مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ بعد از تجاوز دشمن به خاک کشورمان، عدهای ماندند و آدمهایی هم بودند که از تهران، اهواز، تبریز و ... بیرون زدند و خودشان را به شهرهای دور و نزدیک رساندند. زندگی شان را در یک چمدان مرتب کردند و با ماشین شخصی، تاکسی، اتوبوس، قطار و هرچه میشد، از خانه هایشان دور و دورتر شدند.
در مشهد اول، ماشینهایی که صندوقشان تا خرخره پر بود زیاد شد. ماشینهایی که پلاک هیچ کدامشان ربطی به خراسان نداشت. کمی بعدتر، چمدانهایی که مثل آجرهای رنگی یک دیوار موقت، پشت در خانه اقوام، لابی هتلها و راهروهای آپارتمانها ردیف شدند هم اضافه شد. جنگ تا پشت در خانهها رسید، اما عبارت «جنگ زده» باز در دهانها نمیچرخید.
در ظاهر همه چیز شبیه به «سفر» بود، اما در باطن، این کوچ اجباری از مرکز به اطراف مفهوم سفر نداشت. مشهد رسما پناهگاه بود و «جنگ زدهها» مهمان خانه اقوام و هتلها بودند. آنها شبیه به مسافرانی بودند که مدت اقامتشان معلوم نبود. چمدانها در نگاه اول، شبیه هر چمدان مسافرتی دیگری بودند.
تمیز، بسته و با زیپهای سالم و برچسبهای قدیمی از سفرهای قبلی. با این حال، میدانستیم که آنها مهمترین تکههای یک زندگی فشردهاند. رفتار مردم با چمدان ها، شبیه رفتار با آدمهایی بود که هنوز خودشان هم نمیفهمیدند دقیقا کجا ایستادهاند. صاحب خانهها موقع بردن مهمانها به اتاق، یک جمله تکراری داشتند «چمدونها رو بذارین این جا، دم دست باشه.»، اما هیچ کس نمیخواست آنها را کامل باز کند. باز کردن کامل چمدان یعنی پذیرفتن ترک خانه برای یک مدت طولانی و نامعلوم.
کم کم فهمیدم که جنگ را میشود از روی چمدانها خواند. در چمدانهای معمولی سفر، آدمها لباس راحتی، وسایل تفریح، لپ تاپ، شارژر و شاید یک کتاب میگذارند، اما این چمدانها جور دیگری بودند. در یکی شان، کنار چند دست لباس، یک دسته مدارک رسمی با کش پلاستیکی بسته شده بود، شناسنامه ها، سند خانه، بیمه ها. در دیگری، یک قاب عکس کوچک خانوادگی، عروسک قدیمی یک بچه و دفترچه تلفن بود.
بعضیها حتی یک ظرف کوچک سبزی خشک یا قهوه جوششان را آورده بودند. انگار میخواستند وسط جنگ هم، عادتهای روزمره صبحانه و عصرانه شان را حفظ کنند. یکی از زنان مهمان، وقت باز کردن چمدانش گفت: «این کلید خونه است... گذاشتم تو چمدون که گم نشه. کلید را نشانم داد.
زنجیر کوتاهی داشت و رویش برچسب کوچکی بود با یک شماره. بعد آرام ادامه داد: حتی اگه خونه نباشه، کلید رو نگه میدارم واسه خاطره.» آن لحظه فهمیدم که بعضی چیزها را آدمها به خاطر امکان بازگشت نگه نمیدارند. بعضی کلیدها شاید دیگر به هیچ دری نخورند، اما باز میتوانند در یک خاطره را باز کنند.
چمدانها معمولا نیمه باز میماندند. نه کاملا تخلیه میشدند که صاحبشان احساس کند در جایی غیر از خانه ریشه دوانده، نه آن قدر بسته میماندند که نتواند زندگی روزمره اش را ادامه دهد. همین وضعیت معلق، خودش یک نوع زندگی بود. شب ها، قبل از خواب بعضیها دوباره چمدان را چک میکردند مبادا چیزی را جا گذاشته باشند یا چیزی لازم باشد و نباشد.
با گذشت چند هفته، حضور چمدانها برای شهر عادیتر شد؛ مثل یک تکه از دکور جدید. تازه در آن روزها یاد میگرفتم چطور میشود از طریق چمدان ها، به آدمها نگاه کرد. پسر نوجوان ۱۴ سالهای را دیدم که دفتر شعرش را آورده بود و مادرش، از توی چمدان یک لباس شب گران قیمت را بیرون کشید و گفت: برای عروسی عاطفه خریدم.
{$sepehr_key_211006}
وقتی آتش بس اعلام شد، اولین چیزی که دوباره معنایش تغییر کرد، همین چمدانها بود. این بار بستن چمدانها با عجله نبود. آدمها با احتیاط، چیزهایی را که در این مدت اضافه کرده بودند، کنار میگذاشتند. لباسهایی که خریده بودند، سوغاتیهای کوچک، داروهایی که وسط نگرانیها جمع شده بود.
مهسا همین طور که لباس هایش را تا میزد و توی چمدان میگذاشت، گفت: «شبی که نزدیک خونه مون رو زدن، موج انفجار سپهر رو گرفت... بچهام وحشت کرده بود و من با گریه میدویدم توی خونه و نمیدونستم باید چی بردارم و چی برندارم.»
چمدانها باید دوباره مرتب میشد. خوشحال نبود. حالش ترکیبی از امید و اضطراب بود. بازگشت، خودش یک نوع بحران بود. کسی نمیدانست وقتی به خانه برگردد، چه چیزی انتظارش را میکشد. وقتی مردم به شهر خودشان برگشتند، چمدانها آخرین چیزهایی بودند که باز میشدند.
خیلیها بعد از بازگشت، فهمیدند بخشی از آنچه آورده بودند، دیگر کارکرد قدیمی شان را ندارند. اگر تا دیروز عروسک قدیمی دختر بچه ۵ ساله، یک تکیه گاه روانی برای او و خانواده اش بود، بعد از بازگشت و بیرون آمدن از چمدان، نماد عبور از دل بحران بود. نماد روزهایی که همه چیز را رها کردند و رفتند، اما بالاخره بازگشتند.
انتخاب اینکه در لحظه بحران چه چیزی را باید با خود ببری، نوعی رویارویی با خود عمیق است. در این انتخاب ها، آدمها ناخواسته به خودشان جواب پس میدهند. سالها بعد، اگر از آنها بپرسی جنگ برایشان چه شکلی بود، شاید از شبی بگویند که اولین بار چمدانشان را بستند یا از روزی که بعد از آتش بس، آن را در خانه خودشان باز کردند.