برای بسیاری از مشهدی ها، آرامگاه فردوسی در خاطرهای دور از یک اردوی دانش آموزی خلاصه میشود، شاید هم یک تصویر از توت خوری در جاده قدیم که با بازدید از آرامگاه فردوسی درهم آمیخته و طعمی شیرین به خاطره داده است. اگر صفحات آلبومهای قدیمی را ورق بزنیم لابه لای عکس ها، تک وتوک تصاویر دسته جمعی درحالی که روی پلههای آرامگاه نشستهایم هم پیدا میشود. دوری راه و کمبود امکانات باعث شده مشهدیها قرار بازدید ماهیانه یا سالانه از آرامگاه فردوسی را کمتر در برنامه هایشان بگنجانند و خاطرات آنها از توس و آرامگاه فردوسی از تعداد انگشتان دست فراتر نرود.
اما برای من که خبرنگاری را با گشت و گذار در محدوده تازه به شهرپیوسته توس شروع کردم، آن حوالی دیگر به یکی دو خاطره محدود نمیشود. من هربار که به آرامگاه فردوسی میروم، قاسم ارفع را در حالی تصور میکنم که پشت قَرقَر ایستاده و سنگ بزرگ فَروَهر را برای نصب در ساختمان تازه بازسازی شده سال ۱۳۴۷ تا پیشانی آرامگاه فردوسی بالا میبرد.
رجبعلی لباف خانیکی را در حالی تصور میکنم که دارد آرامگاه تازه پیدا شده غزالی را حفاری میکند و برای جمعیت حاضر از نوع مقبرههای سردابی مرسوم آن روزگار میگوید.
مهدی سیدی را درحالی تصور میکنم که دارد دور دیوار هزارساله توس میچرخد و هر سمتش را به یک سر تاریخ وصل میکند، جایی را که سالمتر است شیبک خان ازبک درست کرده، آن قسمت که کلا نابود شده، کار مغول هاست.
محمد ادیب اسلامیه را درحالی تصور میکنم که سعی دارد جلوی کشاورزانی را بگیرد که ارگ چندصدساله توس را خراب میکنند و خاکش را برای کشت بهتر زمینها میبرند، گاهی موفق میشود و گاه هم خیر.
{$sepehr_key_212661}
محسن میهن دوست را درحالی تصور میکنم که دشت توس را در پی افسانه هایش زیرورو میکند تا برسد به مردارکشان و داستان افسانهای عشق دختر پادشاه به پسری گاوچران که از قضا پایان خوشی هم نداشت.
اوستا ماشالا، آهنگر آرامگاه فردوسی را تصور میکنم درحالی که با ایده اش درباره استفاده از گل میخ برای محکم نگاه داشتن سنگ ها، مهندس هوشنگ سیحون را به وجد میآورد.
بی بی شاه حسینی را در حالی تصور میکنم که در میانه کارگاه قالی بافی اش ایستاده و به ۲۰۰ دختر و پسری که پای دارهای قالی نشستهاند با شعر فرمان میدهد «سر اول، تا به جا، بیا برو» «پیش رِ پیش آمد، رو کور»
پهلوان بهروز پرهیزگار و پهلوان محمد محمدی را درحالی تصور میکنم که وسط گود کشتی باچوخه ایستادهاند و این بار نه برای قند اول که برای دفاع از خود گود میجنگند تا مبادا دوباره به خاطر یک دعوا بساط کشتی باستانی جمع شود.
توس برای من فقط به اندازه چهارسال خبرنگاری در شهرآرامحله منطقه ۱۲ خاطره ندارد، من توس را با خاطرات تمام مردم آنجا زندگی کردم و حالا قد هزار سال از توس خاطره دارم.