مجید خاکپور | شهرآرانیوز؛ قدمت سرنا را میتوان از لهجه اش حدس زد؛ سازی با ساختاری ساده و صدایی بسیار رسا که به راحتی مسافتهای طولانی را طی میکند و یکی از کارکردهایش همین بوده که دوردستها را هم با خبر کند، چه در هنگی نظامی در دوره هخامنشی و چه برای بیدارکردن روستایی به وقت سحر.
در شاهنامه به این ساز اشاره شده است و سرنا از سازهای باستانی ایران محسوب میشود؛ سازی که در نقاط مختلف ایران، از جمله خراسان، استفاده میشود.
هاشم حسرتی، از نوازندگان سرنا و دهل منطقه تربت جام، بر این باور است که با توجه به شرایطی، شاید ۱۰ سال دیگر این ساز در منطقه نوازندهای نداشته باشد. ویژگیهای صوتی و موسیقایی سرنا، مانند صدای بلند، گامهای بالا و کوک ناپذیربودن، باعث شده است این ساز نتواند سازهای دیگر یا خوانندگان را همراهی کند و همین مسئله، به مهجورترشدن آن دامن زده است.
آلبوم «تروشنای عاشقی جام» که اوایل اردیبهشت امسال منتشر شد، تلاشی از سوی این نوازنده برای ثبت نواهایی از سرنای «پنجه جامی» است. گفت وگوی ما با او هم به همین بهانه است که البته محدود به آلبوم نمانده و کمی هم درباره وضعیت امروز این ساز صحبت کردهایم.
برای من هم رفتن سراغ سرنا ادامه یک سنت اجدادی بود. تا جایی که خبر دارم، دست کم چهار نسل پیش از من نوازنده بودهاند و این هنر، خون به خون منتقل شده است. پدرم نورمحمد، پدربزرگم محمد ـ نوازندگی پدربزرگم شرط ضمن عقد بود؛ یعنی خانواده عروس شرط میکردند نوازنده مجلس حتما استاد محمد باشد ـ پدر ایشان هم استاد نورمحمد و پدر او هم درویش علی نوازنده بود. فقط هم نوازنده نبودند؛ هم سلمانی قلعه بودند، هم ختنه میکردند و هم ساز میزدند.
من از خردسالی کار را یاد گرفتم. آن زمان پدربزرگم و پدرم هر دو زنده بودند. پدرم سال ۱۳۸۵، در چهل و هفت چهل و هشت سالگی فوت کرد. اینها هرچه در توانشان بود به من یاد دادند. البته هرچه بلد هستم، گوشی است و با نت آشنایی ندارم. با این حال، متأسفانه این ساز دارد فراموش میشود.
من نوازنده کاملی نیستم و از من بهتر هم بسیارند؛ این را بدون تعارف اعتراف میکنم. خیلی از استادان بزرگ سرنا به استودیو رفته و کار ضبط کردهاند، اما خبر ندارم اثری از آنها به صورت رسمی منتشر شده باشد؛ دست کم در این دهه اخیر، چیزی به یادم نمیآید. من سعی کردم آلبومی از منطقه تربت جام ضبط و ثبت کنم. همیشه این فکر در سرم بود؛ با خودم میگفتم چطور میشود با وجود بهترین نوازندهها در تربت جام، آلبومی برای سرنا وجود نداشته باشد یا بسیار کم باشد؟
ما بهترین نوازندگان را داشتیم؛ مثلا زنده یاد استاد برات دلپذیر که اوایل انقلاب فوت کردند، یا استاد غلامعلی نی نواز و استاد رسول نظری (معروف به رسول نظر) که سبک متفاوتی داشت؛ یا استاد محمد رحم دلخواه که خداراشکر هنوز در میان ما هستند. اینها نوازندگانی هستند که خدا شاهد است وقتی ساز میزنند، ما که کمی با پنجه شان آشناییم، اشکمان درمی آید؛ اما برخی از آنها هیچ آلبوم ثبت شدهای ندارند.
به همین دلیل به فکر افتادم کاری کنم و اثری رسمی ثبت شود. همان طور که گفتم، شاید از نظر نوازندگی چیزهایی کم داشته باشم، اما میخواستم دست کم نام سرنا زنده بماند. مهم نیست نوازنده اش کیست؛ اصل این است که بگویند سرنا و دهل تربت جام. انگیزهام همین بود، نه نامِ هاشم حسرتی که امروز هست و فردا نیست. دلم میخواهد وقتی این قطعات را گوش میکنند، بگویند:ای... این حنایی است،ای... این چوب بازی است که مال فلان منطقه است. آنجا هاشم حسرتی مطرح نمیشود، آن مقام است که زنده میماند.
ایده اش از اوایل سال ۱۴۰۰ به ذهنم رسید. بنده خدایی به من گفت حامی مالی شما میشوم. کارهای استودیو را انجام دادیم و ضبط صداها هم تمام شد؛ اما بعد از یکی دو سال پیام داد که فلان قدر به حسابم واریز کن تا آلبوم آماده شود. من هم گفتم دیگر نمیخواهم.
تا اینکه در جریان ضبط موسیقی متن سریال «پایتخت ۷» با آقای آریا عظیمی نژاد آشنا شدیم. آنها از کار ما خوششان آمد. موضوع را آنجا مطرح کردم و گفتند ببینیم چه میتوانیم بکنیم. در نهایت سال ۱۴۰۲، خانمها مرجان و مژگان خوش اندام این زحمت را کشیدند و حامی مالی کار شدند؛ این دو خواهر خودشان هم نوازندهاند. کار در مشهد ضبط شد و کارهای استودیویی را هم آقای رضا انسان انجام دادند. خدا خیرشان بدهد که کمک کردند. در نهایت، آنها ما را با سایت «بیپ تونز» آشنا کردند تا اوایل اردیبهشت امسال، آلبوم منتشر شد.
{$sepehr_key_217784}
گفتم بهتر است به سراغ اصالتهای خودمان برویم. ما دوازده سیزده کار اصیل برای سرنا داریم که شاید قدمتی دو سه هزارساله داشته باشند. «چوب بازی» ما به جنگهای ایرانیان علیه اعراب برمی گردد که نمایشی از حرکات شمشیر است و با چوب اجرا میشود. «حتنِ حنایی» هم که از نامش پیداست؛ آهنگِ شب حنابندان است.
مقام دیگری که در این آلبوم گنجاندهام، «مقام ا... و ذکر سحر» است که در روزگار قدیم، نوازندگان در شبهای ماه رمضان بالای منارهها یا برج قلعه مینواختند. آن زمان که بلندگو نبود، نوازندگانی مانند اجداد ما با نواختن این مقام، مردم را بیدار میکردند تا بدانند وقت سحر است. «حتنِ باخرزی» مقامی با ریتم سنگین است که مختص بزرگان مجلس بوده؛ کسانی که میخواستند در پایانِ مجلس بلند شوند و «بازی» کنند. «حتنِ حسن آبادی» نیز مانند حتنِ باخرزی است و همان کارکرد را دارد، اما متعلق به منطقه تربت جام است.
«حتنِ اوشاری» رقصِ پهلوانی است و در آن، حرکاتی مانند نشست وبرخاست و کمان گیری اجرا میشود. ریشه آن به دوره هخامنشی برمی گردد و مربوط به حرکاتی است که در پادگانها انجام میشد. امروزه، چون این «حتن» ریتم ساده تری دارد و همه میتوانند با آن بازی کنند، نوازندگان از آن استفاده میکنند؛ اما آن سه حتن دیگر [حنایی، باخرزی و حسن آبادی]همین الان هم فراموش شدهاند.
«پَلتان» هم رقص است و هم قطعهای حماسی که پیرمردان قدیم با آن «بازی» میکردند؛ شاید الان در کل منطقه ما پنج نفر هم نباشند که بتوانند آن را اجرا کنند. اینها بخشی از مقامهایی است که برای این آلبوم انتخاب کردم. به هرحال، موسیقی ما موسیقی ارزشمندی است؛ شاید به دلِ ما مینشیند، اما به هر روی موسیقیِ بدی نیست.
این آلبوم یازده قطعه دارد. فکر میکنید چند قطعه دیگر میشود از سرنای پنجه هراتی تربت جام ضبط کرد؟
حداقل پانزده قطعه دیگرِ مخصوص سرنا باقی مانده است. اما به اندازه ۱۰ آلبوم دیگر میشود آهنگهای محلی ضبط کرد، اگر حامی مالی پیدا شود.
سینه به سینه به ما رسیده؛ راه انتقالش همین بوده است. حالا اینکه بتوانیم آن را درست و کامل به نسل بعدی منتقل کنیم، بحث دیگری است. مثلا من هرچه به پسرم میگویم بیا این ساز را دست بگیر، زیر بار نمیرود. میگوید: «ولش کن؛ کار سختی است که نه رونق دارد، نه مخاطب.» چه بگویم؟ البته ما در جشنوارههای دولتی زیاد شرکت میکنیم، اما بین مردم و در اینکه مثلا مجلس برویم و اجرا داشته باشیم، خیلی کم شده است
اول بگویم ساز ما «پنجه جامی» است و به آن «سازِ پرده هراتی» هم میگویند؛ همین نام نشان میدهد قدمت دارد، یعنی مربوط به زمانی است که هرات جزو ایران بوده. الان نوازندههای پنجه جامیِ سرنا در خود خراسان به بیست نفر هم نمیرسند؛ از نوآموز تا نوازندهای که لبِ مرگ است، تعدادمان انگشت شمار شده. با این وضع، تا ۱۰ سال دیگر این ساز کاملا فراموش میشود و میرود ردِ کارش؛ و این برای جامعه موسیقی خراسان درد است. خودم هم از این بابت عذاب میکشم.
کم شدن نوازندهها چند دلیل دارد. یکی اینکه سرنا واقعا میتواند درد و مرض و آسیب جسمی بیاورد. چون ساز بادی است و «سازِ زور» است؛ به قول ما سازِ پُرزوری است. میتواند باعث آسیب چشم، گلو و دندان شود. فتق هم بین نوازندگان سرنا زیاد است.
در مقابل، مثلا دوتار سازی است که پرده هایش آشناست، آسیب کمتری دارد، و با خواننده و سازهای دیگر هم راحت همراه میشود.
جالبتر این است که ساز ما کوک هم نیست، بین کوک است. سازی سرکش است. سازی نیست که با سازهای دیگر کنار بیاید. سازهای دیگر را میتوانی با آن کوک و هم گام کنی، اما خودِ سرنا را نمیشود با سازهای دیگر دقیق همراه کرد، چون بین گام حرکت میکند. سرنا در میان سازها، انگار بزِ سرکشِ گله است.
این ساز فقط یک تکه چوب ۳۱سانتی متری است با هفت سوراخ، و تمام. نت هایش هم کامل نیست؛ نه «دیز» دارد، نه «بمل». نه با دستگاههای موسیقی ایرانی کنار میآید، نه هیچی. سرنا آهنگهای خاص خودش را دارد. البته نسل ما کمی در این کار فضولی کرده و چند آهنگ روز را هم با آن میزنیم؛ حالا یا خوب درمی آید یا نه. اما واقعیت این است که این ساز، ساز کاملی به آن معنای رایج نیست؛ سازی ساده است، شبیه توتَکِ چوپان ها.
ساز ما بی کلام است؛ کسی نمیتواند با سرنای ما بخواند. پدربزرگم اهل روستای محمودآباد تربت جام بود. این روستا تا روستای بعدی چهار کیلومتر فاصله داشت. خدا شاهد است از مردم همان روستا شنیدم که با لهجه خودمان میگفتند: «خدابیامرز بابوت [بابابزرگت]محمودآباد ساز میزد، ما به اَمغان بازی میکردیم.» ببینید صدای این ساز چقدر بلند بوده که نه فقط چهار کیلومتر آن طرفتر شنیده میشده، که سرضرب را هم میگرفتند. از این ساز چه توقعی دارید؟
{$sepehr_key_217785}
نمیخواستم بگویم، اما دارم توی کار یک فضولی دیگر هم میکنم. یکی دو سال است دارد در سرم میپیچد و مانند خوره به جانم افتاده که کوک این ساز را درست کنم. با چند نفر از بزرگان موسیقی خودمان هم صحبت کردم. راهنماییهایی کردهاند. وقتی از ما میپرسند چه گامی هستیم نمیدانیم در جوابشان چه بگوییم. بگوییم بین دو و سه؟ میشود همچین چیزی؟
سرنای ما باید حداقل تقسیم به سه بشود. امیدوارم بتوانم تا سال آینده سه گام از این ساز دربیاورم. شاید نسل آینده گفتند خدابیامرزد هاشم حسرتی را که گامهای این ساز را درست کرد. ما با نوازندههای لرستان رفیقیم. وقتی میآیند، با خودشان یک ساک پر از سرنا میآورند. میگویند این گام فلان است، آن یکی گام بهمان و این یکی. اما ناجور است که ما محدود شدهایم به یک ساز واحد.
درد سختی است که در کنار نوازنده دیگری باشی و حرفی برای گفتن نداشته باشی. یعنی نه که نوازنده بدی باشی، بلکه نتوانی همراه آنها اجرا کنی. شاید هم، چون پشتیبانیای نبوده تاحالا کسی اقدامی نکرده. البته من هم پهلوی چربی ندارم، راننده تاکسی دور حرم هستم. اما در سرم هست که این کار را انجام بدهم. سرم پر است، اما دستم خالی است. امیدوارم تا سال آینده این کار را برای موسیقی تربت جام انجام دهم.
اما اصالت ساز باید حفظ شود. اگر مردم با موسیقی خود ما مهربانتر باشند، وضع فرق میکند. این موسیقی مال همین منطقه است. ساز ما را به همین لهجه اش میشناسند و شیرینی اش هم به همین است. اگر قرار باشد طوری تغییرش بدهم که جهانی باشد چه فایدهای دارد، اگر قرار باشد لهجه اش کتابی شود، خب، دیگر نیازی به آن نیست، چون بهترش دارد از آن طرف میآید.
ما را برای «سر راه کنار بِرِن» میخواهند، ما را برای «شاه صنم» میخواهند، برای هزار یک چیز دیگر میخواهند که مال خراسان است. در واقع باید به صورت کلی روی فرهنگ کار شود. گام هم باید درست شود که من هم کنار خوانندهای که مردم و جوانها دوست دارند بنوازم. وقتی این اتفاق بیفتد این ساز هم معرفی میشود و دوستش خواهند داشت.
منفی بوده. معمولا دم غروب که مردم همه بیدارند کمی تمرین میکنم. همین که اذان را میگویند و هوا تاریک میشود، جمع میکنم که همسایهها اذیت نشوند. تا زمانی که در تربت جام مینشستیم، چون این موسیقی را بیشتر دوست داشتند، همین که در خانه خودمان تمرین میکردم، همسایهها میآمدند مینشستند و طلب میکردند که بنوازیم.
اما در مشهد، چون از همه جا در آن هستند، و این موسیقی هم مختص یک منطقه است، نمیشود، نمیطلبند. آنجا [تربت]آشنایی مردم با این ساز و مقامها و خواستنشان باعث میشد تشویق شوم. اینجا نه. تشویقی در کار نیست، هر چند همسایهای اعتراضی هم نداشته است. سبک زندگی تغییر کرده که ما هم فراموش شدهایم.