اولین بار کلمه تحریم را در نوجوانیام شنیدم، جایی که علی تهرونی که کارخانه رنگ سازی داشت یک قطعه اش خراب شده بود و خارجیها نمیدادند و او دوماه کوچه به کوچه دبی و شارجه و ابوظبی را شخم زد و گردن کج کرد و پول بیشتر داد تا کارخانه اش نخوابد، در سالهایی که بر تقویم این سرزمین عزیز گذشت، واژهای سنگین و تکراری مثل سایهای بلند بر زندگی مردم افتاده و کاری اش هم نمیشود کرد الا اینکه مدیریت دور زدنش را بسیار خوب بلدیم و اتفاقا پیشرفت زیر سایه تیره و غلیظش را خوب یاد گرفتهایم این است: «تحریم». واژهای که قرار بود آن قدر تصویب کنند و آن قدر اضافه که زانوها را خم کند، چراغها را خاموش کند و امید را کم رنگ، اما آنچه در واقعیت رخ داد، داستانی پیچیده تر، انسانیتر و عمیقتر بود.
ایران عزیزمان مثل رخش از تک تک موانعش پریده و رد شده و این خیلی زور به همه جاشان آورده است، ایران عزیزمان در میان این فشارها، شبیه درختی شد که در دل خشک سالی ریشه هایش را عمیقتر میکند. رشدش دیگر وابسته به بارانهای بیرونی نیست و به درون خود رجوع کرده. کارخانههایی که روزی چشم به راه قطعات وارداتی بودند، کم کم دست به آفرینش زدند. جوانانی که شاید در شرایط عادی مصرف کننده دانش میماندند، به تولیدکنندگان ایده تبدیل شدند.
تحریم ها، با همه تلخی شان، نوعی اجبار برای خوداتکایی شدند؛ اجباری که در دل خود، جرقهای از شکوفایی داشت. اما این مسیر، بی درد نبود. هر پیشرفتی، بهایی داشت. سفرههایی کوچکتر شد، دلهایی نگران تر. مادری که با حساب وکتاب دقیق تری خرید میکرد، پدری که بار مسئولیت را سنگینتر حس میکرد و جوانی که میان امید و تردید ایستاده بود. این رشد، رشد بی هزینه نبود، بلکه رشدی بود که از دل صبر بیرون آمد.
در این میان، تهدیدها نیز کم نبودند. بگذریم که باز هم چوب لای چرخمان گذاشتند. دانشمند ازمان شهید کردند، بمب گذاری کردند و این اواخر هم گروهی از حرام لقمهها و بدبختها افتادند به التماس و خواهش که لطفا به ایران حمله کنید، کسانی که توی عمرشان با لگو و گل و کاغذ یک موشک کاغذی درست نکرده بودند حالا آروغ ناشتا میزدند که بهترش را میسازیم. الان وقت اخلاقیات نیست.
از آن سوی دنیا، صدایی بلند شد که «زیرساختها را میزنیم». تهدیدی که فقط متوجه ساختمان و پل و جاده نبود؛ بلکه میخواست اراده را هدف بگیرد. میخواست عظمت را تحقیر کند و امیدمان را ناامید و حتی وقتی سخن از حمله به نمادهایی مثل B۱ به میان آمد، ترس نه در انفجار، بلکه در سایهای بود که میخواست بر آینده بیفتد، اما حقیقت این است که زیرساخت واقعی یک کشور، فقط بتن و فولاد نیست.
{$sepehr_key_210590}
زیرساخت، همان روح جمعی مردمی است که یاد گرفتهاند دوام بیاورند. پلها اگر فرو بریزند، میتوان دوباره ساخت، اما با خون دل، ولی امیدوار، اما اگر امید فرو بریزد، ساختنش دشوارتر است و این امید، در ایران، با همه فشارها، هنوز زنده است. شاید این روزها، شادیها سادهتر و کوچکتر شده باشند، اما عمیقتر هم شدهاند.
لبخندی که از دل سختی بیرون میآید، ارزش دیگری دارد. پیشرفتی که در شرایط عادی شاید بدیهی به نظر برسد، در این مسیر به یک پیروزی تبدیل میشود. ایران امروز، کشوری است که زخمها را پنهان نمیکند، اما اجازه هم نمیدهد این زخمها تعریفش کنند.
میان اندوه و استقامت، راهی میانه پیدا کرده است؛ راهی که در آن، صبر به یک فضیلت روزمره تبدیل شده و امید، نه یک شعار، بلکه ضرورتی برای ادامه دادن است و شاید آینده، دقیقا از همین جا شکل بگیرد. از دل همین تضادها. از مردمی که یاد گرفتهاند حتی وقتی تهدید میشوند، حتی وقتی فشار میبینند، باز هم بسازند، باز هم فکر کنند و باز هم به فردایی فکر کنند که میتواند روشنتر باشد.