ویدئو | خانواده‌ای به وسعت ایران | روایت یک امدادگر هلال احمر از جریان زندگی در میان آوار‌های جنگ رمضان/۲

به گزارش شهرآرانیوز، وقتی برای مصاحبه رسیدیم، پیدا کردن لوکیشنی مناسب برای تنظیم نور و صدا کمی زمان برد و ناخواسته او را هم معطل کردیم. اما همین که مقابل دوربین نشست، با همان آرامش و صلابتش جمله نخستش را گفت؛ جمله‌ای که آغاز یک روایت ساده نبود، آغازِ عبور دوباره از روز‌هایی دشوار بود؛ «به نام خدا، مجید زارع هستم، سرتیم واکنش سریع هلال احمر خراسان رضوی، در جنگ رمضان…»

{$sepehr_media_2705912_640_360}

صحبتش را که آغاز می‌کند، در صدایش همان اقتدار آشنای یک پدر شنیده می‌شود؛ صدایی محکم، استوار و آرام. اما هرچه گفت‌و‌گو جلوتر می‌رود و پای روایت عملیات‌ها به میان می‌آید، لرزش صدا و بغض پنهان در گلویش، آرام‌آرام خود را نشان می‌دهد؛ بغضی که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. با این همه، همچنان محکم می‌ماند و از تفاوت این عملیات با تمام مأموریت‌هایی می‌گوید که در سال‌های طولانی خدمتش در هلال احمر تجربه کرده است.

او از تفحص‌هایی حرف می‌زند که فقط برای یافتن پیکر‌های بی‌جان نبود؛ از جست‌وجوی امید در دل آوار‌ها می‌گوید. از چشم‌هایی روایت می‌کند که با همه اضطراب و اندوه، هنوز به امدادگران دوخته شده بودند؛ چشم‌هایی که آخرین امیدشان این بود که عزیزشان، زنده یا بی‌جان، از زیر ویرانه‌های جنایت دشمن بیرون آورده شود.

زارع یکی از خاطراتش را چنان با جان و دل تعریف می‌کند که انگار همه آن لحظه‌ها برای خانواده خودش رخ داده است. از پسربچه‌ای می‌گوید که موج انفجار، پدرش را به سویی دیگر پرتاب کرده بود. وقتی از همدردی با آن کودک سخن می‌گوید، انگار هنوز هم او را در آغوش گرفته و می‌خواهد از دل آن وحشت، ذره‌ای آرامش به او ببخشد.

وی می‌گوید: «از همان لحظه‌ای که رسیدیم، عملیات‌ها یکی پس از دیگری آغاز شد. هیچ‌چیز معلوم نبود. جنگ است؛ شوخی ندارد.»

زارع این جمله‌ها را ساده ادا می‌کند، اما در میان همین کلمات ساده، وطن معنایی دیگر پیدا می‌کند؛ معنایی عمیق‌تر، زنده‌تر و نزدیک‌تر. در روایت او، وطن فقط یک جغرافیا نیست؛ جایی است که رنج یک نفر، رنج همه می‌شود و درد هر خانه، در جان یک ملت می‌پیچد.

شاید گفت‌وگوی ما با زارع به پایان رسید، اما آنچه او در کنار هم‌وطنانش در روز‌های جنگ از سر گذرانده، بعید است هیچ‌گاه در ذهن و جانش پایانی داشته باشد. او در پایان این گفت‌و‌گو، با صدایی که همچنان استوار است، اما رد اندوه را در خود دارد، می‌گوید: «در تمام ساعت‌ها و روز‌های جنگ، نبض شهر می‌زد. مهم‌ترین دلیلش هم تفاوت مردم ما با همه مردم دنیاست. اینکه «ایران سرای من است»، هیچ‌وقت تا این اندازه برایم ملموس نشده بود. اما شرمندگیِ اینکه بیش از این نمی‌توانم کاری انجام دهم، همیشه بر جانم می‌ماند. به هر حال، آنجایی که رفته بودم، با تمام دوری از خانواده، انگار کاشانه خود من بود.»

و شاید حقیقت همین‌جاست، آن‌جا که آدمی در میانه آوار، درد دیگران را درد خود می‌بیند، آنجا که فاصله میان «من» و «ما» از میان برداشته می‌شود، آنجاست که ایران، دیگر فقط یک سرزمین نیست ایران، خانواده می‌شود.

{$sepehr_key_213488}