به گزارش شهربانو، بعد از مدتها فرصتی کوتاه پیش میآید تا ساعتی در خانه مادر شهید قاسمی دانا بگذرانم. از اولین مصاحبهام با خانم مریم طربی چند سالی گذشته است و در برنامههای مختلف دیدهامش. مثل همیشه منتظر مهمان است، آن هم از شهری دور. خانهاش از وقتی حسنآقا شهید شده است یک روز خالی از مهمان نیست. اهل تعارف نیست. اهل حرفزدن و شعار دادن و خاطره گویی نیست. هر چه هست عمل است. یادم میآید گفته بود رابطهای عاشقانه با پسرش داشته طوری که حتی تا لحظه آخر نمیدانسته است قرار است به سوریه برود. میگوید از کودکیاش به اندازهای وابسته به مادر بوده است که کمتر کسی باور داشته مادر میتواند جای خالی پسر را تحمل کند. اما بعد از شهادت پسر، کمتر کسی اشک مادر را دیده است، طوری که هنوز به خودم جرئت نمیدهم از سختی ایام بپرسم، اما رفتارش در این سالها به یک چیز اشاره دارد. صبر کرده، اما مسیر را انتخاب کرده است و آن تبیین راه روشن برای جوانهاست.
{$sepehr_key_209684}
ابوالفضل فرزند کوچک خانواده بود؛ تنها پسر، با یک خواهر که چندسالی از او بزرگتر بود. همین تنهابودن، از همان ابتدا او را برای پدر و مادرش عزیزتر و البته نگران از شرایطش کرده بود. مادرش میگوید از همان سالهای نوجوانی، چیزهایی در رفتار او بود که با بقیه فرق داشت، اما نقطه عطف، خوابی بود که پسرش در سوم راهنمایی دید. خوابی که در آن به او گفته بودند قرار است شهید شود. شاید برای خیلیها چنین خوابی فقط یک تصویر گذرا باشد، اما برای ابوالفضل، این خواب به یک باور تبدیل شد. بعد از آن، نگاهش به زندگی تغییر کرد؛ انگار هدفی پیدا کرده بود که دیگر نمیتوانست نادیده اش بگیرد.

مادرش میگوید: موقع امتحان درس دفاعی، بچههای یگان ویژه آمده بودند توی مدرسه اش و برای پسرها نمایش قدرت داشتند و دل ابوالفضل برای نظامی بودن بیشتر از هر وقت دیگری هوایی شده بود. برای همین خیلی تلاش کرد قبل از سربازی نظامی شود. دلش نمیخواست برود دانشگاه. با این حال، دوسال را به خاطر پدرش به دانشگاه رفت. با گریه میرفت دانشگاه و با گریه برمی گشت. میگفت برایم سخت است. نمیتوانم محیط دانشگاه را تحمل کنم. کنارش ورزش هم میکرد. ووشو کار میکرد. حتی ورزش کردنش هم به خاطر پوشیدن لباس نظامی بود.
ابوالفضل بی آنکه بخواهد مخالفتی علنی کند، مسیر خودش را میرفت. در همان روزها، تمرین ووشو، دنبال کردن برنامههای یگان ویژه و رؤیای پوشیدن لباس نظامی، همه نشان میداد که دلش جای دیگری است، اما وقتی فهمید به خاطر تک پسر بودن نمیتواند وارد یگان ویژه شود، ضربه سختی خورد؛ آن قدر که حالش بد شد و به بیمارستان رفت و کارش به آی سی یو کشید. اما حتی این شکست هم او را متوقف نکرد؛ فقط باعث شد مسیر دیگری پیدا کند.
سربازی برای ابوالفضل، شروعی تازه بود. برخلاف بسیاری که از سختیهایش گلایه دارند، او با اشتیاق از آن حرف میزد. از فرماندهانش، از نظم پادگان، از فضایی که انگار به او نزدیکتر بود. مادرش میگوید: هیچوقت از سختیها چیزی نگفت. فقط از جاهای خوبش برای ما تعریف میکرد، از لذتهایش. از شیرینیهای پادگان. از بچهننهبودن فراری بود. به من تأکید میکرد از هر مراقبت و رفتاری که باعث بشود او ننر و لوس بار بیاید پرهیز کنم.
در همان دوران سربازی بود که راه ورود به نیروی دریایی را پیدا کرد. بدون اینکه به خانواده چیزی بگوید، پیگیر کارهایش شد و وقتی تصمیمش را اعلام کرد، دیگر همهچیز را سنجیده بود. وارد نیروی دریایی شد، اما باز هم همه هدفش را نگفت. بعدها مشخص شد که او بهدنبال غواصی در عمق دریا بوده؛ یکی از سختترین و خطرناکترین شاخههای نیروی دریایی ارتش. وقتی قبول شد، دیگر انگار چیزی از زمین برایش باقی نمانده بود. در تماسهایش با مادر، از چیزهایی حرف میزد که کمتر کسی تجربه کرده: از سکوت سنگین عمق آب، از تاریکیای که ترسناک نیست، از حالتی که فقط در آن شرایط میشود درکش کرد. یکبار به مادرش گفته بود: «من در عمق دریا خدا را بهتر درک میکنم.» حتی میگفت بعضی از همکارانش که شاید خیلی باور مذهبی قوی نداشتند، با رفتن به عمق آب دگرگون میشدند و قوت میگرفتند.
مادر پسرش را خوب میشناسد. برای همین هرچند جمله یکبار به ما میگوید که ابوالفضل همیشه سختترین گزینه را انتخاب میکرد. غواصشدن هم به این سختی ربط داشت؛ مثلا یادش میآید پسرش لباسهای غواصیاش را با دقت و وسواس زیادی نگه میداشت و اجازه نمیداد کسی به آنها دست بزند. میگفت اینها «ناموس» من هستند. درباره غواصی مطالعه میکرد، شهدای غواص را میشناخت و تلاش میکرد همهچیز را تا آخرین جزئیات بفهمد.
مادرش میگوید یک بار از او پرسیده بین اینهمه شاخه و رشته چرا غواصی را انتخاب کرده؛ پاسخ سادهای داده بود: «چون مملکت به غواص احتیاج دارد.» وقتی به مرخصی میآمد، با شوق از کارش حرف میزد، از عمق، از تجربههایی که برای دیگران قابل تصور نبود. همیشه به مادرش تأکید میکرد درباره کارش با کسی حرف نزند، انگار میدانست مسیری که انتخاب کرده، مسیری معمولی نیست.
وقتی به مرخصی میآمد، از ناو «دنا» زیاد حرف میزد. «دنا» برایش فقط یک محل خدمت نبود، بخشی از رؤیا و هدفش بود. یکبار تماس گرفت و از مادرش اجازه خواست که با این ناو به مأموریت برود؛ «وقتی زنگ زد صدایش روی بلندگو بود و پدرش هم میشنید. گفت من اگر بروم ممکن است شهید شوم، شاید طوری که حتی پیکری هم در کار نباشد. پدرش ناراحت شد و گفت این حرفها چیست، جایی که او میرود ربطی به جنگ ندارد.» بعد ابوالفضل شروع کرده بود به وصیتکردن. از مادربزرگ گفت، از محل دفنش، از چیزهایی که در آن لحظه بهنظر عجیب میآمدند. حالا که مادر به آن لحظه فکر میکند، میگوید انگار خودش از پایان مسیرش خبر داشت.
روزی که خبر حمله منتشر شد، مادر در مسجد بود؛ مسجدی در یکی از شهرهای خراسان جنوبی و دور از مشهد. یک پیام کوتاه روی گوشیاش ظاهر شد و همهچیز را بههم ریخت. نمیدانست این همان ناوی است که پسرش روی آن است یا نه، اما دلشورهای سنگین وجودش را گرفت؛ «بههرحال ما درباره ناو دنا با هم حرف زده بودیم، اما آن لحظه که خبر را شنیدم، با خودم گفتم لابد هم سپاه ناو دنا دارد و هم ارتش.».
اما وقتی تماسها شروع شد، داستان فرق کرد. فامیل و دوستان، یکییکی، حال ابوالفضل را میپرسیدند. مادر میگوید: به همه میگفتم او برمیگردد، اما خودم هم مطمئن نبودم، تا اینکه خبر را شنیدم. این سختترین روزهای زندگی من بود. اینکه دیرتر از دیگران حقیقت را فهمیدم. اطرافیانم خبر داشتند، اما من هنوز منتظر بودم.
همسرش تکوتنها بار سنگین این خبر را به دوش میکشید و منتظر خبر دیگری بود. تلاش میکرد او را آماده کند. برای همین هر شب یک احتمال را مطرح میکرد: شاید زخمی شده؛ شاید عضوی از بدنش را از دست داده باشد؛ شاید پا نداشته باشد، شاید جفت دستهایش را از دست داده باشد. این «شاید» ها، از خود خبر هم سنگینتر بودند.کار به دعاهای شبانه رسید. مادر ابوالفضل آن روزها را اینطور شرح میدهد: سر نماز به خدا میگفتم این پسر را جانباز و معلول تحویل من نده. شهید بشود، بهتر است. پسرم را خوب میشناختم. این بچه اجازه نمیداد یک لیوان آب بدهیم دستش؛ حالا چطوری میخواهد تا آخر عمر، گوشهای، بنشیند و اجازه بدهد مادرش کارهایش را انجام دهد.
وقتی خبر قطعی رسید، او گریه نکرد؛ فقط گفت: من یک پسر داشتم و به شهادت رسید. چه چیزی بهتر از این؟
پدر که خودش سالها در فضای نظامی بوده است، دلش نمیخواست پسرش همان مسیر را برود. بیشتر از هرچیز میخواست بماند، کنار دستش باشد، کمکحال روزهای پیریاش؛ «دوست داشتم بماند که هوای ما را داشته باشد. گفتم بمان همینجا. برایت مغازهای راه میاندازیم. ولی میگفت تو خودت به ما میگفتی باید به این مملکت خدمت کنیم. حرفهای خودم را به خودم یادآوری میکرد.» همین جمله، برای پدر کافی بود. وقتی ابوالفضل خبر مأموریت «دنا» را داد، چیزی را پنهان نکرد؛ چون قرار بود سفری معمولی باشد تا رفتن به دل جنگ. قرار بود بروند و برگردند، اما چه کسی از روزهای بعدش خبر دارد؟ تماسهای مکرر و پرسوجوی اطرافیان، اما ماجرا را بهسمت دیگری سوق داد. از اینکه در یک روز پنجنفر با او تماس بگیرند و حال پسرش را بپرسند، دلشوره گرفته بود. او را نگران کرد. کمکم فهمید اتفاقی افتاده است ولی هنوز امید داشت.
پدر میگوید اولش گفتند شاید زخمی شده و در بیمارستانی در هندوستان یا شاید بنگلادش یا حتی سریلانکا بستری است. اما وقتی شنید باید برای هر اتفاقی آماده باشد، فهمید ماجرا جدیتر است. او اول خودش را برای هر رخدادی آماده کرده بود. پدر میگوید بدترین لحظه، زمانی بود که هیچ خبر قطعی وجود نداشت. نه میتوانستند بگویند زنده است، نه شهادتش را تأیید کنند. گفته بودند مدتی مفقود بوده. همین بلاتکلیفی، از هر چیزی سختتر بود. بالاخره خبر رسید که پیکرش را پیدا کردهاند. اول پدر فهمید و نرمنرم، باقی اعضای خانواده را هم از این واقعه باخبر کرد.
وقتی از خواهر ابوالفضل میپرسم آیا با برادرش هیچ بحث و درگیری نداشته است، میگوید: هیچی. ما در خانهمان راحت باهم حرف میزنیم. موضوع پنهانی وجود ندارد؛ حتی درباره سختترین لحظات و مسئلهها. نه تعارفی وجود داشت و نه رودربایستی داشتیم.
برای خواهر، ابوالفضل بخشی از زندگی روزمره بود. او از روزهایی میگوید که برادرش قبل از رفتن و استخدام در نیروی دریایی ارتش، سخت کار میکرد، از صبح تا شب، با دستهایی زخمی و خسته. اما حتی در آن شرایط، وقتی تماس میگرفت، صدایش پر از انرژی بود؛ «وقتی ابوالفضل وارد ارتش شد، او خوشحال بود. ذوق داشت. به مادرم میگفتم «دوست داری پسرت کنارت و ناراحت باشد یا کاری را که دلش میخواهد، انجام دهد و موقع تلفنزدن خوشحال باشد؟» برای همین، همراهش خوشحال بودیم؛ چون داشت از کارش لذت میبرد. اینطور مواقع دیگر سختیاش را نمیبینی و برای کسی از مصیبتها حرف نمیزنی.
از نگاه خواهر، ابوالفضل درباره ازدواج جور دیگری فکر میکرد. خواهرش میگوید: یادم میآید به او میگفتم میروی توی ارتش و بیمه داری، حقوقت سر موقع است و نگران پاسکردن چکهایت نیستی. اینطوری میتوانی آینده خوبی هم برای زن و بچهات بسازی. ارتشی که باشی از این شهر به شهر دیگری میروی و با آدمهای زیادی آشنا میشوی. اما بحث ازدواج و زن و زندگی که میشد، میگفت اول من باید به آرزوهای خودم برسم که دست دختر دیگری را بگیرم و بیاورم توی خانه خودم. او هم آرزوهایی دارد که من باید برآوردهشان کنم.
ابوالفضل بیستوپنجساله بود، اما مسیری را رفت که خیلیها در یک عمر هم به آن نزدیک نمیشوند. او زندگی را روی سطح زمین جا گذاشت و به عمق دریاها رفت. برای خانوادهاش، نبودنش دردناک است، اما این درد با فهمی عمیق همراه شده؛ اینکه او به چیزی رسیده است که میخواست. شاید به همین دلیل است که مادرش محکم و با صلابت از او و ویژگیهای پسرش حرف میزند، پدرش باوجود دلتنگی از انتخابش دفاع میکند و خواهرش هنوز با لبخند از او یاد میکند؛ لبخندی که در پس آن، دلتنگی و غربت زیادی پنهان است.
روز ۱۳اسفند سال۱۴۰۴ ناوچه نظامی دنا که از یک رزمایش بینالمللی در کشور هند برمیگشت، در بحبوحه حمله دشمن آمریکاییصهیونی به کشورمان در سواحل سریلانکا، توسط دو اژدر زیردریایی آمریکایی هدف قرار گرفت و از بین ۱۳۶خدمه آن ۱۰۴ نفر به شهادت رسیدند و پیکر ۲۰نفر از آنها پیدا نشد. ناو دنا در زمان رزمایش به هیچ سلاحی مسلح نبود و رئیسجمهور آمریکا در پاسخ به اینکه «چرا به این ناو حمله کرد؟» گفت برای سرگرمی و تفریح این کار را کرده است.
{$sepehr_key_209685}