سمانه رضوانی | شهرآرانیوز؛ ما امام زمان (عج) را نمیبینیم؛ این را همه ما میدانیم. اما این یعنی امام از ما بیخبر هستند؟ در منابع معتبر آمده است بارها و بارها حضرت درست سر وقت، به داد کسانی رسیدهاند که صدایشان زدهاند. گاهی اشتباه علمیِ یک عالم بزرگ را جبران کردهاند، گاهی کتابی را در یک شب برای یک دانشمند نوشتهاند، گاهی هم با سادهترین آدمها، نشسته و حرف زدهاند، بدون آنکه کسی بفهمد ایشان کیست. امام غایب است، اما ناظر است. حواسش به ما هست و دستگیری میکند.
آیتالله حاجآقاحسن صافیاصفهانی داستانی نقل میکند: «عالمی که به علم جفر آشنایی داشت، تصمیم گرفت با محاسبات خود، امامزمان (عج) را در حرم امامحسین (ع) پیدا کند. سهبار محاسبه کرد و هر سهبار نتیجه، یکی بود: حضرت در صحن مطهر با پیرمردی قفلساز درحال گفتوگو بود. او به صحن رفت و دید درست همان گوشه، امام با آن پیرمرد نشسته و صحبت میکند.
وقتی امام از او خداحافظی کرد، رو به آن عالم کرد و فرمود: «تو هم مثل این پیرمرد قفلساز شو تا من بهسراغ تو بیایم!» عالم، پیش پیرمرد رفت و از او پرسید آن آقا که بود. پیرمرد گفت: «پسر مرحوم سیدحسن.» خودش نمیدانست با امامزمان (عج) صحبت کرده است.
عالم از او پرسید: «چه خصوصیتی داری که امام، مرا به تو دعوت کرد؟» فهمید که پیرمرد، فردی درستکار و پایبند به قولوقرارش است؛ اگر میگفت قفل، فلان ساعت آماده است، سر وقت تحویل میداد. امام فرمود مثل او باش؛ یعنی ساده باش، درستکار باش، به حرفت پایبند باش! این دستگیری، نشان دادن راه ساده بندگی بود.»
شیخ مفید، یکی از علمای بزرگ شیعه، روزی در خانه نشسته بود. مردی آمد و پرسید: «زنی باردار از دنیا رفته، اما بچه در شکمش زنده است. چه کنیم؟ او را همانطور دفن کنیم یا شکمش را بشکافیم و بچه را بیرون بیاوریم؟» شیخمفید گفت: «همانطور دفن کنید.»
آن مرد برگشت، اما در راه سوارکاری به او رسید و گفت: «شیخمفید فرمود: شکم زن را بشکاف و بچه را بیرون بیاور، بعد زن را دفن کن.» مرد همان کار را کرد. بعدا قضیه را برای شیخمفید تعریف کردند. شیخ گفت: «من کسی را نفرستاده بودم. آن سوار حتما خود امامزمان (عج) بوده است.
حالا که من در احکام دین اشتباه میکنم، بهتر است دیگر فتوا ندهم.» در خانه را بست. ساعتی نگذشت که نامهای از طرف امام به دستش رسید: «ای شیخ! برای مردم فتوا بده؛ ما اشتباههایت را جبران میکنیم و نمیگذاریم در خطا بمانی.» این کرامت نشان میدهد که امام حتی اشتباه علمی بهترین بندگان را هم بیپاسخ نمیگذارد.
شب جمعهای، علامه حلّی سوار بر الاغ، راهی حرم امامحسین (ع) بود. شخصی عرب در کنارش پیاده، راه میرفت. شروع کردند به صحبت. علامه متوجه شد این مرد، دانایی کمنظیر است. سؤالات مشکلش را از او پرسید و آن شخص همه را جواب داد تااینکه علامه مطلبی را رد کرد.
آن مرد گفت: «چرا، شیخطبرسی در کتاب تهذیب، صفحه فلان، سطر فلان، این حدیث را آورده است.» علامه حیرت کرد. ناگهان عصا از دستش افتاد. آن مرد خم شد، عصا را برداشت و در دست علامه گذاشت و فرمود: «چگونه میگویی امام را نمیتوان دید، درحالیکه دست او درمیان دست توست؟»
علامه خود را از الاغ به پایین انداخت که پای ایشان را ببوسد، اما وقتی به هوش آمد، کسی را ندید. به خانه برگشت، کتاب تهذیب را باز کرد. همان حدیث را در همان صفحه و سطری که حضرت فرموده بود، پیدا کرد. امام آنقدر به ما نزدیک است که گاهی دستمان را میگیرد، بدون آنکه بدانیم.
یکی از علمای اهلسنت، کتابی علیه مذهب شیعه نوشته بود. علامهحلی میخواست آن کتاب را ببیند تا پاسخ گوید، اما استاد حاضر نبود کتاب را قرض دهد، مگر به شرطی که بیشتر از یک شب، پیش او نماند. علامه قبول کرد. کتاب را گرفت و به خانه برد. نوشتن تمام کتاب، دستکم یک سال وقت میبرد.
نصفشب از شدت خستگی، خوابش برد. ناگهان مردی شبیه مردم حجاز وارد اتاق شد. نشست و گفت: «ای شیخ! تو سطرها را خط بکش، من مینویسم.» علامه خط میکشید و او مینوشت؛ آنقدر سریع که مسطّر (کسی که بر کاغذ سفید خط میکشد) به دستش نمیرسید.
تا صدای اذان صبح بلند شد، کل کتاب نوشته شده بود. علامه بیدار شد و با چشمان خود دید آنچه باید یک سال طول میکشید، در یک شب به دست پربرکت امامزمان (عج) آماده شده است. پس اگر کسی در راه حق قدم بردارد، امام دستش را میگیرد و کارهای محال را ممکن میکند.
{$sepehr_key_210588}
پس از فشارهایی که در جنگ جهانی اول اوضاع کشورمان را بسیار متشنج کرده بود و دشمنان برای تصاحب ایران هجوم آورده بودند، مرحوم میرزای نائینی، از علمای بزرگ شیعه، شکایات زیادی را نزد امام زمان (عج) مطرح کردند.
آقای نائینی میگوید: خیلی نالیدم و به امام زمان (عج) شکایت کردم. یک روز برایم مکاشفهای حاصل شد و حضرت را دیدم که ایستادهاند و به من با انگشت اشاره کردند که دیوار بسیار بلندی را که کج شده بود، ببینم. بعد دیدم انگشت حضرت به طرف دیوار است و فرمودند: این دیوار، ایران است؛ کج میشود، اما با انگشتمان نگهش داشتهایم و نمیگذاریم خراب شود. «اینجا شیعه خانه ماست»، کج میشود، اما نمیگذاریم خراب شود.