مریم شیعه زاده | شهرآرانیوز؛ اتاق تاریک است. بوی تند و گرم خون، فضای بسته را پر کرده است و به راه گلو چنگ میاندازد. روی زمین، سایهای در میان مایعی لزج و تیره دست وپا میزند. تیغ کار خودش را کرده است. رگها گشوده شدهاند و حیات، قطره قطره از بند دستها بیرون میجهد. مرد، میان مرگ و بیداری دست وپا میزند.
دهانش باز میشود، اما کلماتش شبیه به حرفهای آدمهای زنده نیست، هذیان میگوید. واژهها پاره پاره، آشفته و هولناک از گلویش بیرون میریزند. او از گذشته میگوید، از مردگان، از کودکی اش و از کابوسی که رهایش نمیکند. در این میان، زنی به نام لیلا نیز در تاریکی ایستاده است، زنی که سرگشتگی از سر و رویش میبارد. زن حرف میزند، جیغ میکشد و خودش را ملامت میکند. او مرگ فرزندشان، سیاوش را تقاص گناهان ناگفتنی خود میداند.
فضایی پر از اضطراب، ترس و عذاب وجدانی کشنده که نفس را در سینه حبس میکند. اینجا نه یک صحنه جرم واقعی که جهان وهم آلود و شاهکار رمان «سالمرگی» است، جایی که «اصغر الهی»، خواننده را به ضیافت تلخ و فشرده زمان میبرد. «سالمرگی»، داستانی بلند است که در نگاه نخست به سنت سیال ذهن پهلو میزند، اما در واقع کلاژی ظریف و پیراسته از کلمات است، عاری از هرگونه پرگویی اضافه. روایت با خودکشی مردی آغاز میشود که در آستانه مرگ، به خودواگوییهای روانی میافتد.
الهی که خود روان پزشکی زبردست است، فرم داستان را با درونیترین لایههای روح آدمی گره میزند. رمان، ساختاری خطی ندارد، بلکه پازلی آشفته از زمانها و یادهاست. «سالمرگی» در سال ۱۳۸۵ توسط نشر چشمه منتشر میشود، هرچند الهی آن را پانزده سال پیشتر نوشته بود. کتاب با ساختار نوآورانه و زبان پرکشش خود، جامعه ادبی را تکان میدهد.
این اثر در سال ۱۳۸۶، موفق به دریافت جایزه معتبر ادبی بنیاد هوشنگ گلشیری در بخش بهترین رمان سال میشود. در دولت محمود احمدی نژاد، مجوز تجدید چاپ رمان لغو و توزیع چاپ سوم آن ممنوع میشود. بااین حال، ارزشهای این متن تنیده شده در اسطوره و روان، هرگز زائل نمیشود و کتاب سرانجام در سال ۱۳۹۵ دوباره به کتاب فروشیها بازمی گردد.
متولد سال۱۳۲۳ در مشهد است. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان زادگاهش به پایان میرساند. سپس، ردای سپید پزشکی را در دانشگاه علوم پزشکی مشهد به تن میکند. دغدغههای او فراتر از کالبد جسمانی است. او شیفته روان پررمزوراز آدمی است. در سال۱۳۵۵، قدم به راهروهای بیمارستان روزبه میگذارد تا آموزش روان پزشکی را آغاز کند.
پیش از آن، سفری به فرانسه دارد، برای پژوهشهای علمی و کشف آفاقی نو، اما غربت، چون بختکی بر سینه اش مینشیند. او دوری از وطن را تاب نمیآورد. دلش برای پیاده روهای شلوغ، برای شنیدن دردهای مردمان سرزمینش پر میکشد. پس خاک فرانسه را رها میکند و به آغوش ایران بازمی گردد. او تخصص روان پزشکی خود را از دانشگاه تهران میگیرد.
جوانی اش تلاطم کمی ندارد، فعالیتهای سیاسی، او را به میان طوفانها میبرد، اما او ایستادگی را مشق میکند. در آخرین مجموعه اش با نام «حکایت عشق و عاشقی ما»، با شکسته نفسی عجیبی مینویسد که میخواسته نویسندهای بنام یا روان پزشکی توانا شود، اما به هیچ کدام نرسیده است. این کلام، تجلی فروتنی نابی است که همکارانش ستایش میکنند. در مطب خود، تنها یک پزشک نیست، یک شنونده فعال است.
مطب او جان پناه مراجعانی است که با کوله باری از تروما و قصه میآیند. الهی ایده رمان هایش را از همین روایتهای واقعی، از لابه لای اعترافات و دردهای مریضانش صید میکند. او جهان را از چشم بیمارانش میبیند و همین درک عمیق از رنج، به نوشته هایش جانی غریب میبخشد.
{$sepehr_key_217804}
ادبیات فارسی را با ابداعاتش داراتر کرد. اصغر الهی داستان نویسی را در دهه ۴۰ با مجموعه داستان «بازی» آغاز کرد. او در دهههای بعد با خلق آثاری، چون «قصههای پاییزی»، «دیگر سیاووشی نمانده است» و «رویا تا رویا» تکنیک نوینی به نام خودواگویی روانی را بنیان گذاشت. رمان «مادرم بی بی جان» و نمایشنامه «قالیباف» نیز جلوههای دیگری از قلم روایی و شاهکار او بودند. او سبک داستان نویسی روان شناختی را که پیشتر توسط هدایت و ساعدی پایه گذاری شده بود، به اوج پختگی رساند.
در سپهر پزشکی نیز درخشان بود، در فاصله سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ سردبیر نشریه «بازتاب روانشناسی» بود و در دهه ۷۰، ریاست بیمارستان شهید نواب صفوی را عهده دار شد. کتاب «پیش درآمدی بر روان شناسی اجتماعی، رابطه پزشک و بیمار» تنها تألیف پزشکی بازمانده از او بود، چون که مرگ هرگز مهلت نداد اثر ابداعی و نشانه شناختی اش را با نام «زبان روانپزشکی» به چاپ برساند.
زندگی او، ستیزی چهل ساله با رنج بود. از نوجوانی به روماتیسم قلبی مبتلا بود و در سال۱۳۷۳، سکته مغزی زبان و حرکتش را به بند کشید. او هرگز تسلیم نشد، با همان تن خسته، مطب را رها نکرد و بهترین آثارش را در همین سالهای رنج نوشت. سرانجام، در ۱۲خرداد ۱۳۹۱، قلب خسته اش در بیمارستان قلب تهران از تپش ایستاد. او چشم از جهان فروبست و پیکرش در آرامستان بهشت بی بی سکینه کرج در آغوش خاک آرام گرفت.