به گزارش شهرآرانیوز، امروز زادروز اورهان پاموک، نویسنده ترکیهای برنده جایزه نوبل است؛ کسی که اگر بخواهیم او را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید این باشد: نویسندهای که از دل یک جغرافیا، مسئله هویت انسان معاصر را بیرون کشید.
پاموک قرار نبود نویسنده شود. نقاشی را دوست داشت، معماری خواند، اما جایی در جوانی تصمیمش را عوض کرد؛ نشست و نوشت. نه برای شهرت، نه حتی با اطمینان از چاپ شدن. فقط نوشت.
این تنهاییِ طولانی بعدها تبدیل شد به همان چیزی که امروز در آثارش میبینیم؛ شخصیتهایی که اغلب تنها هستند، درگیر تردیدند و مدام دنبال چیزی میگردند که دقیق نمیدانند چیست.
در رمانهای پاموک، همهچیز سر جای خودش نیست. هویتها جابهجا میشوند، روایتها چندپارهاند و حقیقت، چیزی قطعی نیست.
«نام من سرخ» فقط یک داستان تاریخی نیست؛ یک بازی ذهنی است میان هنر و قدرت. «برف» فقط درباره سیاست نیست؛ درباره آدمهایی است که وسط تضادها گیر کردهاند. «کتاب سیاه» هم بیشتر از اینکه روایت باشد، یک جستوجوی بیپایان است.
پاموک قصه نمیگوید که چیزی را ثابت کند؛ بیشتر مینویسد تا شک ایجاد کند.
خواندن پاموک، شبیه دویدن نیست؛ بیشتر شبیه قدمزدن طولانی در شهری غریب است. ریتمش کند است، اما همین کندی، بخشی از تجربه است. او با راوی بازی میکند، زمان را میشکند و مدام خواننده را در موقعیتی قرار میدهد که باید خودش معنا را پیدا کند.
پاموک از واژهای حرف میزند که شاید نزدیکترین ترجمهاش «اندوه جمعی» باشد؛ حسی که نه کاملاً شخصی است، نه کاملاً تاریخی. این حزن، در خیابانهای استانبول هست، در خاطرهها، در آدمها؛ و شاید به همین دلیل است که خواننده ایرانی هم با آن بیگانه نیست؛ چون ما هم نسخهای از همین حس را تجربه کردهایم.
پاموک فقط در دنیای ادبیات نماند. درباره مسائل حساس کشورش حرف زد، هزینه داد و بارها به چالش کشیده شد. اما همین وجه، او را از یک نویسنده صرف، به یک چهره اثرگذار تبدیل کرد؛ کسی که ادبیات را جدا از زندگی نمیبیند.
آثار پاموک حالا به دهها زبان ترجمه شده و میلیونها نسخه فروش داشتهاند. اما مهمتر از عددها، این است که او توانسته یک تجربه محلی را به مسئلهای جهانی تبدیل کند. این همان نقطهای است که یک نویسنده، از مرزهای جغرافیا عبور میکند.
در ایران، پاموک خواننده خودش را دارد. نه خوانندهای که دنبال داستان ساده باشد؛ بلکه کسی که میخواهد در متن بماند، فکر کند و گاهی هم خسته شود. بعضیها او را عمیق میدانند، بعضیها بیشازحد پیچیده. اما کمتر کسی است که بعد از خواندنش، بیتفاوت بماند.
پاموک حتی داستان را از کتاب بیرون آورده. «موزه معصومیت» فقط یک رمان نیست؛ یک موزه واقعی است. انگار برای او، روایت باید دیده شود، لمس شود، زندگی شود.
{$sepehr_key_218844}
شاید، چون هنوز مسئلهای که او مینویسد، حل نشده. هویت، تنهایی، شکاف میان گذشته و حال. پاموک همچنان درباره همینها مینویسد؛ و تا وقتی این پرسشها باقیاند، داستانهای او هم تمام نمیشوند.