سمانه رضوانی | شهرآرانیوز؛ دعای عرفه را اباعبداللهالحسین (ع) در بیابانی خواندهاند، اما برای ما انگار درمیان یک اقیانوس نور ایستادن است. هر جملهاش موجی است که تا ته قلب نفوذ میکند. دعا طولانی است و در اینجا نمیتوان از همه آن حرف زد. در این اقیانوس، پنج فراز را میتوان یافت که شاید سادهترین و درعینحال عمیقترین حرفها را با خدا میزنند، پس باهم بخوانیم و بچشیم طعم شیرین محبت خدا را در دل مؤمن.
«أَ لَیْسَ لَکَ أَنْ تَقُولَ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ؟ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ: آیا تو نیستی که میتوانی به چیزی بگویی «باش»، پس میشود؟ تویی خدا که معبودی جز تو نیست.» چقدر ساده و چقدر بزرگ! یک «باش» از او، عالمی را بهوجود میآورد، با یک اشاره از او، بیماری شفا میگیرد. خدایی که فرمانش بیدرنگ اجرا میشود، چطور ممکن است صدای عبد ضعیفی را که از ته دل میگوید «یارب» نشنود؟ این توصیف از خدا تمام پشتگرمی ماست. اگر او بگوید «باش»، هیچ دیواری نمیتواند جلوی رسیدن خیر را بگیرد، حتی اگر تمام دنیا و قدرتها صف بکشند.
«إِلهی وَ أَنَّی یُؤْیَسُ مِنْکَ الْعَبْدُ وَ أَنْتَ تَقْبَلُ التَّوْبَه؟ إِلهی أَنَا الَّذی أَغْلَقْتُ عَلی نَفْسی رانَ الْخَطایا بِجُرْمی: خدایا! چگونه بنده از تو ناامید شود، درحالیکه تو توبه را میپذیری؟ خدایا! من همانم که با گناه خود، زنگار خطاها را بر دلم بستهام.» خدایی که خودش فرموده است «برگردید تا ببخشم»، چطور ممکن است در را به روی ما ببندد؟ ما خودمان با گناه، قفل بر دل زدهایم. اما قفلی که ما زدهایم، به دست همان خدا باز میشود. شرطش فقط یک چیز است: دست از ناامیدی برداریم.
«لا شَیْءَ أَعْظَمُ مِمّا أَنا فیهِ یا رَبِّ مِنْ سُوءِ ظَنّی بِکَ: پروردگارا! هیچچیز در این لحظه برای من بزرگتر از بدگمانی من به خود تو نیست.» نه گناه، نه غم، نه تنهایی؛ بدترین مصیبت این است که آدم خیال کند خدا دیگر به فکرش نیست. امامحسین (ع) اینجا پرده از درون ما برمیدارند. میفرمایند نگران گناهت نباش، نگران ناامیدی از رحمت الهی باش؛ چون گناه را میشود شست، اما بدگمانی به خدا، زخمی است که درمانش سخت است، پس باید به لطف او خوب گمان ببریم.
{$sepehr_key_215632}
«إِلهی هَبْ لی کَمالَ الِانْقِطاعِ إِلَیْکَ حَتّی تَصِلَ قُلُوبُنا إِلی مَعْدِنِ الْعَظَمَه: خدایا! کمال بریدگی از غیر و پیوستن به خودت را به من بده تا دلهایمان به کانون عظمت تو برسد.» آدم هرچه جلوتر میرود، میفهمد که همهچیز بند است؛ بند به پول، به آدم، به مقام، به خاطره. امام در این فراز، رهایی از همه بندها را آرزو میکنند. یعنی خدایا! آنچنان دلم را فقط برای خودت خالص کن که دیگر هیچچیز غیر تو در آن راه نداشته باشد. وقتی دل به کانون عظمت او رسید، دیگر کوچکی دنیا، غمگینش نمیکند و بزرگی دنیا مغرورش.
«مَا الَّذی وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ وَ مَا الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِیَ بِغَیْرِکَ: کسی که تو را نیافت، چه یافته است و کسی که تو را یافت، چه چیز را از دست داده است؟ به یقین نومید شد کسی که به غیر تو خشنود شد.» حاصل همه حرفها اینجاست؛ هرچه غیر اوست، نمیماند و میرود.
اما خود او، ابدی است. اگر تمام دنیا را داشته باشی و او را نداشته باشی، هیچچیزی نداری و اگر هیچچیز نداشته باشی و او را داشته باشی، همهچیز داری. این فراز، چشمبازکن است؛ نگاهمان را از دستاندازهای این راه، برمیدارد و میاندازد به درون مقصد؛ مقصدی که فقط خود اوست.