آقای مسعود فراستی معلم من بوده است. چیزی حدودِ ۱۰سال. در فضای معاشرت، شاگردیش را کردهام؛ در نقد و وطندوستی. شیوهی معلمی آقای فراستی هیچگاه مَدْرَسی نبوده، تحکّمی نبوده؛ و همیشه مُنتقدانه و مِهربانانه بوده. شاید خیلیها دوست داشته باشند با دوسه سالی که پیش آقای فراستی رفتهاند، بگویند با او دوستاند، رفیقاند، و قس علی هذا، اما من بهقول بارتلبی محرر: «ترجیح میدهم که نه»! من همان «شاگرد سابق»ام و خواهم ماند.
رئالیسمِ غیرجادوییاش اینکه خیلی از ماها خیلی چیزها از آقای فراستی یاد گرفتهایم. نیاز نبوده آقای فراستی بنشیند و با آن صدای دورگه همیشگیاش به ماها «دیکته [و زاویه]»بگوید و ماها بنشینیم و بنویسیم. همینکه انشاهایمان را خط زده در تمام اینسالها، و فرق «آی بی کلاه، آی با کلاه» شیرفهممان کرده، کافی نبوده؟! آن هم بدون «چوب به دستهای ورزیل». کافی بوده در کافههایی که با او نشست و برخاست میکردیم، فقط به او نگاه کنیم؛ حرکاتِ بشدت تربیتشدۀ بدنش را، حسهای تماما انسانیش را.
ما شاگردها هرچیز از معلممان یاد نگرفته باشیم، «میزانسن» را که یاد گرفتهایم! و اگر خودش بود، همینجا میگفت: و مگر یاد گرفتهاید؟!
[ آقای]مسعود فراستی، در تمام سالهایی که گذشت، در سطح ایران، به اشاعۀ نقد دامن زده و آتشها سوزانده. به آدمها یاد داده که حق اعتراض دارند و حق نقد و حق گفتنِ نه! و این، ابدا کم نیست.
{$sepehr_key_209738}