داستان کودک درباره رستم | ما شکست‌ناپذیریم

مرجان زارع - یک روز در شهربازی شهر ما، ‌سر‌و‌کله‌ی یک هیولا پیدا شده بود و بچه‌ها نمی‌توانستند از وسایل بازی استفاده کنند. بچه‌ها جمع شده بودند و از دور به چرخ‌و‌فلک بزرگ نگاه می‌کردند.

ستاره آهی کشید و گفت: «حیف، دیگر نمی‌شود سوار چرخ‌و‌فلک شویم!» میلاد داد زد: «اصلا معلوم نیست از کجا پیدایش شده! و به کجاها می‌خواهد برود!» بچه‌ها دوباره به چرخ‌و‌فلک بزرگ و هشت‌پای بزرگی که بازوهایش را پیچیده بود دور چرخ‌و‌‌فلک نگاه کردند‌.

سهیل گفت: اگر هیولا بخواهد به مدرسه‌مان بیاید چه؟ زهره گفت: ای وای اگر هیولا به خانمان بیاید چه‌کار کنیم؟ همین هنگام نگهبان پارک که داشت از دور از هیولای گنده فیلم می‌گرفت، گفت: «من می‌دانم از کجا آمده.

قبلا توی همین حوض بود. فکر می‌کنم ماهی گلی است. از بس بچه‌ها توی حوض برایش خوراکی‌های ناسالم ریختند، این‌جوری بزرگ شد. امروز هم که آمدم دیدم ‌یک هیولای بزرگ شده و از حوض بیرون آمده‌ بعد هم سریع از چرخ‌و‌فلک بالا رفته‌.»

بروم ببینم چه‌کار باید بکنم. سهیل همان‌جور که به سیبش گاز می‌زد، گفت: «بچه‌ها یک قهرمان لازم داریم تا این هیولا را بیاورد پایین.» زهره کوچولو دست داداشش سهراب را گرفت و گفت: «یکی مثل رستم، من کتابش را خوانده‌ام.»

بعد هم آهسته قاصدکی را که توی باغچه دیده بود، برداشت و فوتش کرد توی هوا و گفت: «شاید برود و به رستم خبر بدهد.» همین موقع باد تندی وزید و قاصدک چرخید و چرخید و با باد رفت.

سهیل سرش را خاراند و گفت: «باد بردش. دیگر نمی‌تواند برود به کسی خبر بدهد. رستم بی‌رستم.» همین موقع صدای درشتی از پشت سرشان گفت: «چه‌کارم داشتید اول صبحی؟‌»

بچه‌ها با عجله برگشتند سمت صدا. سارا جیغ کشید: «وای، خودش است!» میلاد دستپاچه گفت: «امکان ندارد!» سهیل گاز دیگری به سیبش زد و گفت: «چه‌طوری آمد؟‌» ستاره یک قدم جلو رفت و مؤدبانه گفت: «سلام رستم قهرمان. چه‌طوری آمدی؟‌»

رستم دستی به سبیل پر‌پشتش کشید و لبخند‌زنان گفت: «با باد آمدم دیگر، بلیت هواپیما که برایم نفرستادید.» بعد هم گُرزش را در هوا چرخاند و گفت: «دشمن کجاست که نابودش کنم؟»

حسین با‌عجله گفت: «آرام‌تر. این همه خشونت لازم نیست. فقط یک هشت‌پاست.» بعد هم هیولا را به رستم نشان داد. رستم به هیولای روی چرخ‌و‌فلک نگاهی کرد و گفت: «اینکه یک هیولای درست‌و‌حسابی است بچه جان.»

تا حالا در هیچ سفری شبیهش را ندیده‌ام. میلاد آهی کشید و گفت: «پس نمی‌توانید شکستش بدهید؟» رستم تا این را شنید، با اخم داد زد: «من نمی‌توانم؟ من دیو سپید را شکست داده‌ام. مگر نشنیده‌ای؟»

میلاد سری تکان داد و گفت: «چرا شنیده‌ام. داستان هفت‌خان را خوانده‌ام.» رستم رفت توی فکر و نگاهی به چرخ‌و‌فلک انداخت و گفت: «باید یک نقشه بکشیم.» بعد هم نشست یک گوشه و روی برگ بزرگی، مشغول نقشه کشیدن شد.

بچه‌ها هم کمکش کردند. خیلی زود نقشه‌ی حمله آماده شد و رستم با دست خالی آماده‌ی حمله شد. بچه‌ها هم سلاح‌هایشان را درآوردند. میلاد تفنگ آب‌پاش داشت. حسین تیرو‌کمان اسباب‌بازی. ستاره و سارا هم حباب‌سازهایشان را به‌کار انداختند.

سهیل هم توپ به‌دست آماده شد. خیلی زود همه سمت هیولا حمله کردند. همان‌طور که رستم یکی از بازوهای هیولا را چسبیده بود تا او را پایین بکشد، بچه‌ها به سمت هیولا توپ و حباب و تیر و آب شلیک کردند.

هیولا که انتظار چین حمله‌ای را نداشت، حسابی دستپاچه شد. آخر سر هم آن‌قدر ترسید که بازوهایش را از دور چرخ‌و‌فلک باز کرد و گذاشت روی چشم‌هایش تا چیزی را نبیند.

رستم هم مانند برق و باد او را کشید پایین و در هوا چرخاند و چرخاند و چرخاند و پرتش کرد آن دور دور‌ها. پشت کوه‌های بلند. شاید هم انداختش توی دریاهای دور.

هیولا که رفت، بچه‌ها با خوش‌حالی جیغ کشیدند و شادی کردند و از رستم تشکر کردند. بعد هم دویدند تا کمی چرخ‌و‌فلک‌سواری کنند. البته رستم سوار نشد. ترسید چرخ‌و‌فلک بشکند.

فقط ایستاد کنار چرخ‌و‌فلک و چرخ و چرخ، چرخ‌و‌فلک را چرخاند تا بچه‌ها کمی بازی کنند. بعد هم که باد آمد، پرید روی باد و ناپدید شد و رفت. کسی چه می‌داند شاید یکی یک جای دیگر به کمکش احتیاج داشت و او را صدا زده بود.