قلدر محل ما و ضربه مضاعف!

حکایت‌ها را نباید دست کم گرفت، آن‌ها فقط روایت سرگرم کننده یک قهرمان و یک ضدقهرمان نیستند، بلکه صورت بندی‌های اولیه‌ای از «نظم» و «بی نظمی»‌اند؛ نسخه‌های مینیاتوری از همان چیزی که در مقیاس کلان، به نام سیاست و روابط بین الملل می‌شناسیم. هر حکایت، اگر درست خوانده شود، یک دکترین نانوشته است. یک نظریه خام که می‌تواند در میدان عمل، به قاعده‌ای راهبردی بدل شود.

حالا حکایت ما را هم با این نگاه بخوانید؛ در محل ما مردی بود تنومند و قلدر. به هیچ قاعده و قانونی پایبند نبود چه رسد به اخلاق. گاه خود را به جنون هم می‌زد. مال این یکی را می‌گرفت و دیگری را به دیوار می‌کوبید. هرکه را ضعیف می‌یافت، لگد مال می‌کرد. یک بار، اما دچار یک اشتباه شد. پیرمردی محترم را به زمین زد و روی سینه اش نشست، اما انگار همان جا فهمید چه خبطی مرتکب شده است.

بلند شد برود که پیرمرد گفت: زدی و پنداشتی که می‌روی؟ قلدر گفت: کیست که جواب دهد؟ پیرمرد گفت: اندکی صبر کن، می‌آید. خبر ماجرا به برادرزاده پیرمرد رسیده بود او همان لحظه لقمه را در کاسه گذاشته و برخاسته بود با اولیا حربه‌ای که به دستش رسید؛ یک سنگ! رسیده- نرسیده سنگ را خواباند به گیجگاه قلدر و او را به خاک انداخت.

مدت‌ها بعد که قلدر دوباره سرپا شد، باز هم از برخی یقه می‌گرفت، اما به پیرمرد و خانواده و برادرزاده اش که می‌رسید، مثل یک بچه سر به زیر می‌شد. اما قلدر قصه ما، صرفا یک فرد نبود؛ یک «وضعیت» بود. تجسم بی قانونی، برهم زننده موازنه، بازیگری که از خلأ اقتدار تغذیه می‌کرد و با نمایش جنون، هزینه پیش بینی ناپذیری را به دیگران تحمیل می‌کرد.

او به زبان ساده، همان بازیگری بود که در ادبیات راهبردی، با «بی ثبات ساز فعال» توصیف می‌شود، کسی که قواعد را نه می‌پذیرد و نه حتی وانمود به پذیرش می‌کند. جامعه محلی، تا مدتی با او به قاعده «تحمل و توازن» رفتار کرد؛ هر ضربه‌ای، پاسخی در همان سطح می‌گرفت.

این، شبیه همان الگوی کلاسیک «بازدارندگی حداقلی» است: نه جنگ، نه صلح؛ بلکه مدیریت تنش در سطحی قابل تحمل، اما این الگو، یک نقص ذاتی دارد، اگر طرف مقابل، به هزینه‌ها عادت کند، بازدارندگی فرسوده می‌شود و قلدری، نهادینه. نقطه عطف، آن لحظه‌ای بود که قلدر، از یک مرز نانوشته عبور کرد، تعرض به پیرمردی که نه فقط یک فرد، بلکه یک «نهاد اجتماعی» بود؛ حامل اعتبار، شبکه و پیوند. در زبان سیاست، این یعنی عبور از خط قرمز‌های هویتی و ساختاری. او خطا کرد، اما مهم‌تر از خطا، نحوه پاسخ بود. پاسخ، این بار از جنس گذشته نبود.

برادرزاده، با یک کنش سریع، نامتقارن و البته «افزوده»، معادله را تغییر داد. سنگی که پرتاب شد، فقط یک واکنش نبود، یک پیام بود که هزینه‌ها دیگر خطی نیستند، بلکه تصاعدی‌اند. این همان لحظه‌ای است که بازدارندگی، از «توازن» به «تفوق» تغییر می‌کند؛ از پاسخ برابر، به پاسخِ معنادار برتر. نتیجه چه شد؟ قلدر، حذف نشد؛ اما مهار شد. رفتار او دوباره شد در برابر دیگران، همان آش و همان کاسه؛ اما در برابر آن خانواده، قاعده‌ای تازه شکل گرفت.

این یعنی بازدارندگی موضعیِ موفق؛ ایجاد یک «حوزه ممنوعه» در ذهن بازیگر متجاوز. حالا اگر این حکایت را از کوچه به جهان ببریم، با پدیده‌ای آشنا روبه رو می‌شویم، بازیگرانی که با ترکیبی از قدرت سخت، جنگ روانی و نمایش بی قاعدگی، نظم را به چالش می‌کشند. تجربه نشان داده است که پاسخ‌های صرفا متقارن، اگرچه لازم‌اند، اما کافی نیستند.

{$sepehr_key_211007}

آن‌ها پیام «توان پاسخ» را می‌دهند، اما الزاما پیام «هزینه غیرقابل تحمل» را منتقل نمی‌کنند. اینجاست که مفهوم «ضربه مضاعف» اهمیت پیدا می‌کند. «مضاعف یا پلاس» یعنی همان شاخصه افزوده‌ای که محاسبات طرف مقابل را به هم می‌ریزد؛ این، جوهره بازدارندگی مؤثر در جهان بی ثبات امروز است. ما هم در همین جهان با پدیده‌ای شبیه آن قلدر خود به جنون زده روبه روییم.

ما در برابر آمریکا و نوچه اش اسرائیل تا به حال موازنه را پله پله پیش برده‌ایم. شاید زمان آن رسیده باشد که این بار ضربه ما اضافه باشد. سنجیده و حساب شده و پشیمان کننده. در جنگ نامتقارن این توان را داریم. ژئوپولتیک این ظرفیت را ایجاد کرده است. منتهی بجا و بموقع باید برگ‌های خود را روی میز بکوبیم. اگر «بجا» جا به جا شود، اگر «بموقع» به بی موقع تبدیل شود. نتیجه چیز دیگری می‌شود. پس جواب به استکبار؛ مضاعف، بجا و بموقع.

همین!