ولادت امام رضا (ع) بود. صبح اول وقت بچه را بیدار کردم و به همراه خواهرانم راهی قرارمان شدیم. با حمیده و مرضیه سال هاست رفاقت داریم، بعد هم که همه باهم وارد حوزه شدیم و چندسالی هم کلاس بودیم. صمیمیتمان بیشتر شد و بعد از آن بارها در حرم دیدار تازه کردیم. دخترکم را که هرروز تا ظهر میخوابید به شوق حرم ساعت ۷، ۸ صبح بیدار کردم و بین راه قول هزارو یک خوراکی و اسباب بازی را گرفت.
خاطرم آمد نزدیک تولد قمری اش هستیم، درست چهارسال پیش در ۲۳ ذی القعده روز زیارتی امام رضا (ع). زیر لب گفتم آقاجان هنوز خیلی کار دارم لطفا بچه تا یکی دوهفته دیگر نیاید! بعد زبانم را گاز گرفتم و گفتم غلط کردم، من کی باشم تکلیف مشخص کنم؟ هرجور صلاح میدانید؛ و ۲۰ ساعت بعد دخترکم در آغوشم بود. تنها چیزی که میدانم این است که همه را به خودش سپرده بودم و معجزه وار همه چیز فراهم شد. هیچ وقت از مرور این خاطره خسته نمیشوم. میتوانم هزاربار تعریفش کنم و هربار زاویه جدیدی از لطف امام را در آن به خودم یادآوری کنم.
این فقط یک مورد از لطفهای امام رضا (ع) است که گاهی بیانش میکنم و خاطره اش برایم پررنگ است. وگرنه در هرمرحله از زندگی هرکداممان معجزاتی رخ داده و شاید آن قدر برایمان طبیعی شده که حتی فکرش را نمیکنیم. همسرم تعریف میکرد که برای شاعر شدن چندروز بین الطلوعین رفته زیارت و یک روز در راه برگشت از حرم حس میکند به اوزان مسلط است. شاعر دیگری میگفت: مهمان درراه خانه داشتم و هیچ چیزی در خانه نبود و گفتم امام رضا (ع) زائران شما هستند، خودت میدانی! و چندلحظه بعد دعوت شدم شب شعری و صله شعرخوانی را خرج مهمانها کردم.
مادری میگفت: ازدواج پسرم به مشکل خورده بود، نذر کردم چندچهارشنبه بروم حرم و قبل از اتمام چهارشنبههای زیارتی یک روز برای عقد پسرشان راهی حرم میشوند. راستش مرور اینها برایم ملال آور نمیشود که هیچ هرآن ذوق میکنم در بهشتی قدم میزنیم که مورد توجه اوست. کسی را در دیارمان داریم که حسرت خیلی هاست. ما بهشتی بودن را در دنیا با همسایگی علی بن موسی الرضا زندگی کردهایم و کاش بعد از مرگ هم رزقمان باشد یک بار هم که شده او را زیارت کنیم.
{$sepehr_key_211688}