روزگاری، طنز فضای مجازی این بود که بستههای چیپس را باز میکردیم و میگفتیم «هوا خریدهایم!» حالا، اما همان بستههای پر از هوا، دارند ما را به تمسخر میگیرند. طنز دیروز، تراژدی امروز شده است. این چند خط وقتی نوشته میشود که بنده خدایی تصویری برایم فرستاده است از یک فروشگاه دیجیتال، «چیپس با طعم نمک، ۴۵۰گرم، ارسال سریع، ۵۲۵هزار تومان!» بله، بیش از نیم میلیون تومان برای یک بسته چیپس یا اگر بخواهیم به زبان رسمی اقتصاد حرف بزنیم، ۵ میلیون و ۲۵۰ هزار ریال برای کالایی که زمانی جزو بدیهیات خرید روزمره بود. این فقط بیان یک واقعیت تلخ است.
روایت فروپاشی تدریجی «قدرت خرید». روایت جامعهای است که در آن، قیمتها دیگر تابع منطق مصرف نیستند بلکه تابع روان شناسی اضطراباند. بازار دیگر بر اساس عرضه و تقاضا حرکت نمیکند، بر مدار ترس، بی اعتمادی و انتظارات تورمی میچرخد. در چنین وضعی، حتی شوخیهای مردم هم بوی گرانی میدهد.
آنچه امروز در کف بازار دیده میشود، دیگر فقط تورم نیست، نوعی فرسایش اجتماعی است. تورم وقتی طولانی میشود، شأن اجتماعی طبقه متوسط را هم میخورد. پدری که تا دیروز میتوانست با یک خرید کوچک لبخند به خانه ببرد، امروز در برابر سادهترین خواسته کودک خود احساس شکست میکند. این هم یعنی فرو ریختن اقتدار عاطفی خانواده. کمند قیمتها دارد آبروی بزرگ ترها را شکار میکند.
پدربزرگی که زمانی با یک اسکناس بچهها را خوشحال میکرد، امروز در مقابل ویترین فروشگاهها سکوت میکند. این سکوت، خطرناکتر از فریاد است. البته حرف چیپس نیست. میشود نخرید. میشود از خاطراتش عبور کرد و آن را به بایگانی نوستالژی سپرد، کنار پفکهای دهه ۶۰ و نوشابههای شیشهای. اما نان را چه کنیم؟ گوشت را؟ لبنیات را؟ دارو را؟ زندگی را که نمیشود بایگانی کرد. آدم زنده باید زندگی کند و زندگی خرج دارد، خرجی که هر روز نه، هر ساعت در حال تغییر است.
بی ثباتی از گرانی هم چند گام جلوتر است در فرسایش سرمایه اجتماعی. جامعهای که نداند فردا قیمت چیست، دیگر نمیتواند برنامه ریزی کند. طبقه حقوق بگیر، قربانی اول این وضعیت است. حقوقها سالی یک بار تعیین میشود، اما قیمتها روزی چند بار تغییر میکند. نمودار درآمد، خطی صاف و بی حرکت است، اما نمودار هزینه ها، شبیه موشکی است که هر لحظه اوج میگیرد. نتیجه روشن است، سقوط آزاد قدرت خرید و در این میان، برخی بازنشستگان تأمین اجتماعی شاید تراژیکترین تصویر اقتصاد امروز ایران باشند.
انگار سال برای آنها پانزده ماه دارد. خرداد را هم باید با حقوق اسفند سر کنند. معوقهها اگر برسد، دیگر ارزش سابق را ندارد، تورم پیشاپیش آن را بلعیده است. اقتصاد ایران به نقطهای رسیده که حتی «زمان» هم علیه طبقات ضعیف کار میکند. پول، پیش از آنکه خرج شود، ارزش خود را از دست میدهد. از اینها دردناک تر، آنهایی هستند که از همین آب باریکه هم محروماند، حاشیه نشینان خاموش اقتصاد. کسانی که تبخال بر لب آرزوهایشان نشسته است.
{$sepehr_key_218618}
پدر و مادری که نمیتوانند بهانه کوچکی برای شادی فرزندشان فراهم کنند، فقط فقیر نیستند، احساس حذف شدگی میکنند. حسی که خدا کند هیچ کس دچار آن نشود. سیاست مداران اگر میخواهند حالِ جامعه از این حس ناخوشایند مدام خراش برندارد، باید اول «واقعیت معیشت» را ببینند. جامعه با آمار زندگی نمیکند. با احساس امنیت اقتصادی زندگی میکند.
مردمی که هر روز نگران فردای سفره شان باشند، دیگر توان مشارکت، امید و اعتماد نخواهند داشت. صلاح کار خسروان، همیشه در شنیدن صدای بلند مردم کوچه و خیابان و کف بازار است. همان جایی که مردم ایستادهاند.
سیاست، باید برای این شنیدن، اولویتهای خود را تنظیم کند و به آن در صدر جدول جای دهد. آن هم صدای ملتی که در دفاع از کشور حق مطلب را ادا کردهاند. باری، مردمی که تا پای جان پای کشورشان ایستادهاند، شایستهاند که مسئولان هم به تدبیر به خدمتشان برخیزند. این خدمت است که عطر عبادت هم میگیرد.