اواسط دهه ۷۰ آنزمان که نوجوان بودم، بازار طلا و دلار رشد زیادی داشت. موضوع «کی بخریم، کی بفروشیم؟» پای ثابت هر مهمانی خانوادگی بود. یکی از بستگان ما هم که آنروزها وارد بازار طلا شده بود، از ذوقزدگی زیاد هر جا مینشست، از سودهایی میگفت که توانسته در بازار طلا و دلار کسب کند و مدام آن را با درآمد حقوقبگیران مقایسه میکرد.
مدت اندکی از این ماجرا گذشت که دولت وقت، سیاست تشدید کنترل بر بازار و تزریق ارز را در دستورکار قرار داد. نتیجه، ضرر زیاد افرادی مانند فامیل ما بود که هر چه داشتند و نداشتند را راهی بازار طلا و دلار کرده بودند. پاسخ مسئولان هم این بود: «ما که گفته بودیم وارد این بازارهای نامولد و احساسی نشوید.» از آنزمان بیش از ۳ دهه میگذرد، اما آن اتفاقی که برای فامیل ما روی داده بود، در همه این سالها در بازارهای مختلف مدام در حال تکرار است.
ظهور قارچگونه شرکتهای هرمی، رشد ناگهانی شاخص بورس و سقوط آن، سوددهی مؤسسات مالی و سپس بحران بازپرداخت سپردههای مالی مردم، نوسان مدام قیمت طلا و دلار که کار و کاسبی سیگنالفروشان را داغ کرده، فروش سهام شرکتهای غیربورسی با قیمتهای بالا و ادعای کوروش کمپانی مبنی بر فروش ارزان موبایل برند و جمعآوری نقدینگی مردم، همگی بخشی از تجربه همه ما در فضای اقتصادی دهههای گذشته است.
گرهخوردن رشد و حتی بقای اقتصادی به شانس و اقبال، به جایی رسید که روزهایی شاهد بودیم بخش قابل توجهی از مردم گوشی بهدست در حال بازی «همستر کامبت» بودند. سؤال اینجاست، چرا همه ما با وجود داشتن چنین خاطرههای مشترکی باز هم در دام چنین موجهایی میافتیم و هر بار که بازاری متلاطم میشود، تمام دارایی خود را راهی آن بازار میکنیم؟
جواب یک کلمه است: «فراموشی». حافظه در همه ما ابزار شناخت است. به کمک حافظه است که فرد امروز، همان فرد دیروز میشود، ارتباط میگیرد و تعامل میکند. حافظه، ابزاری برای آگاهی و تداوم روانی است. این حافظه است که مسئولیت اخلاقی فردی و جمعی را با دراختیارگذاشتن تجربههای گذشته و پیامدهای آن و نگاه به آینده میسر میکند.
اما در سالهای گذشته تورم فزاینده، فشارهای معیشتی و در نتیجه از بین رفتن مسئولیتی که همواره در برابر دیگری احساس میکردیم، سبب تشدید فرایند فراموشی و پاکسازی حافظه شده است. در این سالها، چنان فشارهای تورمی فزاینده شده است که برخی را بهسمت استراتژی بقا سوق داده، شرایطی که در آن حافظه قفل شده و به هر خسوخاشاکی برای ماندنش چنگ میزند.
وقتی حافظه میریزد، نه فقط گذشته، بلکه قضاوت اخلاقی هم متزلزل میشود. فرد ممکن است به چیزی «مطمئن» باشد، اما همان اطمینان بعدا فروبپاشد. این لحظه همانجایی است که تعلیق روانی روی میدهد. نقشها مخدوش شده و افراد دچار روند تردید، ترس، سودجویی، زرنگی و بقا شده و بهسمت توجیه تکرار یک تجربه آزمودهشده سوق مییابند.
{$sepehr_key_216562}
این روند باعث میشود، افراد همیشه در وضعیت «بازخوانی» باشند: هر چیز میتواند برعکس چیزی باشد که لحظهای پیش لمس کردهاند. برای همین در چنین وضعیتی خودشان را به جوّ غالب حاکم بر فضای اقتصادی میسپارند. خود را رها کرده و به موجی میسپارند که در اقتصاد در حال سرکشی است، اما دریغ که اندکی بعد جز مقدار مخلوطی از آب، شن و ماسه نصیبشان نمیشود. اما چگونه باید جلوی چنین فراموشی را گرفت؟
باید دانست که این «فراموشی»، محصول مستقیم «اقتصاد بیثبات» است. وقتی تورم، افقهای زمانی را به «روز» و «ساعت» تقلیل میدهد، حافظه از یک ابزار برنامهریزی به یک بارِ اضافی تبدیل میشود. در چنین سیستمی، کسی که حافظه بلندمدت دارد، ضرر میکند و کسی که در «سودای آنی» و «فراموشی عمدی» زیست میکند، پاداش کوتاهمدت میگیرد.
بنابراین، راه حل بازگرداندن «حس استمرار» به جامعه کنترل تورم و قاعدهمند کردن اقتصاد کشور است. تا زمانی که اقتصاد، فرد را وادار کند که برای بقای فردا، حافظه گذشتهاش را فدا کند، این سیکل تکرار خطا (از بورس تا کمپانیها) ادامه خواهد داشت.