حسن رفت، رد پایش ماند | روایت مادری که نامه پسر شهیدش سه روز بعد از شهادت رسید

رضا ریاحی| شهربانو، صدایمان به‌سختی به گوش معصومه‌خانم می‌رسد، اما حافظه‌اش دقیق و منظم، مثل یک ساعت قدیمی که هنوز از کار نیفتاده است، خاطره‌ها را یکی‌یکی زنده می‌کند. کافی است نام حسن را ببری تا زمان برایش به عقب برگردد و برسد به همان خانه حیاط‌دار خیابان تعبدی؛ جایی‌که چهار پسرش را با دل قرص و چشمانی نگران راهی جبهه کرد و همان‌جا هم خبر آسمانی‌شدن حسن را شنید.

‌شش‌سال است که معصومه‌خانم در محله ایثارگران زندگی می‌کند، در آپارتمانی کوچک و نقلی که سکوتش با رفت‌وآمد دخترانش و ورق‌زدن آلبوم‌های قدیمی شکسته می‌شود. آلبومی پر‌از عکس سفر‌های دسته‌جمعی، خنده‌های پسرها، شیطنت‌های نوجوانی و لحظه‌هایی که هنوز بوی زندگی می‌دهد. میان همه این عکس‌ها، نامه‌ای است که حسن برای مادرش نوشته بود و سه روز بعد‌از شهادتش به خانه رسید. معصومه‌خانم هزار‌بار این نامه را خوانده، اما هربار انگار برای اولین‌بار است، با همان بغض و با همان مکث‌ها.

{$sepehr_key_220238}

مادر قصه ما این روز‌ها را در خانه سپری می‌کند، گاهی به کمک دخترانش، کبری و هاجر، بلند می‌شود و با واکر در خانه راه می‌رود، گلدان‌ها را آب می‌دهد، دستی به برگ‌ها می‌کشد و دوباره کنار آلبوم می‌نشیند، جایی که شهید حسن باقری هنوز زنده است و خاطره‌های او آرام و بی‌وقفه ادامه دارد.

حیاط خانه ایستگاه بدرقه بود

خانه قدیمی خیابان تعبدی برای معصومه‌خانم پر از خاطره است، حیاطی که دیوار‌های آن با آجر‌های خشتی و گلی بنا شده‌بود و چندین درخت میوه در باغچه آن ریشه دوانده بود. درختانی که سیب و انگور و بِه می‌دادند و شاهد قدکشیدن بچه‌ها بودند. این حیاط، روزی محل بازی و شیطنت بچه‌ها بود و روز دیگر ایستگاه بدرقه. معصومه‌خانم می‌گوید: هربار که یکی از پسر‌ها می‌خواست به جبهه برود، در حیاط می‌ایستاد. من از زیر قرآن ردشان می‌کردم و از روز بعدش به لنگه در چشم می‌دوختم تا شاهد برگشتنشان باشم. این داستان زندگی من از آغاز تا پایان جنگ بود.

بین پسر‌های معصومه‌خانم، کاظم از همه زودتر رفت و از اول تا آخر جنگ، در جبهه ماند. مردی که پیش از آن هم در شب‌های انقلاب و گشت‌های محله حضور پررنگی داشت. بعدش نوبت علی‌اصغر رسید و بعد هم محسن. رفتن‌هایی که یکی‌یکی تکرار می‌شد و حیاط خانه هربار ساکت‌تر از قبل می‌ماند. حسن نفر آخر بود که سال‌۶۱ از همان حیاط قدیمی راهی جبهه شد و یک سال بعد، خبر شهادتش به همان خانه برگشت.

نامه‌ای که ۳ روز بعداز شهادت حسن آمد

جنگ و روز‌های خونین دهه‌۶۰ برای هرکه سخت گذشته باشد، برای خانواده باقری خیلی‌خیلی سخت گذشته است؛ غم از‌دست‌دادن حسن از یک طرف و سه‌پسر دیگری که در جبهه بودند، کام زندگی را برای خانواده تلخ کرده‌بود. اما معصومه‌خانم خم به ابرو نمی‌آورد، مثل روزی که نامه پر از محبت حسن سه روز بعد‌از شهادتش آمد.

معصومه‌خانم می‌گوید: سه‌روز بود که حسن شهید شده بود؛ یکی از دوستان حسن آمد و آخرین نامه و عکسش را با خودش آورد. در نامه نوشته بود «مادر، تا چند روز دیگر و بعد از عملیات برمی‌گردم خانه. آن وقت اگر دوست داشتی دامادم کن. با هرکه تو بگویی ازدواج می‌کنم.»‌

ان‌شاءا... شهید می‌شوی!

حسن یک‌سال‌و‌نیم در جبهه بود. او در این مدت، فقط دوبار به خانه برگشت که یک بار به‌خاطر مجروحیت دستش بود. انگشت‌های دست حسن ترکش خورده بود، اما او نمی‌خواست دل مادرش ریش شود. وسط گرمای تابستان دستکش دستش می‌کرد تا مادر متوجه مجروحیتش نشود، انگار دوست نداشت که حتی کوچک‌ترین نشانه‌های جنگ هم دل مادرش را بلرزاند.

آخرین‌باری که حسن می‌خواست به جبهه برود، مادر مثل همیشه آینده را پیش کشید و به او گفت: «این دفعه که برگردی، دامادت می‌کنم.» حسن هم آرام جواب داد: «برگشتی در کار نیست. من این بار که بروم شهید می‌شوم و تو هم می‌شوی مادر شهید.» معصومه‌خانم می‌گوید: درست نفهمیدم حسن چه گفت، برای همین با صدای بلند گفتم «ان‌شاا...». کبری و هاجر زدند زیر خنده و گفتند: «مادر، زبانت را گاز بگیر! خدا نکند که داداش حسن شهید شود.»

معصومه‌خانم مکثی می‌کند و می‌گوید: تازه دوزاری‌ام افتاد که حسن چه گفت و من چه جواب دادم. هرچه بود خدا خیلی دوستش داشت، چون دعایش زود مستجاب شد. سه ماه بعد‌از رفتنش، پادگان کامیاران مورد‌حمله جنگنده‌های عراقی قرار گرفت و درست در هفتمین روز مهرماه سال‌۶۲ حسن در این حمله شهید شد.

از نظر من محسن هم شهید شد

محسن‌آقا قبل از حسن به جبهه رفته بود. یک‌بار مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری‌اش کردند. تا حال و احوالش بهتر شد، از بیمارستان به جبهه برگشت و اصلا به مرخصی نیامد. محسن‌آقا سال‌ها در جبهه بود تا اینکه پایش روی مین رفت و ده‌ها ترکش ریز و درشت در بدنش جا خوش کردند. همین باعث شد که بعد‌ها مشکلات کبدی و کلیوی پیدا کند و تحت درمان قرار گرفت.

معصومه‌خانم دیگر خیلی تاب حرف‌زدن ندارد. با گوشه چادر گل‌گلی‌اش اشک‌هایش را پاک می‌کند. هاجرخانم دنباله صحبت‌های مادر را می‌گیرد و می‌گوید: بمیرم برای داداش‌محسن! در این سال‌ها خیلی زجر کشید. دکتر‌ها گفته بودند برخی از ترکش‌ها نزدیک قلب و نخاع است و به‌همین‌دلیل نمی‌توانند عمل کنند و ترکش‌ها را دربیاورند. برای آقامحسن درمان دارویی در نظر گرفته بودند. روزی چند‌مشت قرص می‌خورد تا آخر سر هم عوارض همین قرص‌ها کبد و کلیه‌اش را از کار انداخت و سال ۱۴۰۲ درگذشت.

معصومه‌خانم وسط حرف‌های دخترش می‌آید و می‌گوید: از نظر من آقا‌محسن هم شهید شد. بعد از اینکه از دنیا رفت، به خانه ما آمدند و گفتند باید بدنش را بشکافیم و آزمایش کنیم تا شهادتش را تأیید کنیم، اما من زیر بار نرفتم. بدن بچه‌ام را تکه‌تکه کنند برای اینکه شهید اعلام شود؟ کار او پیش خدایش محفوظ است.

پسر‌های سر‌به‌زیر معصومه‌خانم

هاجرخانم و کبری‌خانم از برادران خود کلی خاطره دارند. کبری‌خانم می‌گوید: همه داداش‌های من مهربان بودند، اما حسن را از همه بیشتر دوست داشتم. آن موقع‌ها به هنرستان خسروی می‌رفت که بعد‌ها «شهید‌فرازی» نام‌گذاری شد. تابستان‌ها که درس و مشق نداشت، می‌رفت و کار می‌کرد و دستمزدش را برای من و مادرم هدیه می‌خرید.

کبری‌خانم ادامه می‌دهد: یک روز حسن رفته بود کارگری و ۵‌تومان دستمزد گرفته بود. وقتی برگشت، لباس‌هایش پر از خاک بود. بعد‌ها فهمیدم موزاییک جابه‌جا کرده و دستمزدش را برای من و خواهرانم هله‌و‌هوله خریده است.

هاجرخانم از موتورگازی آبی‌رنگ گوشه حیاط یاد می‌کند و می‌گوید: این چهاربرادر پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و یک موتور گازی آبی‌رنگ خریدند که بیشتر وقت‌ها خراب بود. هرکدام از جبهه برمی‌گشتند، برای رفت‌وآمدشان از این موتور استفاده می‌کردند.

علی‌اصغر و محسن و کاظم و حسن جوان‌های سربه‌زیری بودند. هاجر‌خانم تعریف می‌کند: یک‌بار دخترعمو‌های ما به خانه آمدند. این چهاربرادر از صبح تا شب در خانه بودند، اما از اتاقشان بیرون نیامدند تا دخترعموهایم راحت باشند و با آنها چشم‌توچشم نشوند، فقط یک سلام و یک خداحافظی.

زندگی جنگی در آبادان

علاوه‌بر پسر‌های معصومه‌خانم که همگی در جبهه بودند، دخترش هم روز‌های جنگ در آبادان حضور داشت. زهراخانم که سال‌ها خادم حرم بود و سال‌۹۹ درگذشت، روز‌های جنگ همراه همسرش که جزو نیروی دریایی بود و روی ناو جنگی خدمت می‌کرد، در آبادان زندگی می‌کردند. معصومه‌خانم می‌گوید: زهرا آن روز‌ها آسیه (دخترش) را باردار بود و در حصر آبادان گرفتار شده بود. عراقی‌ها تا کوی ذوالفقاریه پیشروی کرده‌بودند. از قضا حسن آن روز‌ها به مرخصی آمده بود. تا فهمید خواهرش در آبادان گرفتار شده است، رفت و زهرا را از آن مهلکه خارج کرد. همیشه زهرا می‌گفت «حسن برای نجات من، جانش را کف دستش گرفت.»‌

هم‌نشینی معصومه‌خانم با ۱۴ نوه و ۱۴ نتیجه

از ۹ فرزند معصومه خانم، تنها کبری و هاجر و علی‌اصغر برایش مانده‌اند. مادر شهید محله ایثارگران این روز‌ها دلش به نوه‌ها و فرزندانش خوش است که حتی یک روز هم او را تنها نمی‌گذارند. معصومه‌خانم چهارده‌نوه و چهارده‌نتیجه دارد که هر‌کدام به نوبت به معصومه‌خانم سر می‌زنند. بین همه نوه‌ها، آسیه حس تعلق بیشتری به مادربزرگش دارد.

آسیه حالا دو فرزند دارد. او می‌گوید: هفته‌ای دو سه بار به مادربزرگ سر می‌زنم. با هم آلبوم‌های قدیمی را نگاه می‌کنیم. همه خاطرات چهل‌پنجاه‌سال پیش را یادش است، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.

آسیه ادامه می‌دهد: در آلبوم، عکس دایی‌حسن و یکی از هم‌رزمانش هست. همین چند‌روز پیش مادربزرگ به من گفت «این جوان کنار حسن، فامیلش طهرانچی بود، همانی که نامه آخر حسن بعد‌از شهادتش را آورد. ذهن مادربزرگ با ۸۸ سال سن، مثل ساعت کار می‌کند.»

ردپای حسن در زندگی خانواده‌اش

حاج محمدحسین، همسر معصومه‌خانم بوده است که سال ۶۵ به رحمت خدا رفت. او ارتشی زمان شاه بود و روی ناو جنگی کار می‌کرد. معصومه‌خانم می‌گوید: وقتی چهار پسر من در جبهه بودند، حاجی هم اصرار می‌کرد که من هم باید بروم. آن موقع‌ها یک حیاط در خیابان قائم گرفته بودیم که کلنگی بود و خود حاج‌آقا می‌خواست بنایی‌اش کند. وسط این کار و گرفتاری‌ها هوای جبهه به سرش زده‌بود و می‌خواست به جنوب برود. هر بار که عزم رفتن می‌کرد، مانعش می‌شدم و می‌گفتم: «می‌خواهی بروی که چه؟ ما را با چند‌سر عائله بگذاری که من تنهایی فرزندانت را بزرگ کنم؟ پسرانت هم که نیستند.» آن قدر قسم و آیه خوردم که از رفتن منصرف شد. خودش ایستاد و بنایی خانه را تمام کرد، ولی همیشه از من ناراحت بود که چرا نگذاشتی به جبهه بروم.

تا سال‌ها یک نشانی از حسن در حیاط قدیمی خیابان قائم باقی مانده‌بود، نه در قاب عکس و نه در خاطره‌ها، بلکه در رد پایی که روزی در ملات تازه جا ماند. همان روزی که حسن تازه از جبهه برگشته بود و کنار پدر ایستاد تا در بنایی خانه کمک حالش باشد، پایش لغزید و رد کفشش در ملات ماند. حسن دوباره به جبهه رفت و دیگر به خانه برنگشت، اما آن رد پا سفت شده، تا سال‌ها ماندگار شد، مثل خودش. پدر بعد‌ها می‌گفت: «حسن رفت ولی همیشه ردپایی در زندگی ما دارد.»

{$sepehr_key_220239}