به گزارش شهرآرانیوز؛ از زن جوان درازکشیده روی تخت بیمارستان که دستگاهی، ریه هایش را از هوا پر و خالی میکرد، خراشهای سانحه رانندگی روی پیشانی اش، به خاطرم مانده است و یک پوست لطیف شبیه گل. نه؛ اصلا انگار خود گل را گذاشته بودند روی تخت و داشت پژمرده میشد. او از دنیای ما رفته بود، اما حتی کادر درمان هم دلشان نمیآمد این جسم لطیف را برای وداع آخر آماده کنند.
زن توی همان حال هم انگار داشت میخندید. میگفتند تازه مادر شده است؛ قلبش هنوز شوق تپیدن داشت. این قصه هر روز بیمارستانی در دل شهر مشهد است؛ انباشته از پرونده آدمهایی که روزگارشان میان مرگ و زندگی، معلق مانده است؛ بده وبستانهایی که با جان گره خورده است.
زندگی حتی میان دیوارهای حصارکشیده بیمارستان منتصریه، امر مبارکی است، حین نگرانی از جواب آزمایشها و دلشورههای پشت در اتاق عمل. آنهایی که تلاش میکنند هر روز رنگ بپاشانند به حیات کم جان و رمق بیمارانی که دیالیزی هستند، نارسایی قلبی دارند و همه و همه آنهایی که کرورکرور دارو روی هم گذاشتهاند و به بن بست رسیدهاند. این گزارش، روایت آنهایی است که یا در انتظار گرفتن عضو هستند یا گیرنده آن. روایت ما حاصل دو روز متفاوت است؛ یکی دوشنبههای مشاوره برای دیالیزیها و دیگری، چهارشنبه بیماران کبدی.
«سالانه حدود ۳هزار نفر در کشور به دلیل به موقع نرسیدن عضو موردنیازشان، جان میدهند.» این آمار را دکتر ابراهیم خالقی اعلام میکند؛ مسئول واحد فراهم آوری اعضای پیوندی دانشگاه علوم پزشکی مشهد که همیشه از نوع دوستی آدمها به یکدیگر حرف میزند و تأکید میکند که این حس تعطیل بردار نیست، حتی در روزهای بحرانی مثل جنگ. بچههای تیم، کارشان را باجدیت دنبال میکنند؛ رضایت گرفتن از خانوادهای که عزیزشان روی تخت بیمارستان با کمک دستگاه نفس میکشد. آن طرف نیز هزاران نفر، برای گرفتن عضو در صف انتظار هستند.
فضای داخلی بیمارستان، مملو از آدم است. برخیها در لیست انتظارند و خیلی هایشان هم گیرندهاند. دکتر خالقی شوخ طبع است، به گیرندههای عضو کبد اشاره میکند و میگوید: اگر اهدای عضو نبود، هیچ کدام از اینها زنده نبودند. نگین شیرین زبانی میکند و میگوید: «یعنی من هم؟»
دکتر آهسته به ما میگوید: مثل نگین، نهالهای کوچک و آسیب پذیر زیادند که هر لحظه بیم از دست دادنشان میرود و دختر، ناخودآگاه نگاهم را سمت خود میکشاند؛ انگار تازه دارم میبینمش. نگین، دختری قشنگ و دوست داشتنی است. آغوش مادربزرگ، بی هوا برایش باز میشود و موهای لخت و بلندش را بوسه باران میکند و چیزی میگوید که از دور شنیده نمیشود. چشمهای زن خیس خیس است و میگوید: سال هاست کار من و مادرش، گریه کردن است.
بیشتر کارهای نگین با مادربزرگش است؛ فاطمه تبریزیان از عمر یازده ساله نوه اش حرف میزند که با یک بیماری نادر کبدی متولد شد. تعریف میکند: «اولش متوجه نشدیم. به مرور زمان فهمیدیم که نگین با بچههای هم سن وسال خودش فرق میکند. زندگی مان از این رو به آن رو شد.
یک پایمان دکتر بود و یک پایمان بیمارستان. چند سال با دارو سر کردیم و دکترها تشخیص دادند که علاج فقط در اهدای عضو است. کار سخت شده بود. دکترها خوب و مهربان بودند؛ دلسوز و پیگیر. اما مادر نبودند که بفهمند از همان اول که مادر میشوی، هزار تا فکروخیال توی سرت جوانه میزند و به انتظار شکفتن میماند. یک جعبه پر از گلهای سر جوروواجور توی کمد خانه، ذوق نشستن روی موهای نگین را داشتند و کلی لباس چین چینی و گلدار.
زبانم لال، زبانم لال، فکر اینکه یک روز نگین نباشد، دیوانه مان میکرد. تمام این سالها دستمان به دعا بود، با دارو مدارا کردیم و گذشت تا آبان امسال. شکم نگین بزرگ شده بود، حالش روزبه روز وخیمتر میشد. علم پزشکی هیچ کمکی نمیتوانست به ما بکند؛ مگر اینکه یک فرد دهنده کبد پیدا شود که شرایطش با نگین بخواند.
مکث و سکوت او با صدای گریه بلند میشود؛ به شکرانه بازگشت دوباره نگین است. ماجرا را خلاصه میکند: کبد نگین، اهدایی از نوجوان یازده سالهای به نام محمد مهدی است. هفت ماه از جریان پیوند او میگذرد. بعد این همه سال، زندگی انگار تازه به خانه ما آمده است. بهار امسال، بعد سالها پنجرهها را باز کردیم، دستی به سروروی اتاقها کشیدیم، چند گلدان را گذاشتهایم کنار هال. تازه لذت نشستن سر یک سفره را میفهمیم؛ اینکه پارچ دوغ پر از پونه و نعناع را بگذاریم کنار و منتظر بمانیم که نگین بیاید و سر سفره بنشیند. دلهره نداشته باشیم که دخترم تا چند روز دیگر زنده است.
{$sepehr_key_214928}
مشابه همین روایت را اعظم میری تعریف میکند. فقط شیوه گفتنش متفاوت است: همسرم مبتلا به هپاتیت است. اردیبهشت پارسال بیماری اش عود کرد. حالش وخیم بود؛ دست وپای ورم کرده و بی حالی و... نتیجه آزمایشها آب پاکی را ریخت روی دستمان. کبدش از کار افتاده بود و باید میرفتیم توی لیست انتظار برای پیوند. هر ساعت به این فکر میکردم که حالا قرار است چند روز و چند ماه دیگر، زندگی او ادامه پیدا کند، دلم آشوب میشد. خدا گواه است هرگز به مرگ کسی رضا نبودهام؛ چه فرقی میکرد که بچههای من یتیم شوند یا بچههای همسایه یا همشهری مان؟ اما واقعیت این بود که ادامه زندگی شوهرم، بسته به یک عضو اهدایی بود و من تا آخرین لحظه برای او مبارزه کردم.
او مکث میکند و من حالا لبخند عمیقش را میبینم که تازه اعتراف میکند: من یک ذره طاقت دوری اش را ندارم؛ تو بگو برای یک ساعت و بچهها بیشتر از من وابسته اش هستند.
«بعد از پیوند، جور دیگری عاشق زندگی کردن شدم».
گفتنیهای داوود رحمانی هم به همین حرفها خلاصه میشود. او سی وسه ساله است. میگوید: اینکه یک روز بیدار شوی و ببینی چشم هایت رنگ همیشه را ندارد و روزبه روز زردتر میشود و خودت بی حال و کم رمقی، کمی نگران کننده است. اما بدتر از آن، پیچیدن نسخه پزشک است، آن هم بعد از کلی آزمایش و تصویربرداری. یک روز پزشک، مقابلم نشست و بعد از کلی مقدمه چینی، گفت کبدم از کار افتاده است و باید پیوند شود. آن روز انگار یک خشاب پر را توی سینهام خالی کرده بودند.
به هر شکلی بود، سعی کردم بلند شوم. زنده بودم، اما نیمه جان. از فردای آن روز، کامل افتادم روی تخت. این بیماری انگار توکلم را به ائمه (ع) عمیقتر کرده بود. خودم را به دستهای کریم آنها سپردم. اما دروغ چرا؟ ناامید بودم؛ خیلی هم ناامید، حتی وقتی از بیمارستان زنگ زدند و گفتند یک بیمار مرگ مغزی برای اهدا آماده است. آزمایشها را قبل از آن انجام داده بودم و باید میرفتم بیمارستان برای انجامدادن بقیه کارها. هنوز هم امید به بهبود نداشتم، حتی به اندازه سر سوزنی.
او ادامه میدهد: در گیرودار بستری شدن برای گرفتن عضو بودم. شنیدم کبد اهدایی، مربوط به جوانی هم سن وسال خودم است؛ دو فرزند هم دارد و با موتور تصادف کرده است و... این ماجراها را که تعریف میکنم، مربوط به سال۱۳۹۴ است. نگفتم من یک ورزشکار حرفهای بودم و تا قبل از آن، نام پیوند را هم نشنیده بودم. روال کارهای بستری شدنم به سرعت پیش میرفت. دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چشم هایم را که باز کردم، مهتابی بالای سرم روشن بود و شکمم سنگین. گفتم ساعت چند است؟ گفتند فردای آن روز است و عمل، موفقیت آمیز بوده است.
این گپ وگفت کوتاه، انگار تمام صحنههای بستریبودن در بیمارستان را جلوی چشم هایش، زنده کرده است و شادمانی روزهای بعد از آن را... حرفش را خلاصه میکند: برای من که هر لحظه امکان مرگم میرفت، یک زندگی تازه شروع شد. بعد از آن جور دیگری عاشق روزها و زندگی کردن شدم. از روی تخت برخاستم و سجده شکر به جا آوردم.
طعم شیرینیهای زندگی حالا برایم دلچسبتر بود. رفتیم خواستگاری و جواب مثبت گرفتیم و چند سال بعد صدای خنده و بازی کردن بچه هایم، زیر سقف خانه میپیچید. حالا من به زندگی کسی فکر میکنم که حضور فیزیکی ندارد و در این جهان نیست، اما در وجود من نشسته است.
دکتر خالقی هنوز هم بین جمع ماست و گیرندههای کبد را یک به یک معرفی میکند. یکی از آنها شاپوررضا محمدی است که ۱۰ سال است با عضو اهدایی زندگی میکند و برخلاف بقیه، اهداکننده عضو را میشناسد. او میگوید: هر روز قبل از اینکه نماز صبح را بخوانم، اول برای پدر و مادر مرحومم نماز میخوانم و بعد هم به نیت کسی که عضو اهدایی اش، دست مرگ را از زندگی من کوتاه کرد. نمیدانم تا چند سال دیگر، زندهام، اما این عمر دوباره را مدیون لطف آن یک نفر هستم.
تعداد گیرندههای کبد زیاد نیست. به قول دکتر خالقی، بیماران کبدی درصورت نرسیدن بموقع عضو، جانشان را از دست میدهند و به همین دلیل، تعداد کسانی که در لیست انتظار هستند، خیلی زیاد نیست.
دکتر خالقی و همکارانش را در واحد اهدای عضو، خیلی سال است که میشناسم. به نظرم یکی از کارهای سخت دنیا را دارند؛ رضایت گرفتن از خانواده بیماران مرگ مغزی که نمیخواهند باور کنند عزیزشان از دست رفته است و فقط نفس میکشد.
دکتر بین آن جمع بزرگ، دنبال یک نفر دیگر است که رضایت به حرف زدن بدهد. احساس میکنم زندگی بعضی آدمها برد بیشتری دارد؛ انگار مسیر خوشبختی توی این دنیا را پیدا کرده و پا گذاشتهاند وسط جاده آن. شبها قبل از اینکه پلک هایشان از خستگی روی هم بیفتد، آرام ِ آرام هستند.
{$sepehr_key_214927}
دکتر حالا ساعتها میتواند از آدمهایی حرف بزند که برای دور انداختن پیله بیماری، مالشان را از کف دادهاند و امیدشان را و بعد، یک باره به زندگی برگشتهاند.
راست میگوید؛ این را در کلام یکی از بیماران دیالیزی میفهمم که در صف انتظار گرفتن کلیه هستند؛ تی شرت مشکی به تن دارد و ماسک هم رنگ آن. یک پرونده بزرگ دستش است. خسته و عصبی است. سه روز در هفته، روی تخت دیالیز دراز کشیدن، سخت است. اتصال سوزن به بدن که موجب دسترسی بهتر به جریان خون میشود، کلافه اش کرده است. نارسایی کلیه را از همان کودکی داشته است. از چهار سال گذشته، کلا کلیهها را از دست داده و با دیالیز سرپاست. تعریف میکند: «یک هفته قبل هم برای پیوند، زنگ زده بودند و حتی تا اتاق عمل رفتم، اما ظاهرا در حین جراحی، متوجه شده بودند که بیمار اهداکننده، توده سرطانی دارد و دوباره برگشتیم.»
تسلیم است؛ تسلیم حکمت خدا و آرام میگوید: هرچه او بخواهد، همان میشود. وقت خداحافظی، جملهای میگوید و از همه کسانی که حرفهای او را میخوانند، طلب دعا میکند: «خانوادهام شوق داماد کردن مرا دارند و اینکه تشکیل زندگیام را ببینند، خدا کند که بشود!»
حرفهای آدمهای اینجا، شباهتهای زیادی به هم دارد؛ تلخیها و شیرینیها شبیه هماند و به رنگ هم. ملیحه سادات حسینی میگوید: مادرم و سه فرزند قد ونیم قدم منتظرند برگردم خانه. هفتهای چهاربار دیالیز میشوم. دغدغه دارم که آیا کنارشان میمانم و بزرگ شدنشان را میبینم یا نه؟
خواهری را هم میبینم که فضای داخل بیمارستان را تاب نیاورده و زیر سایه درختی در حیاط، نشسته است و تعریف میکند: «فشار خون، کلیههای برادرم را از کار انداخت.» خیلی حوصله حرف زدن ندارد. همین اندازه میفهمم آنها هم در لیست انتظار برای گرفتن کلیه هستند.
دکتر خالقی توضیح میدهد: شانس زنده ماندن بیماران سیروز کبدی، نسبت به دیگر بیماران، کمتر است و باید زود پیوند شوند؛ به همین خاطر فهرست بیماران در انتظار کلیه، بیشتر است. ۲ هزار بیمار در صف انتظار هستند که ۲۰۰ نفر از آن ها، پرونده شان کامل شده است.
آنها که نارسایی قلبی دارند، بخش دیگری از بیماران در صف انتظار هستند. خالقی میگوید: ممنون که فرهنگ سازی میکنید! شاید این گزارشها برای خیلیها راهگشا باشد و قلم شما نیز میتواند اتفاقهای روشنی را رقم بزند.
دو روز کامل روایت گفتهاند و شنیدهایم. کلاف ذهنی من، انباشته از دیدهها و شنیدههای تلخ و شیرین است که باید مرتبشان کنم و ختمش میکنم به همین عبارت: «مبارکتر از زندگی، سراغ ندارم اگر به بخشندگی، ختمش کنی!»
تحمل درد و همچنین فضای بیمارستان، سخت است و یک عده برای وداع با عزیزشان آمدهاند. چه دنیای عجیبی است! آن طرف، حجله آماده کردهاند و تابوتی برای تن لطیف یک زن و ظرفهای پر از خرما و این طرف، یک نفر زندگی را در آغوش کشیده است.