بلاتکلیفم. مثل باقی آدمهای این جغرافیا. درست وسط یک برهه زمانی نامعلوم که آدم نمیداند چقدر باید منتظر بماند تا برگردد به چیزی که بود. زمان کش میآید و انگار هرچه بیشتر میدوی، دیرتر میرسی. دستم به خیلی چیزها نمیرسد. قدم هایم کوتاه شده. قامتم کوتاه شده. صبرم کوتاه شده. شدهام مثل بچگی ها. مثل وقتهایی که با مادر میآمدیم حرم.
حرم از منظر یک کودک ۶، ۷ ساله، ته نداشت. یک عمارت باشکوهِ تمام نشدنی بود که میشد تا رمق توی پا هست، روی سنگ فرش هایش دوید و رسید به جایی که معلوم نبود. توی دنیای یک کودک ۶، ۷ ساله، زمان تعریف مشخصی نداشت. هیچ معلوم نبود یک زیارت ساده چقدر طول میکشد. همه چیز شبیه بلاتکلیفی این ایام بود. آن زیارتهای کودکانه، یک سفر فرازمانی بود. حالا، اما همه چیز فرق کرده. یک جایی توی حرم ساختهاند به نام رواق کودک.
یک سقف هزار نقش دارد که خورشید توی نگاره هایش، همیشه میخندد. توی سقف ها، انبوه بادکنکهای سبز متراکم شدهاند و هر طرف سر بچرخانی رنگ میبینی و بازی و سرگرمی. بچه ها، برای آن مدتی که والدین میخواهند یک دل سیر با صاحب آستان رازدل کنند، توی این مجموعه هیجان انگیز از بند آن زمان کش دار بلاتکلیف رها میشوند و آن وقت عقربه ها، تا موعد بازگشت والدین به سرعت حرکت میکنند.
بچه ها، توی رواق کودک حرم، مثل ایام پیش از جنگ ما آدم بزرگ ها، دارند زندگی عادی خودشان را میکنند. میدوند. میخندند. زمین میخورند. بلند میشوند و این مابین گاهی دلتنگ پدر و مادرها میشوند. درست نقطه مقابل کودکی ما که هیچ نمیدانستیم انتهای این زیارت طولانی کجاست.
{$sepehr_key_212496}
دلم میخواهد این روزها، توی رواق کودک دنیای آدم بزرگها زندگی کنم. جایی که خورشید توی آسمان آبی سقفش همیشه میخندد و تکلیف آدم با همه چیز روشن است. دلم میخواهد کسی مرا بگذارد توی رواق کودک آدم بزرگها و بگوید کارمان که تمام شد برمی گردیم دنبالت و بعد من تا میتوانم بازی کنم، جیغ بکشم، بخندم و بدانم زندگی همین لحظههای پرحرارت و رنگی است.
با این همه، من امروز همان مادری هستم که بچه اش را میگذارد توی رواق کودک و بعد میرود یک گوشه صحن و تا میتواند از رنج بلاتکلیفی این روزها با آقای خودش رازدل میکند. همانی که آرزو میکندای کاش سقف آسمان این آب و خاک هم مثل سقف آسمان رواق کودک، همیشه آبی و آفتابی و امن باشد.