به گزارش شهرآرانیوز؛ «رمضان» سالی که گذشت، ماه برانگیختگی یک ملت بود در سرزمینی به وسعت ایران؛ یک ماه ملکوتی که مبعوث شدن آدمها را رقم زد و این ماجرا همچنان ادامه دارد؛ درهمتنیدگی آنهایی که هر شب باهم در خیابان و کنار هم تکرار میشوند، نه یک روز، نه دو روز، نه یک هفته، نه یک ماه، دقیقترش میشود ۸۴ روز آنها را زنجیروار بههم وصل کرده است؛ توی باد، توی باران و برف، سرما و طوفان.
حالا جریان یک انقلاب و مقاومت تازه در شبکههای مجازی دستبهدست میچرخد. خرداد و سالروز آزادسازی خرمشهر و نیز روز مقاومت و پایداری، بهانهای شد برای مرور جریان پایداری مردمی در خیابان. حالا دیگر خیابان، خیابان نیست، خانه ماست. همهچیزمان را کف آن آوردهایم؛ تجارت، کسبوکار و زندگی، حتی روزها و روایتهای عاشقانه زندگیمان را. همهوهمه آمده است وسط یک میدان بزرگ به نام خیابان.
میمانم که نقطه شروع این روایت از کجا باشد و به کجا ختم شود. اصلا این قصه، شروع و پایانی ندارد. نمیدانم این حال خوب، از ویژگی شبهای بهشتی بهار است یا به انرژی خوب آدم هایش برمی گردد؛ اینکه مردم شبها این قدر روشن، شفاف و عالیاند، حتی زیر باد و باران و صاعقه و رعدوبرق. انگار دست به دست هم دادهاند تا فاعل عجیبترین روایت دنیا باشند.
حالا دیگر دستهها مشخص شدهاند. مقررات و نظم و انضباط دارند؛ هرکه وظیفه خودش را میداند و مقررات مربوط به کارش را. غالب افراد تیم انتظامات، بروبچههای نوجوان بسیجیاند؛ جوانهایی که موکب راه انداختهاند و صبح تا شامشان را گذاشتهاند پای کارهای فرهنگی و اعتقادی؛ این کوچکترین وظیفه سربازان «سیدعلی» است.
چقدر به این نام ارادت دارند! آنهایی که بساط چایشان را راه انداختهاند و حالا چشم بسته، سینیها را پر میکنند و دست مردم میدهند و بوی عطر آن، خیابان را برمی دارد. البته برخیها ساده گرفتهاند و گوشهای از خیابان، فرش پهن کردهاند و بساط چایشان به راه است.
ساعت به وقت قرار است؛ هر شب حوالی میدان فجر، جای سوزن انداختن نیست. از دور، عدهای آدم پرچم به دست شعار میدهند و پیش میآیند. اولین عبارتی که به ذهنم میرسد، گفتن ذکر «لاحول و لاقوه الا با...» است. چندبار تکرارش میکنم. چند قدم بعد، صدای رژه موتورسواران پرچم به دست توی گوشم میپیچد. دستها به نشانه احترام و ادب، بالا میرود و لبخند، روی لبها جای سلام را میگیرد. عجیب است؛ انگار نه انگار که شب هشتادوچندم از تجمعات است. برخیها حساب روزها از دستشان در رفته است، اما همه سرحال و آمادهاند.
به قول یکی از افراد آن حوالی، «ما آدمهای خوشبختی هستیم که به راحتی میتوانیم سُر بخوریم بین آدمهای خوب دنیا و برای خودمان، ثواب جمع کنیم.» همان فرد، ایستاده است گوشه مسجدی در خیابان طبرسی. اعتقاد دارد فرقی نمیکند این حرفها را چه کسی و کجا بزند؛ مهم این است که مردم به این باور رسیدهاند.
بزرگترین صف آرایی حق علیه باطل، اتفاق افتاده است و ما هر قدم برای ایران برداریم، یک قدم برای حق برداشتهایم. دنیا حالا فهمیده است که ایرانی جماعت هیچ وقت برای باطل، کوتاه نیامده است و نخواهد آمد؛ و باز من راوی هستم؛ روایتگر یک جریان متفاوت از مقاومت و پایداری وصف ناشدنی این مردم.
بین این جمعیت بزرگ و جاری در کوچه و چهارراه و خیابان، برخی مشتاق حرف زدن هستند و گپ میزنند؛ حرف هایشان در روایت هایمان جاری میشود و بعضیها ترجیح میدهند از همان دور به تماشا بایستند. خیلیها پیادهاند، عدهای موتورسوارند و بعضی هم خودرویی، مسیر را طی میکنند و چه دنیای قشنگی است اتحاد دستها و قلب ها!
مرضیه محمدی را ابتدای پل فجر میبینم که بین یک جمعیت بزرگ، پرچم به دست گرفته است و میگرداند. میگوید: از زمان شروع اجتماعات، بدون استثنا هر شب حاضری خود را اعلام کردهام. او ادامه میدهد: ما مسیرمان را تازه پیدا کردهایم و گروهها و جمعهای مشترک، تشکیل دادهایم. اولین چیزی که در زندگی مان یاد گرفتهایم، «هیهات من الذله» بوده است. با سرفرازی، دوران دفاع مقدس را به پایان رساندیم، هشت سال محکم و استوار ایستادیم و مقاومت کردیم. حالا دوباره انگار این جریان تکرار شده است. ایمان داریم که دست خدا روی شانههای ماست؛ اگر خدا به عمرمان برکت بدهد، تا آخر راه هستیم.
مسیرها متفاوت است و آدمها هم؛ برخی جاها، تجمعات کمتر و گمنام ترند. بالا بردن پرچم جمهوری اسلامی در هر جایگاه و بین هر طیفی میچسبد. علیرضا خانی، عمری شصت وچندساله دارد. کار پرزحمتی داشته و بازنشسته است و توان ایستادن ندارد. ولی این قدر تماشای این آدمها حالش را خوب میکند که تلاش کرده است یک شب را هم از کف ندهد.
البته ۸۴ شب را کامل نیامده است؛ میگوید: یک هفتهای حال نداشتم و نتوانستم بیایم. حالا هم روی سکویی نشسته است. یک دستش پرچم است و دست دیگر، صلوات شمار که بالا میگیردش. انگار در تاریکی و روشنی هوا، عددش به چشمش نمیآید.
تعریف میکند: تا سهم هزار صلوات شبانه را کامل نکنم، به خانه برنمی گردم. شب اول نیت کردم برای سلامت رزمندگان و مدافعان وطن بفرستم. فکر کردم نیت باید بزرگ باشد؛ برای حال خوب همه مردم ایران و بیماران روی تخت بیمارستان که دلشان میخواهد اینجا باشند و نمیتوانند.
نجمه غلامی بین همین جمع است؛ در یکی از نقاط مرکزی شهر، با سه فرزند قدونیم قد. لابد تعجب را در نگاهم دیده است که پیش از هر حرفی میگوید: اینها هم عادت کردهاند و منتظرند شب برسد، همه باهم بیاییم بیرون. او ادامه میدهد: معلم هستم و کنار کلاس آنلاین دانش آموزان و رسیدگی به کارهای روزمره بچههای خودم، حضور در اجتماعات را هم جزو واجبات میدانم.
اشاره میکند به جمعیتی که مقابلش، پرچمهای «یاحسین (ع)» و «یافاطمه الزهرا (س)» را میگردانند و میگوید: این زیباترین مسیر مقاومت است که دشمن را به هراس انداخته است. همین که ما گم شده هایمان را از کوچه پس کوچههای شهر پیدا کردیم و دست به دست هم دادیم، حتی اگر قرار باشد این ماجرا ۸۰ سال زمان ببرد، کف خیابان میمانیم. دشمن فهمیده است ما دست بردار نیستیم.
زیر فشار اقتصادی، تحریمها و حتی از دست دادن عزیزترین هایمان، آستینها را بالا زدهایم تا هر جایی که بمبی افتاده، گلی بکاریم و آزادی را روی هر دیواری که ویران شده، ترسیم کنیم. وقت خداحافظی یک عبارت میگوید و تمامش میکند: «پیشنهاد میکنم برای تقویت عزت نفستان هم که شده، سری به خیابانها بزنید!»
صدای بلند «ا... اکبر»، جمعیت کوچک را هم بزرگ نشان میدهد؛ خانوادهای جوان و پرجمعیت، چشمم را میگیرد. اینجا عرصه میدان شهداست. دو دختر هم قد و ملوس پرچم به دست هرکدام به سمتی میروند و پدرشان دنبال سرشان. آلا و نیلا آرام ندارند؛ دوسالهاند و بازیگوش.
تازه نیکا دوماهه هم توی بغل مادرش خوابیده است. علیرضا نوح، پدرشان، چهارچشمی باید حواسش باشد. کوتاه حرف میزند، اما عبارتهای قشنگی میگوید؛ انگار از قبل گزینش کرده باشد: «چه خوب شما روایتگر این جریان هستید! خانمها جزئیات را میبینند و این رویداد، پر از شگفتی است که نگاه ریزبینی میخواهد.»
بعد این عبارت را اضافه میکند و میدود دنبال دوقلوها: «مقاومت با پیروزی فرقی ندارد؛ نتیجه یکسان است.» حتما مقصودش، پرچمهای کوچک دست آلا و نیلاست. جمعی هم یک صدا فریاد میکشند ا... اکبر. از جنوب تا شمال شهر را میرویم. برخی جاها حواسم پرت شعارهایی میشود که مردم باحرارت تکرار میکنند: «سیدمجید فداتیم/ دلتنگ موشکاتیم.» چشمم درگیر موج جمعیت میشود و نام خیابانها و منطقهها از قلم میافتد.
نمیخواهم فرصت صحبت کردن با او را از دست بدهم. در خیابان مشرف به حرم مطهر ایستاده است به شعار دادن. دختر جوان ما را که میبیند، به رسم ادب کلاه از سر برمی دارد. نگاهم روی مچ بندش گیر میکند؛ پرچم ایران است که بافته شده و کیپ دستش است.
بعد عبارتی است که شیرین ادا میکند: «چقدر خوشحالم که دختر این خانه و کشورم.» نامش فاطمه حمیدیان است. سرش را بالا، سمت آسمان میگیرد و میچرخاند به اطراف و بعد به احترام، دست را تا کنار گوشش بالا میبرد و میگوید: و توی عمر بیست وچندسالهام هیچ وقت، هیچ چیز من را تا این اندازه به وجد نیاورده بود.
از تماشای این همه شور در خیابانهای ایران حس غرور میکنم. میخندد؛ از آن لبخندهای کشدار و عمیقی که ردیف سفید دندانهای آدم را نشان میدهد. میگوید: اگر قرار است بمیریم، همه باهم میمیریم؛ ما ذلت نمیپذیریم!
باد، چادر مشکی زن را تکان میدهد. بچه شش، هفت ماههای سر شانه اش خوابیده است. میگوید نوهام بیرون از خانه که باشد، میخوابد.
معصومه نصیری هم از آن دسته افرادی است که حتی یک شب از خیابان را از کف نداده است. چادر را میکشد روی پسرک خوابیده و میگوید: محال است خونی که از رگهای بچههای مظلوم جنوب روی زمین ریخته است، التهابش فروکش کند و بخوابد. رمضانی که گذشت، تاریخیترین رمضان دوران خواهد شد. مکث زن، نگاهم را متوجه جمعیت بزرگی میکند که پیش روست.
بهاره سعیدی را در یکی از خیابانهای شمال شهر میبینم. لهجه دارد. کلمهها را میکشد و ناز حرف میزند. ساکن تهران است و حالا چند روزی میشود که به پابوسی حضرت امام رضا (ع) آمده است. میگوید: امتحانهای ما، برعکس همه دانش آموزان که از خرداد شروع میشود، از اسفند آغاز شد.
بهاره رک حرف میزند و این خصوصیت اخلاقی اش است. میگوید: اوایل حوصله نمیکردم در اجتماعات شرکت کنم. البته درس و تحقیق و هزار گرفتاری دیگر داشتم. حقیقتا یک شب، دم دمههای عید نوروز بود که گذرم به خیابان افتاد. وقتی دیدم زیر آن بمباران، چقدر جمعیت بیرون هستند و از مرگ نمیترسند و شعار میدهند، از خودم شرمم آمد و خجالت کشیدم و بهتر بگویم به خودم آمدم.
او این عبارت را میگوید و تمامش میکند: «ما سنگرنشینان سپاه حقایم؛ چون طرف مقابلمان بچه خوارهای ذلیل هستند و زورشان به طفلهای بی گناه مدرسهای رسیده است. ما سمت حق ایستادهایم.» با تکان دادن دستی او را هم ترک میکنم، برای رفتن بین جمعی دیگر.
{$sepehr_key_215572}
چشم هایم خوب نمیبیند. اولش فکر میکنم روی آن کادر چهارگوش قاب گرفته نوشتهاند: «یا عیسی!» پلاکارد را که پایین میآورند، تازه متوجه عبارت میشوم: «یا علی!» این قاب، دست عارفه و سوگند حسینی است که نفر سوم همراهشان، دخترعمه شان است. نوجوانهای ما تحلیلگران سیاسی متخصصی شدهاند و همه چیز را خوب میفهمند و تحلیل میکنند. میگویند: هر وقت توانستند حب علی (ع) را از قلب هایمان پاک کنند، آن وقت میتوانند صاحب خاکمان هم بشوند. حرفی برای گفتن نمیماند جز خداحافظی.
محمد کاظمی، استاد حوزه است و پرچم به دست گرفته و میچرخاند. این رویداد را متأثر از علقههای دینی مان میداند که با حس وطن پرستی و نوع دوستی عجین شده است و دست به دست هم دادهاند و بزرگترین و تأثیرگذارترین رویداد ارتباطی دنیا را شکل دادهاند. او میگوید: مهمترین مؤلفه قدرت در دنیا، مردم سالاری است و ایران، مردم سالاری دینی را به نمایش گذاشت.
بیداری اسلامی که بارها و بارها در مورد آن حرف زدیم، حالا، به واسطه این جریانی که اتفاق افتاد، یک مفهوم نامشخص و مبهم نیست، بلکه واقعیتی خارجی و مشهود و ملموس است. در طول تاریخ، این جریان و موج مقاومت بی سابقه است، حتی در روزهای دفاع مقدس، ماجرا به این شدت و حدت نبوده و این موضوع مایه اعجاب و تعجب دنیا شده است. این شکوه، شگفتی و دیدن دارد؛ اینکه هرکس با هر باور و اعتقاد توی یک صف ایستاده است تا ایران بماند.