من آن قدر کاپلان و هیلگارد و کله گندههای روان شناسی را زیرورو کردهام که حالا یک پا نسخه پیچ حرفهای و کاردرستی شدهام. ولی آن موقع ها، آن وقتها که یک فسقل بچه بودم، بی پناهتر از این حرفها بودم. همان موقع که خدیجه خانم بدجور رفته بود روی مخ مادرم و ذله اش کرده بود. قضیه این طور شروع شده بود که خدیجه یک روز با یک کاسه آلبالو دم خانه ما سبز شد بلکه فتح باب کند و دل مادرم را به دست بیاورد؛ که همین طور هم شد.
روز بعد یکی از همسایهها خبر آورد که خدیجه یک کاسه آلبالو هم برای او برده و بد مادرم را آنجا پیش آنها گفته. مادرم ماتش برده بود. چیزی نگفت. الان که فکرش را میکنم میگویم لابد با خودش فکر کرده بود که خدیجه از طرز برخورد ما خوشش نیامده و کاسه آلبالویش را بد جایی خرج کرده. گذشت و به هفته نرسیده خدیجه باز دم خانه ما سبز شد.
یک قواره پارچه کودری گل منگلی را بغل زده بود و تا در را برایش باز کردم، تعارف نکرده من را کنار زد و راهش را کشید توی خانه و طوری قربان صدقه مادرم رفت که مادرم همه دل خوری اش را فراموش کرد که هیچ، حتی پول خیاطی آن لباس را هم از او نگرفت و وقتی حرفش میشد، میگفت این طفلک ضعیف است و هنوز بعد از جنگ نتوانسته کمر راست کند و کس وکارش را از دست داده و از همین حرف ها.
روز بعد من و مادرم رفته بودیم بازار شهرک که توی مسیر، خدیجه را دیدیم، چادرش را به دندان گرفته بود و چشمهای وق زده اش را از روی ما گرداند و راهش را طوری کج کرد که انگار دشمن دیرینه اش را دیده. مادرم اول گفت «وا!» بعد دستش را بالا آورد بلکه خدیجه خانم ببیند و اگر مثلا سوءتفاهمی بوده یا به چشمش نیامده باشیم، حواسش را بدهد به ما... ولی خدیجه عین آب خوردن ما را نادیده گرفت و راهش را کشید و رفت که رفت.
این سریال برای مادرم تمامی نداشت و هرموقع از خدیجه دل میبرید و کنار میگذاشتش، باز هم خدیجه طبقه چهارم با لطایف الحیلی دم خانه ما سبز میشد و یک طورهایی از دل مادرم درمی آورد و باز مادرم با او مهربان میشد. مادرم میگفت که تکلیفش را با این آدم نمیداند؛ یک روز خوب، یک روز بد، یک روز بد مادرم را این ور و آن ور میگفت و یک روز مجیز خوبی هایش را توی در و همسایه میچرخاند.
{$sepehr_key_217807}
حالا که سالها از این موضوع گذشته، باز هم حرفش شد. حالا نه خدیجهای در کار است، چون سال هاست که برگشته جنوب و نه مادرم حوصله آن وقتها را دارد. یک طورهایی فهمیدم که هنوز پرونده خدیجه توی ذهن مادرم باز است. با خودم میگویم کاش وسط آن همه فلافلی من هم یک دکه داشتم.
یک دکه برای مشاوره، با سس انبه و سنبوسه و نوشابه تگری و فقط منتظر یک مشتری باشم که بیاید و درباره خدیجه برایم بگوید و آخر سر من بگویم «ببین جانم، بعضی سؤال ها، قرار است همیشه بی جواب بمانند. بهش فکر نکن و بگذار بگذرد... همین» او هم قبول کند و وقتی برود، من در دکه را ببندم. کرکره را (اگر کرکره داشته باشد) بدهم پایین و قفل کتابی را بزنم و برای همیشه دکه را ببندم...
برای خدیجه، که عین زندگی بود.