پشت سر گذاشتیم، همان شب، همسرم لباسهای بسیجی و ساک جبههاش را از گنجه بیرون آورد. او قصد رفتن کرده بود. دوست و فامیل هرچه کردند، مانعاز رفتنش شوند، تکرار میکرد «او اگر رفت، برای خودش رفت. من برای ادای دین خودم میروم.» شهریور سال۶۵ که سومین سال شهادت غلامعلی بود، خبر شهادت پدرش هم رسید. آنها بودند که مایه افتخار ما شدند و پای رهبر انقلاب را به خانه ما باز کردند.
فاطمهخانم درحالی در سال۶۵ سیاهپوش همسرش شد که فقط ۴۱سال داشت با هفت فرزند کوچک و بزرگ. فرزند کوچکش ملیحه فقط ۷ماه داشت. بار سنگینی به دوشش گذاشته شده بود. او از غم غریبی میگوید که تا سالها بر سینهاش سنگینی میکرد، اما از آن شبی که به گفته خودش، رهبر شهید انقلاب پا به خانه اش گذاشت، خانه کوچک او به یمن ایشان، منور و دلش روشن شد.
{$sepehr_key_209974}
گرهخوردن ذهن مادر و همسر شهید به حال و هوای شب پنجم نوروز سال۸۴ غم دل او را میبرد تا لبخندی روی لبانش نقش بندد و با قسمی محکم و هیجانی توصیفناپذیر ادامه دهد: والله اگر ما خبر داشتیم آن میهمان کیست! خودمان هم نمیدانستیم؛ برای همین مثل همه مهمانیهای ساده، تدارک چندانی ندیده بودیم؛ بهخصوص که شب خانه پسرم حدود ۳۰نفر میهمان داشتیم. هوا گرگومیش بود و خبری از مهمان نبود. پسر بزرگم، آقارضا، از سادگی من گفت که باورم شده میخواهند از صداوسیما بیایند! بلند شد به طبقه بالا و مجلس قرآن برادرش برود که زنگ در خانه بلند شد. حدود ۱۲، ۱۰ نفر بودند که آمدند. همه ناآشنا و غریبه. نه دوربینی همراهشان بود و نه مسئولی. گفتند مهمان ما در راه است. تأکید کردند پذیرایی با خودشان است و نیازی به زحمت ما نیست. تعجب کردیم. آن شب چهارپسر و سهدختر و بعضی عروس و دامادها هم بودند. از آمدوشد غریبهها متوجه شده بودند مهمان باید شخص مهمی باشد. همه در سکوت به هم نگاه میکردیم و حرفی زده نمیشد. تا اینکه از صدای بیسیم نفر داخل راهرو متوجه آمدن مهمان شدیم. ناخودآگاه همه ایستادیم و منتظر باز شدن در شدیم. دستگیره که روی در چرخید و درباز شد، با دیدن آیتا... خامنهای در ورودی خانه، همه ما مات و مبهوت فقط نگاه میکردیم. آقا درحالیکه نگاهشان به ما بود، مکثی کردند و با سلام و علیکی سکوت را شکستند. اینجا بود که زبانم باز شد و فقط گفتم «خوشآمدید آقاجان. خانه ما را منور کردید.»
حالا همه متوجه حساسیت غریبهها به خاطر آمدوشد آدمهای آن خانه شده بودند. فاطمهخانم از آرامشی که بعد آن روز، به قلبش بازگشت، میگوید و عزتی که خدا به واسطه شهیدانش به او و خانوادهاش عطا کرده بود؛ «همیشه وقتی آقا در تلویزیون صحبت میکردند، همه حواسم سمت تلویزیون بود و حرفهای ایشان. نمیدانید چقدر حسرت دیدارشان را داشتم. یکی از آرزوهایم این بود که یک روز از بنیاد شهید زنگ بزنند و بگویند شما هم دعوتید به دیدار رهبری. اما این آرزو سالها به دلم بود. بعد ۲۳ سال از شهادت فرزند و همسرم، دیگر ناامید شده بودم که کسی از ما یاد کند، اما آن شب برای خانواده ما مثل معجزه بود. آن شب آقا با تکتک بچههای شهید صحبت کردند. سنوسالشان در زمان شهادت پدر را پرسیدند و به هریک توصیههایی داشتند.»
ملیحهخانم، دختر کوچک شهید، هفتماهه بود که پدر را از دست داد. او که در زمان دیدار با رهبری ۱۹سال داشت، تعریف میکند: تا قبل آمدن آقا فضای خانه بهشدت سنگین بود. از یک ساعت قبل آمدن ایشان، رفتوآمدهای نیروهای امنیتی که زیاد شد، متوجه آمدن مهمانی خاص شده بودیم. تصور آمدن هر مسئولی به ذهنمان رسیده بود بهجز رهبر انقلاب؛ شخص اول مملکت. نکته جالب که تقریبا همه ما آن را درک کرده بودیم، آرامشی بود که با حضور ایشان احساس کردیم. نگاههای از سر مهر و توصیههای پدرانه برای تکتک فرزندان شهدا. اما توصیه مشترک به همه ما این بود که حواسمان به مادر باشد و قدرش را بدانیم.
ملیحهخانم که در زمان شهادت پدر بسیار کوچک بود و هیچ خاطرهای از او در ذهن ندارد، میگوید: ما همیشه رهبر انقلاب را از قاب تلویزیون دیده بودیم. نگاه مهربانانه و پدرانه، صدای آرامشبخش و صحبتها و توصیههای ایشان بسیار دلچسب بود. همه روی فرش روبهروی ایشان نشسته بودیم و سرتاپا گوش شده بودیم. فضا و گپوگفتی صمیمی. حس میکردیم یکی از اعضای خانواده خودمان بعد سالها کنارمان نشسته است. بهخصوص برای منی که پدر را ندیده بودم، محبت پدرانه ایشان را با تمام وجود حس میکردم. آن شب ذوقی تمامنشدنی داشتیم.
از خاطراتی که در ذهن ملیحهخانم ماندگار شده، مربوط به درخواست چای ازسوی ایشان است؛ «برای عید، کمی شیرینی خانگی درست کرده بودیم که مقدار کمی روی میز مانده بود؛ شیرینیهایی که بعد چند روز تقریبا خشک شده بود. چای که آوردیم، خواستیم شیرینی خامهای را که برای میهمانان آن شب تهیه کرده بودیم، بیاوریم، اما آقا گفتند نیازی نیست؛ از همان شیرین خانگی میخورند. اما همین که شیرینی را سمت دهان بردند و متوجه سفت و سنگی آن شدند، با خنده اشارهای به یخچال کردند و گفتند آن یکی شیرینی را بیاورید. این برای ما جالب بود که با وجود تأکید و سفارش تیم حفاظت، خودشان اینطور خودمانی و بیتکلف بودند و احساس راحتی میکردند.»
زهراخانم، دختر بزرگ خانواده شهیدان بخشیزاده است. خاطرهای که او از آن شب در ذهن دارد، توصیه رهبری شهید انقلاب به او برای ادامه تحصیل است؛ اینکه درس را ادامه دهد و برای فردای جامعه و نسل فردا مفید باشد. او تعریف میکند: بعد گرفتن دیپلم ازدواج کردم و با وجود بچهها دیگر فرصتی برای ادامه تحصیل نمیماند. آن شب بعد از توصیههای دلسوزانه و پدرانه ایشان تصمیم گرفتم درسم را ادامه دهم و با حمایت مادرم تا کارشناسیارشد ادامه تحصیل دادم.
یکی دیگر از خاطرات بهیادماندنی زهراخانم از آن شب، حضور همه میهمانان محفل قرآنی در آن جمع است؛ بنا به دلایل امنیتی بعد آمدن تیم همراه رهبری، کسی به خانه ما رفتوآمد نداشت. آقا که آمدند، بعد صحبت با ما متوجه حضور عدهای در طبقه بالا شده بودند. وقتی فهمیدند در طبقه بالا مجلس قرآن برپاست، با اشارهای به محافظانشان خواستند از حاضران آن جلسه هم دعوت شود که به طبقه پایین بیایند. لحظه بازشدن در و مواجهه میهمانان با رهبر و بهت و حیرتشان توصیفناشدنی است. آن شب در اتاق پذیرایی جای سوزنانداختن پیدا نمیشد. آنجا آقا خطاب به گردانندگان محفل قرآن به برپانگهداشتن این محافل توصیه کردند و در پایان صحبتها برای تبرک به همه اسکناس هزارتومانی دادند.
فاطمهخانم به قرآن و چفیهای که ازطرف رهبری هدیه شد، اشاره میکند که قرآن برای او و چفیه به پسر ارشد خانواده اهدا شد. او درحالیکه دوباره اشک به چشمانش نشسته است، میگوید: یک عمر دلخوش به این بودم که رهبرمان منت بر سر ما گذاشته و پا به کلبه محقرمان گذاشتهاند. ذوقی که هروقت یادش میکردم، خرسند میشدم. اما الان که بین ما نیستند و جایشان خالی است، هروقت آن لحظهای را به یاد میآورم که در باز شد و قامت بلندشان بین دو لت در ظاهر شد، دلم میسوزد که چه بزرگمردی را از دست دادهایم. این روزها دوباره داغ ازدستدادن عزیزانم در دلم تازه شده است و دلتنگ دیدارشان هستم.
خانه شهید را درحالی ترک میکنیم که نسیم خنک بهاری وزیدن گرفته و عطر گل یاس، محله را برداشته است و من به این میاندیشم که بعد از آن روز، بوی بهشت در آن کوچه ماندگار شد، بهخاطر فرماندهای که آمده بود.
{$sepehr_key_209968}